<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029</id><updated>2011-11-25T06:57:40.774-08:00</updated><title type='text'>ما قورباغه ها</title><subtitle type='html'>this is lame</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>71</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-1494378724521557012</id><published>2008-04-01T14:12:00.000-07:00</published><updated>2008-04-01T14:18:17.753-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>baraye shomareye eide(ketabe sal) majale film 2 ta matlab neveshtam. in yeki ro ke ghadri sansur shode(be khosus unja ke be farmanfarmayian fohsh dadam) fe'lan mizaram inja. zemnan dar shomareye vijeye eide majale nasim ye matlabe jaleb raje be mosen namju daram&lt;br /&gt;تيتر؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اديب وحداني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدود ده سال مداوم ابراهيم گلستان خواندن، و گوشة كتاب گفته‌هايش يادداشت‌نوشتن، كار دلپذير و پرزحمت و بي‌نهايت مفيدي بود كه هنوز هم ادامه‌اش مي‌دهم. گفت‌وگوي گلستان با قاسم هاشمي‌نژاد دربارة كانون فرهنگ (يعني ادبيات) و گفته‌هاي گلستان دربارة تمدن و رنسانس (در جمع دانشجويان دانشگاه شيراز) به وقت بود، در مكان مناسب بود و آكنده بود از ربطي كه گلستان با جامعة ايران داشت. گلستان در آن زمان با هر كس عكس يادگاري نمي‌انداخت، به گفت‌وگو با آن كس تن نمي‌داد كه او را نويسنده‌ي فراموش‌شده بداند و از قيمت نجومي كتاب‌هاي گلستان و از صعود هرروزة اين بهاي شايسته بي‌خبر باشد. گلستان كتاب گفته‌ها نزديك به خاكي كه آن را در صفحه‌هاي اول «اسرار گنج درة جني» ستايش كرده، در مقاله‌اش دربارة تپه‌هاي مارليك آن را سرمة چشمانش كرده، در خانه‌اي كه رو به قلة دماوند بود و از تراسش مي‌شد قله را ديد، در ميان مزرعه‌هاي هنوز از بين نرفتة دروس دهة 1350 كه يادآور خوشه‌هاي گندم «عشق سال‌هاي سبز» است دربارة چيزهاي مهم و عادي‌اي كه بايد روزي كسي درباره‌شان حرف مي‌زد حرف زد، و به تبع «يكي از بهترين نثرنويسان تاريخ فارسي بودن» (نقل به مضمون از مهدي اخوان‌ثالث)، به‌خوبي هم حرف زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرصت كتاب سال براي نوشتن دربارة فعاليت‌هاي ديگرِ سينماگران ايراني را مي‌شد تبديل كرد به «بررسي قصه‌نويسي به نام ابراهيم گلستان» يا مي‌شد دربارة روشنفكر بودن او (كه شغلي تمام‌وقت برايش محسوب مي‌شد و مي‌شود) يا دربارة مترجم‌بودنش نوشت. اما اصطلاحي انگليسي‌ وجود دارد به نام institution كه مي‌خواهم در توصيف گلستان به كار ببرم. از فرهنگ‌هاي متعددي كه در دسترس دارم اين واژه به آن معني‌ كه من مي‌خواهم به كار برم ترجمه نشده است. فرهنگ هزاره در جمله‌اي كه براي اين كلمه آورده آن را به‌غلط اين طور ترجمه كره است. «او آن‌قدر در اين شركت كار كرده است كه حالا جزيي از آن شده است.» He's been with the firm so long that he's now an institution ترجمة درست اين واژه در اين مكان، «ستون» يا «استوانه» است. يعني فرد مورد نظر تأثيرگذار است، قسمتي از نهادي است كه در آن كار مي‌كند، آن را نهادينه كرده است و الي آخر. متني كه پيش رو داريد با توجه به كتاب گفته‌ها، گفت‌وگو با دوربين، ضدخاطرات، و ويژه‌نامه نشرية نگاه نو (شمارة 67) نوشته شده است. در ديگر موارد مأخذ ذكر شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- واكنش‌ها به گفته‌هاي گلستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارباب ما آب نچسب اما واقعي قصه «از روزگار رفته حكايت» (يا شايد قصه «عشق سال‌هاي سبز»، درست يادم نيست) اگر وسط حرف‌هايش بي‌مقدمه اما مرتبط با موضوع بگويد «آب در روغن حل نمي‌شود» آن‌قدر تيز و تند حرف خود را ارزيابي مي‌كند كه بعد بگويد «يا بالعكس». گلستان وقتي اين حرف‌ها را دربارة گزاره‌اي كه به فرض گفته است مي‌شنود، فحش نمي‌دهد، بلكه مي‌گويد «آدم پرتي است». اين حرف‌ها را:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ آب را تعريف كنيد، روغن را تعريف كنيد (احتمالاً كسي كه اين جمله را مي‌گويد يادش مي‌رود بگويد: «حل شدن را تعريف كنيد»، در حالي كه تعريف‌پذيرترين كلمه جمله‌اي است كه فرض كردم گلستان گفته است).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ در خون كه مشابه آب است، برخي چربي‌ها حل شده‌اند (كسي كه اين جمله را مي‌گويد احتمالاً نمي‌داند كه چربي‌هاي موجود در خون همان قدر به چربي جمله فرض شده شبيه‌اند كه آب به خون).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ نسبت فلسفة تحليلي با حل در جمله يادشده از نگاه پست كانستراكچواليستي... (باقي جمله را نمي‌نويسم، به بي‌معني بودن جمله‌هاي بعضي آدم‌ها جمله نوشتن سخت‌تر است از جمله با معني نوشتن. مثال: در يك قصه به عمد 2 جمله مطلقاً بي‌معني نوشتم. دست‌نويس آن قصه را به چندين نفر دادم كه بخوانند. همه گفتند بايد قصه‌ها را چاپ كني و هيچ‌كدام نفهميده بودند كه كدام دو جمله بي‌معني است، قصه‌هايم را پاره كردم ريختم دور).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ براي اين‌كه دربارة بحث حلاليت صحبت كنيم بايد بحث را از شيمي، فيزيك، شيمي‌فيزيك و فيزيك ـ شيمي شروع كنيم (كسي كه اين جمله را مي‌گويد، درست مي‌گويد اما نمي‌تواند بين جمله فرض‌شده و باقي حرفه‌هاي فرضي گلستان رابطه برقرار كند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ شما اعتقاد داريد كه آب در روغن حل نمي‌شود و يا بالعكس. اين چه تأثيري د ر زندگي شما گذاشت؟ نقش پيشينة خانوادگي خود را در اين ميان چه ارزيابي مي‌كنيد (گلستان با اين جور آدم‌ها به صحبت مي‌نشيند، اما طوري مسخره‌شان مي‌كند كه خودشان هم نفهمند. گاهي هم بعد از سخره كردن، به آن‌ها توهين مي‌كند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلستان شهرت توهين كردن دارد. كسي تا الان نگفته است گلستان ـ توتوره» دارد. كسي كه كتاب‌هاي اومانيستي كورت ونه‌گات را پي‌گيري كند، اگر گلستان و ستايش‌هاي مكرر او از نفس سربلند انساني (تعبير از گلستان است) و نوشته‌ها و گفته‌هاي پر از احترام بي‌دريغ او دربارة چند نفر معدود را بخواند، دستش مي‌آيد كه گلستان بر خلاف آدم‌هاي رمان درخشان ونه‌گات به نام «اسلپ استيك يا تنهايي هرگز» مرض فحش دادن (توتوره) ندارد، اما همان طور كه چيزي دارد كه «لج آدم را برمي‌انگيزاند» (تعبير از گلستان است)، خودش هم وقتي اين جور جمله‌ها را در جواب جملة فرضي‌اش مي‌خواند لجش مي‌گيرد و فحش مي‌دهد. اين جور جمله‌ها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ هر حكم كلي‌اي حداقل يك نقيضه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ زندگاني همه چيز از آب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ بحث دربارة واژه را ول كنيم اصل زندگي است (گوينده: فردي با آرامش گاوهاي مقدس هندي1 اما با تيك عصبي گردن، پلك و انگشت كوچك دست چپ).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ هر جمله‌اي كه با «هر» شروع بشود (و به اين ترتيب استثناپذير نباشد) غلط است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ آقاي گلستان بهتر است بپذيرد كه نسل جديدي آمده‌اند كه خود مي‌توانند فكر كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;•&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خودم را جاي چند نفر گذاشتم و واكنش آن‌ها را به جملة فرضي‌اي از گلستان نوشتم. از اين تيپ جمله‌ها طبيعتاً هر روز گفته مي‌شود و هر روز هم بيش‌تر متأسفانه گفته (و متأسفان‌تر) نوشته مي‌شود. مخاطب گلستان براي او ناشناخته است و عمده حرف‌هايي كه مي‌زند جواب‌هايي از دست همين جواب‌هايي كه نوشته شد مي‌گيرند يا به محترمانه‌ترين شكل، جواب‌شان اين مي‌شود كه «كاش آقاي گلستان اين حرف‌ها را نگفته بود.» به اين ترتيب گلستان به‌سادگي كسي را ندارد كه با او حرف بزند، ديالوگ راه بيندازد، يك وقت‌هايي به رغم تمامي نفرتي كه از توضيح و تشريح خود و كارهاي خودش دارد، چون كس ديگري اين كار را نكرده4، از خودش تعريف مي‌كند (البته كم). طرف گفت‌وگوي گلستان مي‌شود خودش و راه براي پيروان آل‌احمد باز مي‌شود كه بگويند: گلستان يك جوري‌اش مي‌شود.5&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- گلستان و ايران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابراهيم گلستان اعتقاد دارد كه «مجموع برجستگي‌هاي فكري اين‌ها [نويسنده‌هاي مهم] است كه فرهنگ و تمدن را درست مي‌كند». گلستان در شمارة 68 نگاه نو دربارة ايران اوايل دورة رضاخان نوشت: «... ابتداي به پايان رسيدن معيشت چوپاني، كوچي، ملوك‌الطوايفي، پراكندگي، چندزباني، و خرده‌پايي توليد و اقتصاد پراكنده در نقطه‌هاي تنگدست دور از هم و بي‌راه و بي‌وسيله‌هاي ربط زندة تنگاتنگ. نظام بي‌نظمي و سنت كه بودن محقر محدودش را به ضرب شبه‌قدرت خٌرد خصوصي پراكنده‌اش نگه مي‌داشت، و در نتيجه كشور و قانون و انضباط‌هاي اجتماعي و مدني، و هرچه گسترش و پيشرفت و اَمن، كه در ساية قانون و نظم اجتماعي ميسر است، نه بود و نه امكانش بود.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلستان اين جور كشورش را نگاه كرد، دنيا را به واسطة استادي در دانستن دو زبان انگليسي و فرانسه و با زحمت مطالعة فراوان و مستمر شناخت، و بي‌آن كه به ورطة بومي‌سازي فرهنگ ايراني ـ اين كوشش نافرجام6 ـ سقوط كند سعي كرد با درآوردن ارزش‌هاي انساني و شناخت ضعف‌ها و قوت‌هاي انساني نظام‌يافته در تمدن‌ها و فرهنگ‌ها و با دقت و نازك‌بيني به عنوان يك انسان زندگي كند. اين نوع زندگي كردن وقتي با آن‌چه ابراهيم گلستان در مورد گرايش خود به هنر مي‌گويد7 توأم مي‌شود محصول آثار هنري كم‌نظيري است كه گروگر جايزه برده است، اما حرف‌هاي ابراهيم گلستان را كم‌تر كسي با تيراژ بالا زده است و تفاوت‌هاي گلستان با همة تيراژ بالاهاي هم‌دوره‌اش آن‌قدر جدي است كه حرف‌هاي گلستان را بتوان جدا بررسي كرد و از آن‌ها پايه‌اي براي گفت‌وگوهاي بعدي درآورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- گلستان مطفاوط نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شكست حكومت مصدق، توزرد درآمدن حزب توده و برملا شدن آخوري ك شوروي براي آن حزب بسته است، ناتواني روشنفكران در جذب مخاطب عام (و آن طور كه بسياري‌شان توقع داشتند، بسيج توده‌ها)، جو نااميدي و بدبيني ناشي از امنيتي شدن فضاي فرهنگي و از همه مهم‌تر ميل تاريخي اهل تفكر ايراني كه از ترس اين‌كه ثابت شود اشتباه مي‌كنند، هيچ‌وقت حرف قطعي‌اي نمي‌گويند فضاي تفكري ايراني را بسيار مه‌آلود كرده است. اين فضاي خاكستري به نظر من ناشي از ميل آوانگارد متفكرهاي ايراني به شعار دهة «1980» ميلادي نيست كه مي‌گويد «سعي جدي نكن تا شكست جدي نخوري». احتمالاً وقتي روشنفكرهاي ايراني ديدند كه اصرارشان در جريان ملي شدن نفت به‌درستي هدايت نشد و به جاي درستي نرسيد تصميم گرفتند بر هيچ چيزي اصرار نكنند؛ اما تنها ديل اين «سعي در بيش از حد خاكستري بودن» اين نيست ـ تمام تاريخ ادبيات ايران پر است از ابهام و ايهام و اسعاره. تاريخ ايران هميشه به عدم قطعيت‌ها و دوري از «حادي» احترام گذاشته است؛ تاريخ ايران وقتي فردي مي‌ترسد حرف قطعي بزند، تازه به او تريبون مي‌دهد و افرادي كه براي گفتن حرف‌هاي قطعي و ابهام‌ناپذير آمادگي دارند معمولاً به زور راه خود را باز مي‌كنند و تريبون به دست مي‌آورند و حرف‌هاي زوركي هم مي‌زنند. گويي اين طور است كه فرد يا بايد حرف جدي‌اي براي گفتن نداشت باشد تا بتواند حرف بزند يا اين‌كه بايد حرف جدي‌اي داشت هباشد كه جديد و قرص و محم نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلستان اما، حرف‌هاي جدي قطعي‌اي را با پشتوانة علمي مي‌زند؛ حرف‌هايي كه از قبل سنجيده شده‌اند و حساب و كتاب دارند و اين حرف‌ها را از تريبون‌هاي به‌نسبت پرتيراژ مي‌گويد. حرف‌هاي او مي‌توانند به اساس و پايه‌اي براي بحث درازمدت جدي جهت ايجاد يك گفتمان جديد منتهي شوند. اين صفت گلستان صفت نادري است كه هر قدر روشنفكر بودن بعضي‌ها به سياست مرتبط مي‌شود، روشنفكر بودن او به فرهنگ و تمدن مربوط است و صدالبته به هنر، اين طور است كه گلستان مي‌تواند به يك استوانة فرهنگ انسان باور ايراني بدل شود. قطار كردن مثال براي حرف‌هاي ساده جدي گلستان كار ساده‌اي است اما چندين صفحه از كتاب سال را اشغال مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- نثر گلستان و گلستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معمولاً وقتي صحبت از نثر فارسي معاصر است اسم ابراهيم گلستان بنا به تعدادي مصلحت و عقد و حسادت حذف مي‌شود؛ يا به‌زحمت فقط ذكر مي‌شود. گلستان وقتي فارسي مي‌نويسد مثل انگليسي نوشتن كورت ونه‌گات است (و در بعضي جاها، مثل ترجمه‌هاي درخشان ع. الف. بهرامي از ونه‌گات). نثر گلستان ـ به‌خصوص در زماني كه گلستان در ايران بود ـ نثر برنده حاد داغ بي‌تعارف سرراستي است كه سخت مي‌توان خواند و وقتي خوانده شد، سخت‌تر فراموش مي‌شود كرد. آهنگ نثر ابراهيم گلستان ساده‌ترين چيز براي فهميدن است و اتفاقاً همان چيزي است كه همه بر آن تأكيد دارند. اما وقتي گلستان به انگليسي هم مي‌«ويسد و يك مترجم خوب ترجمه مي‌كند متني به اندازة همان متني كه گلستان به فارسي نوشته سرزنده و چالاك است. براي مثال متني را كه گلستان در سوگ دكتر اساق اپريم نوشت و ترجمة آ‌ن در مجلة بخا را چاپ شد، يكي از نويسنده‌هاي بسيار تواناي معاصر به عنوان رديه‌اي بر حرف من كه گلستان از وقتي از ايران رفته جمله‌هاي بي‌دليل بلند مي‌نويسد به من داد. آن دوست ترجمة نوشتة گلستان را خوانده بود و به‌اشتباه فكر كرده بود گلستان خطابه‌اش را به فارسي نوشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلستان چندين جا تأكيد مي‌كند كه براي زيبا نثر نوشتن تمرين نكرده است. نثر گلستان از دقت و نازك‌بيني او به دست مي‌آيد و از دانش دقيق او به آن‌چه كه مي‌خواهد بگويد و علم‌اش از پيش به روش گفتن گفته‌هايش «گلستان نه‌تنها در كتاب‌هاي، بلكه در فيلم‌هايش هم از قبل مي‌داند مي‌خواهد چه‌كار كند. او براي به لجن كشيدن قضية اصلاحات ارضي و انقلاب سفيد مستند خرمن و بذر را بلافاصله پس از جايي كه مصاحبه‌شونده مي‌گويد عضو حزب ايران نوين است، سؤال بعدي گلستان (از تكه‌اي ديگر از مصاحبه) مي‌آيد كه: «چرا دكان باز نمي‌كني؟». اين سرعت و دقت و دوري از توضيحات بي‌ورد درست مشابه نثر گلستان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نثر ابراهيم گلستان نمونة درخشاني است براي تناظر شسته‌رفته‌گي ذهن با شسته‌رفتگي نوشته. و جالب اين‌جاست كه در كشور سعدي، حافظ و عبيد اين شسته‌رفته‌گي را به تأثير همينگوي بر گلستان نسبت مي‌دهند و نه دست‌كم به تأثير جرج برناردشاو. به اين ترتيب است كه وقتي گلستان ـ به عنوان يك مترجم و نويسنده درجه يك زبان فارسي را فقير مي‌خواند و مي‌گويد «زمينة فكر كردن در زبان فارسي خيلي‌خيلي كم است.» دل آدم‌هايي كه در فكر ساختن جهاني جديدند شاد مي‌شود و براي تأكيدشان و توقع‌شان و سعي‌شان براي ساخت زباني تا زه كه برازندة دنيايي نو باشد دليل دارند و حرف يك نويسنده باسواد جدي سندي مي‌شود در پاسخ به آن‌ها كه اشكال را از نويسنده‌هاي كم‌اطلاع مي‌دانند و نه از زباني كه دست‌وپاي نويسنده را مي‌بندد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- انتقاد از گلستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي انتقاد از گلستان بايد زهره شير داشت. در ايران امروز هستند افرادي كه ظرف يكي‌دو روز كتاب جديد گلستان (چه گفت‌وگو با دوربين و چه خروس) را چند بار با ولع خوانده‌اند. آن طرف صف اين آدم‌هاي كم‌رسانه، آدم‌هايي ايستاده‌اند كه از اين‌كه گلستان حرف مي‌زند عصباني مي‌شوند و دل‌شان مي‌خواهد كسي حرف‌هاي جدي درست را با اعتماد به نفس نگويد تا ابتر بودن و بي‌اعتمادي آن‌ها به خودشان و به ديگران نمايان نشود. اما به ازاي هر آن‌چه در بزرگي گلستان آمد و هر آن‌چه بايد به چند نكته هم در باب شاراه كرد. اين‌كه گلستان ـ شايد به دليل بي‌دقتي نويسنده‌هاي ديگر در به كار بردن اصطلاحات جديد ـ سعي مي‌كند از هر نوع اصطلاح رايج (به‌خصوص از نا م سبك‌هاي هنري و ادبي) دوري كند با روحية نوگراي او نمي‌خواند. باز همين روحية جوان نوگرا با برگشت‌هاي مكرر به گذشته (به‌خصوص دوران ژدانف) و پاسخ به منتقدهاي فراموش‌شده و حزب توده تناسب چنداني ندارد. اين‌كه گلستان اومانيست با تكبر محنصر به خودش دربارة آدم‌ها ـ كه موضوع اصلي اومانيسمت هستند ـ فقط در حد اشاره سخن مي‌گويد تضاد دروني گلستان در حرمت نهادن به آدم‌ها و در عين حال نديد گرفتن آدم‌هاي ريز است. تأكيد گلستان بر حق كپي‌رايت (و ذكر جملة «هر نوع حق استفاده از اين اثر منحصر است به ابراهيم گلستان). در حالي كه عمدة آثار او در دسترس نيست و بسياري‌شان را مجبوريم از راه‌هاي غيرمتعارف به دست بياوريم موجب مي‌شود علاقه‌مندان به او در تناقض اخلاقي قرار بگيرند كه آيا بايد آثار او را تكثير كنند (و به اين ترتيب خلاف ميل صاحب اثر رفتار كنند) يا اين‌كه ديگران را از لذت خواندن آن آثار محروم كنند؟ از ديگر انتقادهايي كه به گ لستان مي‌شود داشت اين است كه از ايران بي‌خبر است. او مي‌گويد: «تا همين امروز يكي نيامده كه درست بگويد، اين‌كه نيما در شعر انقلاب كرده يعني چه، چه كار كرده؟» و دليل اين حرف گلستان اين است كه كتاب‌هاي تنها قلة بي‌تپه نقد ادبي را ـ كه بسيار در مورد گلستان همه چيز را به توطئه سكوت گذرانده ـ نخوانده است. گلستان با بي‌خبري از ايران به خودش لطمه زده و چون صدها نفر مي‌نويسند تا يكي‌شان گلستان شود و بتواند استثنايي بنويسد، اين لطمه‌اي كه گلستان به خودش زده است، لطمه‌اي است كه به فرهنگ ايران زده است. گلستان قدر خودش را نمي‌داند و چند كتاب مصاحبه‌اي كه از او درآمده نشان از يك سندرم خطرناك دارد كه اسم آن «ترس از نوشتن و ميل به انداختن مشكلات به گردن شفاهي بودن متن» است، ميلي كه نمونة بارز آن تنها متفكر ايراني معاصر است كه گلستان در كتاب گفته‌ها اسم‌اش را مي‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- گلستان كاري نكرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي استوانه يك فرهنگ بودن بايد بدنة عظيمي از كار داشت. باب ديلن و يوهان سباستين باخ بي‌نهايت به هم بي‌شباهت‌اند مگر در وجه استوانة فرهنگ خود بودن. باخ استوانة فرهنگ اروپايي است و باب ديلن استوانة فرهنگ آمريكايي و هر قدر اين دو فرهنگ فرق دارند، اين دو آدم هم با هم فرق دارند؛ اما اين هر دو نفر در بدنة عظيم كاري خود شبيه‌اند. گلستان با تعدادي فيلم كوتاه (حدود 10-11 فيلم) و تعدادي كتاب كه ترجمه كرده (حدود 5 كتاب)، يك فقره مضك قلمي، دو عدد فيلم بلند و چند كتاب قصه... خب، خودش مي‌گويد: «من كاري نكرده‌ام.» اما همين گلستان با حرف زدن در چندجا، الگويي مي‌شود براي ديدن نتيجة عمل به اين حرف داوينچي: «بدان چه جور ببيني». اين آدم برخلاف دو استوانه‌اي ك نام بردم خودش تحليل‌گر خودش مي‌شود و انرژي كمي را كه شايد نمي‌توانسته براي خلق اثر به كار ببرد، در جهت تشريح شعور پشت اثرهاي خود ش(كم‌تر) و ديگران (بيش‌تر) ب كار برد هاست. گلستان اگر توليد هنري بيش‌تري داشت، مطمئناً خط بيش‌تري نصيب مخاطب‌هايش مي‌شد اما حالا كه شرايط اجازه نداده فيلم بسازد و به هر دليلي ديگر قصه ننوشته است، موفق شده اهست با حرف زدن بمب خودش را بتركاند. از اين نظر گلستان به‌مانند آن محقق و مقاله‌نويسي است كه چون از هر دو شغل خود بازمانده در مقدمه‌اي بر تصحيح‌اش از كتاب وقايع اتفاقيه (گزارش خفيه‌نويسان انگليس در شيراز) با تنها نثري كه از هر نظر به خوبي گلستان و گاه برتر از اوست آيينة تمام‌نمايي مي‌شود از زمانه‌اش و از محيط‌اش. هم گلستان و هم او به‌رغم تمام تفاوت‌هاي مشرب‌هاشان و خلق‌وخوهاشان و با تمام برجستگي بي‌بديل‌شان لحظه‌هايي از توا ضع آن درخت تكراري بالابلند پربار را دارند، گلستان نوشته است: «ادعايي نيست وقتي كه آسمان در تكه شيشة شكسته هم منعكس تواند شد». همين گلستان در قصة «بعد از صعود» همة خورشيد را در قطره‌اي از باران به فروغ واداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- بنويس، وبلاگ بنويس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز تأكيد مي‌كنم دربارة گلستان نوشتن به معني خريدن فحش و تهمت از همه طرف است، عده‌اي به اين دليل، عده‌اي ديگر به آن سبب و در آخر جمعي از روشنفكران به هر دليلي (همان طور كه در پانويس شمارة 3 اين مطلب آمده) دوست دارند و مي‌خواهند و گاه دستور مي‌دهند گلستان حرف نزند. اما خود گلستان نوشته است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«اما تو از زمان و از محيط پرتقلايت كه مردم امروز و آيندگان در آن نبوده‌اند و حق و حاجت آگاه شدن از آن دارند چيزهايي ديده بودي و مي‌دانستي كه چه بهتر كه در آن گفت‌وگو [با قاسم هاشمي‌نژاد] گذاشته بودي‌شان، هرچند در آن ميان كه مي‌گفتي، مانند آن‌چه در اين گفت‌وگو گفتي به حيطة شنيدن و آگاهي عمومي مي‌آمد. اما تو در حد خود، گذشت يا غفلتي كردي اگر از آن‌ها گفتي و ننوشتي. بنويس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلستان آبان 1372 به خودش مي‌نويسد: بنويس. الان 14 سال گذشته و هنوز ننوشته‌اي و باز 2 تا گفت‌وگوي مفصل كرده است.8 به نظرم همان طور كه گلستان از ايران بي‌خبر است، از فرصت‌هاي جديد نوشتن هم خبر ندارد. گلستان مي‌داند وقت آن گذشته كه اظهار نظر بديع را وسط رمان به خورد خواننده بدهند، يا به‌زور توي مخ‌اش بتپانند. او به اندازة كافي از دنيا باخبر است كه بداند در جست‌وجوي زمان ازدست‌رفته، تقريباً كتاب ازدست‌رفته‌اي است كه درست مثل آن رمان 10 جلدي فارسي و دورة كتاب‌هاي ترجمة ذبيح‌الله منصوري و سخنراني‌هاي علي شريعتي (و اخيراً ترجمه‌هاي نيچه)، به دليل زيباسازي كتابخانه‌ها فروش مي‌كنند تا براي خوانده شدن. اما همان طور كه زمانه، پكري و كم‌حوصله‌گي آورده است، همان طور هم روش‌ها و محل‌هاي جديد حرف زدن را ايجاد كرده است. بسياري از وبلاگ‌ها مثل برش‌هايي از رمان‌ها هستند و جاي خيلي از حرف‌ها و خاطره‌هاي گلستان هم همان‌جاست. بنويس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانويس‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- تعبيري از چاك بائولانيك در رمان باشگاه دعوا Fight Club (كه عموماً در ايران «باشگاه مشت‌زني Boxing Club) ناميده مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- نشرية نگاه نو يك بار چندين صفحه را به بررسي كتاب «نوشتن با دوربين» تخصيس داد و در عملي شايسته تقدير و ديرهنگام عكس گلستان را روي جلد برد. غير از احمدرضا احمدي، تقريباً همة افرادي كه دربارة اين كتاب نظر داده بودند آرزو مي‌كردند كه كاش گلستان آن حرف‌ها را نگفته بود، و اين‌ها مؤدبانه‌ترين اظهار نظرها را كرده بودند. ظاهراً گلستان هم تحت تأثير همين حرف‌ها قرار گرفته است است (چون از منبعي نيمه‌معتمد اين حرف را شنيده‌ام، از ذكر دقيق گفتة غيرقابل چاپ گلستان چشم‌پوشي مي‌كنم).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- مهم‌ترين منتقد جدي ادبيات فارسي در بعضي از كتاب‌هايش اصلاً اسم گلستان را نياورده است و در بعضي ديگر فقط اسم گلستان آمده است. به جايش تا دل‌تان بخواهد اسم مراد گوهي و ديگر همشهري‌ها و هم‌قومي‌هاي دكتر ذكر مي‌شود. در يك كتاب نام نرده! تقي رفعت در كنار صادق هدايت و نيما يوشيج بررسي مي‌شود، چند نفر به عمرشان اسم تقي رفعت را شنيده‌اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- هنوز هم «يك چاه و دو چاله» مهم‌ترين كتاب ضدگلستان تاريخ است. مخالفان (و نه منتقدان) ابراهيم گلستان، در متن‌هايي كه من ديده‌ام هيچ‌كدام هيچ چيز بيش‌تر از حرف‌هاي شادروان آل‌احمد را نگفته‌اند؛ البته آل‌احمد تعبير خيلي قشنيگ دارد: «كسي را نديده‌ام كه به اندازة گلستان اشرف مخلوقات باشد.» باقي مخالفت‌هاي گلستان هم به اندازة آل‌احمد ذوق ادبي داشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- تعبير از دكتر مهرزاد بروجردي و عنوان فرعي كتاب: روشنفكران ايراني و غرب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- «بابت هيچ‌كدام [از فيلم‌ها] هم يك شاهي به من نداندند ـ به جهنم ـ‌مثل اين است كه شمامعتاد بشويد و نخواهيد خرج اعتياد كنيد، خب غش مي‌كنيد!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8- البته ظاهراً يكي از دو كتاب جديد گلستان فرمت رمان ـ خاطره دارد، اما آيا متن‌هاي سادة سرراست وبلاگي محل نشان دادن «چه جور ديدن» نيست؟ گلستان خود را متفكر نمي‌داند اما با همة آن‌چه گفته است، او متفكر نيست؟ و محل تأمل‌هاي كوتاهش و برخي از خاطره‌هاي غريب و دست‌اولش به جاي رمان ـ خاطره، وبلاگ نيست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-1494378724521557012?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/1494378724521557012/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=1494378724521557012&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/1494378724521557012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/1494378724521557012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2008/04/baraye-shomareye-eideketabe-sal-majale.html' title=''/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-5043703232123641882</id><published>2007-08-21T12:46:00.000-07:00</published><updated>2007-08-21T12:56:07.958-07:00</updated><title type='text'>مطب</title><content type='html'>بعد از سال ها نويسندگی و از اين کارها و 2 سال سربازی،حالا توی چهل و پنج کيلومتری تهران مطب زدم.با کامپيوتر می روم و با 5 تا گيتار و 3 تا آمپلی فاير و دلی شاد و روحی آرام. اگر با من کار داشتيد يا خواستيد پست های بعدی اين وبلاگ را بخوانيد کامنت و ای ميل بگداريد. در فراغت روزهای اول خلوتی مطب کلی می خواهم تايپ کنم و اگر مطب شلوغ بود، پول حروفچينی می دهم. اينجا-که دوستش هم دارم پربارتر از هميشه خواهد شد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-5043703232123641882?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/5043703232123641882/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=5043703232123641882&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/5043703232123641882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/5043703232123641882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='مطب'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-982840954368386128</id><published>2007-07-11T02:43:00.000-07:00</published><updated>2007-07-11T02:57:14.895-07:00</updated><title type='text'>حالا نوبت زار زدن تو است- از  مجله 77، تير ماه 86</title><content type='html'>نوشتن روی مقوا درباره آلبوم چهل و چهارم پیر موسیقی راک:&lt;br /&gt;قسمت دوم&lt;br /&gt;برای حامد ، امیر حسین ، پیام &lt;br /&gt;maaghoorbaaghehha.blogspot.com&lt;br /&gt;º ادیب وحدانی&lt;br /&gt;* تمام مطالبی که با حروف بولد یا ایتالیک چاپ شده اند برونده باب دیلن اند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هنوز هیچ کس را ندیده ای که مثل من باشد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;قدیم ها می گفتند باب دیلن قارقار می کند، يک خواننده فولکلور همدوره ی ديلن می گفت باب صدای سگی را می دهد که پايش لای سطم خاردار گير کرده-بعضی ها زمزمه مسحورگر همان صدا را می پسنديدند. زپا که همدوره ای باب و از خیلی جنبه ها عین باب دیلن بود توی یکی از آهنگ هایش هم صدای باب دیلن را مثل همه مسخره می کند ، هم ترانه های باب را و هم ساز دهنی نواختن باب را. صدای باب دیلن دقیقا ضد صدای جا افتاده جذاب بم پرجذبه توپر مردانه ای بود که آدم های آن موقع از خواننده ها توقع داشتند، ایرانی ش :ویگن. باب دیلن دقیقا تودماغی، بدون دقت و با دهان نیمه باز کلمه ها را جویده جویده تلفظ می کرد و وقتی هم درست کلمه ها را می گفت، اصلا بعید نبود آدامس بخورد، یا محض تفریح 2-3 ثانیه دیر بخواند یا زودتر بخواند- یا محض غیر تفریح. البته اگر فیلم «آقا و خانم سمیث» را دیده باشید یک صحنه ای است که زن و شوهر تخس فیلم بعد از دعوا می خواهند استراحت کنند و ترانه ای پخش می شود به اسم &lt;em&gt;بیارام، بانو، بیارام&lt;/em&gt;. آن ترانه بازخوانی یک ترانه باب است.اگر توانستید اصل آن را گوش کنید، می شنوید که باب دیلن 20-30 سال قبل هم می توانسته با همان صدای جا افتاده جذاب بم پرجذبه توپر مردانه بخواند، اما نمی خواند. الان- ما که نشنیدیم اما منتقد ها می گویند- باب دیلن همان صدای جا افتاده جذاب بم پرجذبه توپر مردانه ای را پیدا کرده که سال ها قبل با آن سر دعوا/شوخی داشته، چیزی شبیه صدای بینگ کرازبی. آهنگ هاش هم که به کل روح دوران ما قبل راک اندرول را دارند، یعنی خودشان را در فرم های مشخص و کلیشه ای سبک های قدیمی محدود نمی کنند، اما حس و حال و هوا و ترانه (یا لیریک)های رگتایم، جز کاباره ای، کانتری و وسترن و به خصوص بلوز را دارند. صدای دیلن هم از آن صدای قارقاری کلاغ وار تودماغی تبدیل شده است به یک صدای تو دماغی زمزمه کننده آرامش بخش. چند تا سطر از لیریک های دیلن در این آلبوم جدید حدود اواخر این مقاله آمده اند، پس خیالتان تخت که باب دیلن به هیچ وجه قرار نیست کار استامینوفن یا بروفن را انجام دهد این کلمه ها و این حال و هوا، به احتمال زیاد اگر هم آرام بخش باشند مثل لوازپام عمل می کنند که خواب آور است، اما اثر جانبی اش اضطراب است. البته من داروهای ضد حساسیت را پیشنهاد می کنم که بعد از بیدار شدن آدم خیلی منگ نمی شود.&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;درست وقتی حس می کنی همه چیز را باخته ای، می بینی که باز می توانی بیشتر ببازی&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;اگر باب دیلن اضطراب بدهد، از نوع اضطراب واضح شفاف بلوری جیغ {جیغ اینجا صفت است نه فعل} مثل پینک فلوید یا جو ستریانی و خیلی های دیگر نیست که می آیند می گویند:«آهای چشم هایتان را باز کنید، گوش هاتان را پاک کنید، من خیلی حالم بد است .اگر شما هم حالتان بد است یا فکر می کنید که خیلی شیک است حالتان بد باشد، بیایید پول بدهید آلبوم های ما را بخرید تا حالتان بد شود». بعضی های دیگر مثل متالیکا در آنچه که نباید باشد واقعا یک حالت اضطرابی را می دهند که می چسبد، یا مثل کورن در خیلی از آهنگ هایش یا نیروانا یا سلیر وقس علا هذا. باب دیلن اصلا اضطراب نمی دهد، مگر اضطراب هستی شناختی، همان چیزی که کی یر که گور در کتاب ترس ولرز منظورش بوده یا من فکر می کنم خواسته بگوید . چون اسم نویسنده این کتاب را مترجم ها درست املا نکرده اند، احتمال می دهم اسم کتاب را هم درست ترجمه نکرده باشند و درستش یک چیزی باشد شبیه «اضطراب» و امثال آن،محض ادامه مطلب. این که چرا باب دیلن اضطراب آن جوری را نمی دهد و تقطیر شعور در آهنگ هاش اضطراب این جوری را می دهد(به قول عمران چی نوشتیم، باز) ، را هم می شود از شخصیت خودش- که در مصاحبه ها یک قدری اش را توضیح داده – در آورد و هم از آهنگ هایش و لیریک هایش. چون این مقاله صرفا می خواهد جست و جویی در نمایش برخی از جنبه های باب باشد و چون اصلا قرار نیست کامل باشد و چون اصلا بنا ندارد به درد هیچ دایرة المعارفی بخورد و چون خواننده باید خودش از توی این تکه ها نخ را رد کند، بحث چگونگی اداره اضطراب هستی شناختی باب دیلن توسط باب دیلن به جای آن که از یک مسیر فلسفی کسالت آور- که به احتمال قوی می شود مقاله های خیلی خوب تری را در این زمینه پیدا کرد، البته به انگلیسی- بگذرد، از مسیر نترسیدن-های-باب-دیلن-و-باب–دیلن- چه- چیز- نیست-و-چه-کار-نکرده-ها رد می شود. &lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;به م می گویند همه چیز رو به راه می شود اما حتا نمی دانم رو به راه یعنی چه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;ساده و سر راست: باب دیلن نمی ترسد ناامید باشد: چشم هایم را می بندم و می روم توی فکر که، همه چیز همان قدر که به نظر می آید تو خالی است؟ و یک جای دیگر: داشتم از میانه هیچ جا رد می شدم که به بهشت برسم، قبل از آن که در را ببندند. و باز اینجا به دنیا آمدم و اینجا خواهم مرد، به خلاف میلم. به نظر می آید دارم حرکت می کنم اما بی حرکت ایستاده ام. دیدید پز ناامیدی را هم نمی دهد، او فقط طبعا نا امید است، راک کار است دیگر. &lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;از میان آتش می گذشتم، فقط اگر می دانستم تو آن طرف آنی&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;این قدر سنتی؟ یا بدتر، مثل عمران صلاحی که نوشت ما معمولا باب میل شیخ اجل «زن خوب فرمانبر پارسا» می گیریم تا باب میل خودمان! بنویسد یک زن واقعا خوب می خواهم که هر آنچه را که بگویم انجام دهد. یا خیلی جرات می خواهد آدم این طور با توقعی که ازش می رود در بیفتد یا اعتقاد یاضد مدرن-نو-تازه بودن جدی ای می خواهد. اینجا قصد گمراه کردن خواننده را ندارم ، با این حساب مجبورم روشنتان کنم که جمله وسط پاراگراف را باب با خنده ته حلقی باب-وار می خواند&lt;br /&gt;و الان که ديگر حتم کرده ايد از شيخ اجل سر در نمی آورم يک جمله ديگر باب را می نويسم که می گويد : من به عشق تو خيانت نمی کنم يا از اين جور چيزها و اين جمله را کنار حافظ می گذارم که می گويد&lt;br /&gt;&lt;em&gt;شاه عالم را بقا و عز و ناز&lt;/em&gt;&lt;em&gt;باد و هر چيزی که باشد از اين قبيل&lt;/em&gt;و با همان خنده که باب جمله اش را خوانده ،خنده خواننده حافظ همراه است که می بيند نويسنده نه فقط از سعدی چيزی نفهميده، بلکه حافظ را هم فهم نکرده&lt;br /&gt;نمی دانم چه می خواهم، یا شاید هم می دانم اما فقط واقعا مطمئن نیستم&lt;br /&gt;در این سطر بالا دیلن هم اثبات می کند که از نمی دانم گفتن نمی ترسد ، هم از مطمئن نبودن. آن هم در جامعه ای که اذهان ساده لوح سر راست ساده خواه هیکلی می خواهند هی قطعیت دریافت کنند و دخترها هنوز عاشق کلارک گیبل اند. نمی ترسد این را هم بگوید: نمی دانم برای گریز از چه اینجا آمده ام.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فقط چیزی را می دیدم که می گذاشتند ببینم&lt;/strong&gt;شاید خواننده ای که شما باشید بگویید میان تیتر فوق به درد بحث اعتراض می خورد، نه بحث نترسیدن، اما من این یک سطر را می گذارم کنار خیلی چیز خوب بود که ندید گرفتم که نتیجه بگیرم دیلن نمی ترسد بگوید ندیده ، یا ندید گرفته.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;رویاهات اصلا برایم مهم نیست&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;اینجا دیلن حتی یار خودش را هم ندید می گیرد، ندید بدید نیست که دو دستی و به هر بهایی و هر قیمتی و هر شکلی ول کن یارو نباشد. متاسفانه من تا شهر 4 کیلومتر فاصله دارم؛ آن هم چه شهری، که تا چند سال قبل روستا بوده و هنوز هر روز می شود دید که خرها و گاری ها کار می کنند، با این حساب نمی شود سند و مدرک بیشتر جمع کنم. توی فاصله نوشتن و چاپ اين مطلب سندهای بيشتری را هم جمع کردم اما بدون انها هم من و باب ! به زن ستيزی متهميم.حتا می گويند باب حتا با استانداردهای پدرخوانده سبک رپ که شبيه گداهاست خيلی زن ستيز است، اما منتقدهايی که از اين حرف ها می زنند به احتمال زياد اهنگ باد احمق را که درباره تنفس يک زن است نشنيده اند &lt;em&gt;&lt;br /&gt;آن سوی افق/ در بهار یا در پاییز/عشق همیشه&lt;br /&gt;منتظر است/ برای یک نفر و برای همگان&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;اگر می خواهید بگویید چه رمانتیک، چه احساساتی، چه سانتی مانتال یا چه ایده آلیستی، لطفا صفت آخر را انتخاب کنید، چون منظور من همین بود .باب نمی ترسد ایده آلیست باشد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;چراغ را خاموش کن، پرده را بکش، لازم نیست از این بیشتر نگران باشی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;خیلی عادی نیست؟ دقیقا. عادی ِ عادی. نمی ترسد عادی باشد. &lt;br /&gt;&lt;em&gt;می خواهم با تو در بهشت باشم، اما خیلی غیر منصفانه است که نمی توانم برگردم. دفعه قبل آنجا یک مرد را کشتم&lt;/em&gt;طرف این همه عادی است، اما کلی هم طنز دارد. نمی ترسد شوخی ها ش را نفهمند. یک دلیلش این است که می داند قرار است درست و دقیق خوانده شود، از آن طرف هم یک عده فقط می شنوندش. اما خوب می داند چه قدر احتمال دارد طنز در نیاید و باز جرات می کند. طنز دیلن، طنز قمار بازی نیست که می ترسد دق کند. &lt;br /&gt;&lt;em&gt;می خواهم یک لشکر از حرامزاده های خشن راه بیندازم&lt;/em&gt;&lt;em&gt;می خواهم لشکرم را از یتیم خانه ها انتخاب کنم&lt;/em&gt;باب دیلن در دنیای لبخند-لبخند-لبخند معاصر، در صفی که همه از قهقهه فرهنگ ها تعریف می کنند، در دنیایی که مردم جاستین تیمبرلیک را به عنوان مظهر مرد می شناسند و همه می خواهند به هم گل هدیه بدهند، یا به هم کاری نداشته باشند، باب دیلن که همیشه صلح گرا بوده حالا از لشکر حرف می زند، چه تناقضی. باز: سعی می کنم همسایه ام را دوست داشته باشم و به دیگران احسان کنم/ اما نه مادر{مقدس} چیزها خوب پیش نمی روند /اگر حریفم را وقتی خوابیده پیدا کنم/ همان جا که خوابیده قصابی اش می کنم. باز،باز: وقتی با تو ام یادم می رود به عمرم غمگین بوده ام. این همه متناقض بودن باب را نمی ترساند:این فهم ساده، اما معمولا دیریاب را در یک سطر دیگر نوشته است، اوی این سطر به انگلیسی می شود&lt;br /&gt;she ، &lt;br /&gt;گفتم که ندانسته از این دنیا مروید&lt;br /&gt;: نه او فرشته است، نه من&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;تقه زدن بر در بهشت&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;تغییر مذهب دادن هم باب دیلن را نمی ترساند، و آن همه آهنگ انجیلی البته از قبل بود ,و تغيير مذهب طبعا يا طبيعتا دغدغه باب بود ديگر. یادمان باشد که خیلی خیلی از آهنگ های مردم پسند در آمریکا آهنگ های مذهبی اند. بعضی سبک ها اصلا به کل مذهبی اند و سیاه پوست های برده برای این که بتوانند سراغ موسیقی شان بروند مسیحی می شدند، کلیسا محل حفظ و اشاعه موسیقی بود. بعضی چیزها که بالاتر نوشتم ترسناک تر از تغییر مذهب است به نظرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;زودتر یا دیرتر یکی مان باید بفهمیم که ما آن کاری را که باید، کردیم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;باب دیلن، آقای رابرت زیمرمن همان کاری را کرد که باید می کرد که می شد بکند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;سوتیترها&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;باب دیلن در تارانتولا-تنها کتاب شعر، قصه، مقاله، بیانیه سیاسی، آگهی، پیش آگهی ، نظم، گزین گویه، گفت و گو، نثر، وصیت نامه، مجموعه عاشقانه، تذکره، رمان، جشن نامه، دایرة المعارف ، فتح نامه، مجموعه مقاله و حتما طنز خود می توانست موفق به نمایش تکه هایی از خود شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشابه ذوج غیر تقابلی دلبستگی-وابستگی در رابطه عاطفی، می توانم ذوج تاثیر گرفتن- جو گرفتگی را در مورد دیلن مثال بزنم. دیلن درباره دوتای نامبرده اول نوشته، مصداق هر دو مورد هم هست. مقاله ژید که اسمش درباره تاثیر در ادبیات را بخوانید.&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-982840954368386128?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/982840954368386128/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=982840954368386128&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/982840954368386128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/982840954368386128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/07/77-86.html' title='حالا نوبت زار زدن تو است- از  مجله 77، تير ماه 86'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-6547491720788487583</id><published>2007-07-02T03:44:00.000-07:00</published><updated>2007-07-02T03:47:59.247-07:00</updated><title type='text'>اين پست را سر تولدم نوشتم . الان تازه مخابره ش می کنم</title><content type='html'>اين پست را سر تولدم نوشتم . الان تازه مخابره ش می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- خبر هايي بايد باشد&lt;br /&gt;2-ادوين و گروه وون کنسرت دادند، زيرزمين مان جشن است&lt;br /&gt;3- داريم سي ساله مي شويم، گزارش ش را مي دهيم&lt;br /&gt;4-از بي بي سي فارسي زنگ زدند که درباره آلزايمر در ايران! مصاحبه &lt;br /&gt;کنند، مصاحبه فرموديم. حالا سايت شان فيلتر شده. سر کار بوده ايم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان شوخي نکرده بودند.برنامه پخش نشده؟ اگر کسي مي تواند چک کند و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ما هم بگويد خوشحال مي شويم. مي خواهم اگر دفعه بعد زنگ زدند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدانم چه کنم &lt;br /&gt;Blue Moon&lt;br /&gt;ماه غمگين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Blue moon, you saw me standing alone&lt;br /&gt;ماه غمگين ، من را ديدي که تنها ايستاده بودم&lt;br /&gt;Without a dream in my heart, without a love of my own.&lt;br /&gt;بدون رؤيايي در دلم، بدون عشقي براي خودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Blue moon, you knew just what I was there for&lt;br /&gt;ماه غمگين، مي دانستي دقيقا براي چه آنجا بودم &lt;br /&gt;You heard me saying a prayer for someone I really could care for.&lt;br /&gt;شنيدي که دعا مي کردم براي آمدن کسي که بتوانم واقعا به ش اهميت بدهم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;And suddenly there appeared before me the only one my arms could &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ever hold&lt;br /&gt;و ناگهان کسي پيش رويم ظاهر شد، تنها کسي که بازوهايم  مي توانستند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگيرند  &lt;br /&gt;I heard someone whisper, "Please, adore me"&lt;br /&gt;نجوايي را شنيدم "لطفا عاشقم باش" &lt;br /&gt;And when I looked my moon had turned to gold.&lt;br /&gt;و وقتي نگاه کردم ماه م طلايي شده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Blue moon, now I'm no longer alone&lt;br /&gt;ماه غمگين، الان ديگر تنها نيستم&lt;br /&gt;Without a dream in my heart, without a love of my own&lt;br /&gt;بدون رؤيايي در دلم، بدون عشقي براي خودم نيستم&lt;br /&gt;Without a love of my own.&lt;br /&gt; بدون عشقي براي خودم نيستم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-6547491720788487583?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/6547491720788487583/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=6547491720788487583&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/6547491720788487583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/6547491720788487583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='اين پست را سر تولدم نوشتم . الان تازه مخابره ش می کنم'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-9146217607012379411</id><published>2007-06-30T03:27:00.000-07:00</published><updated>2007-06-30T03:31:34.757-07:00</updated><title type='text'>زاپا در راديو تهران</title><content type='html'>تشريف برديم خبرگزاري مهر درباره موسيقي زيرزميني صحبت فرموديم.لينک ش ايناهاش&lt;br /&gt;http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=505267&lt;br /&gt;بالاي خبر عکس ماني را زده اند؛ متن خبر هم غلط است!&lt;br /&gt;عکس هايي که سپند گرفته ايناهاش&lt;br /&gt;http://www.sepantra.com/albumshow.asp?a_id=157&lt;br /&gt;راديو هم رفتيم صحبت فرموديم&lt;br /&gt;داديم آهنگ هاي زاپا و کويينز آو د ستون ايج و کهتميان را پخش کنند. کهتميان دوست هامان هستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در راديو صحبت کردند، حظ بردند و برديم. از اين کارمان لينک نداريم&lt;br /&gt;فعلا جي اف داريم پست نمي گذاريم&lt;br /&gt;در کاشان سيل آمد، خوشحال شديم. بعدش از خوشحال شدنمان ناراحت شديم&lt;br /&gt;در مجله 77و مجله موسيقي قرن 21 و شماره هاي جديد شهروند مطلب داريم. درباره ی شهروند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف نمی زنيم اما دو تا نشريه اول حرف ندارند اگر براشان حرف در نيارند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-9146217607012379411?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/9146217607012379411/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=9146217607012379411&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/9146217607012379411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/9146217607012379411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/06/blog-post_30.html' title='زاپا در راديو تهران'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-8818882549685735835</id><published>2007-06-05T11:59:00.000-07:00</published><updated>2007-06-05T12:00:55.201-07:00</updated><title type='text'>سربازی م  تمام</title><content type='html'>حالا که همه وقتی می شنوند سربازی م تمام شده اين همه خوشحال می شوند، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه بار ديگر برم سربازی که يک بار ديگر بتوانم سربازی م را تمام کنم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که دوستان خوشحال شوند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-8818882549685735835?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/8818882549685735835/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=8818882549685735835&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/8818882549685735835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/8818882549685735835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='سربازی م  تمام'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-117606225037368339</id><published>2007-04-08T12:49:00.000-07:00</published><updated>2007-04-08T13:39:43.266-07:00</updated><title type='text'>آقايان می گويند خبری در راه است... احتمالا عقب افتاده</title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-117606225037368339?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/117606225037368339/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=117606225037368339&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117606225037368339'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117606225037368339'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='آقايان می گويند خبری در راه است... احتمالا عقب افتاده'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-117537086836424474</id><published>2007-03-31T13:48:00.000-07:00</published><updated>2007-03-31T13:54:28.383-07:00</updated><title type='text'>مقاله من در شماره اول مجله هفتاد و هفت</title><content type='html'>نوشتن روی مقوا درباره آلبوم چهل و چهارم  پیر موسیقی راک، ملک الشعرای راک:&lt;br /&gt;عصر جدید دکتر باب دیلان خان&lt;br /&gt;برای  یکی دیگر از دوست هام ،حامد ، امیر حسین و پیام &lt;br /&gt;maaghoorbaaghehha.blogspot.com, this report is splitted&lt;br /&gt;º  ادیب وحدانی&lt;br /&gt;*  تمام مطالبی که با حروف بولد یا ایتالیک چاپ شده اند برونده باب دیلن اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک فنجان دیگر قهوه قبل از این که بروم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باب دیلن اسم اصلی اش رابرت زیمرمن است، برای صمیمانه گفتن اسم رابرت معمولا به ش می گویند«باب» ، مثل این که در زبان فارسی به مریم گل یا گلریز یا گلناز یا گلدان می گویند «گلی». به قول عمران صلاحی چی گفتیم!&lt;br /&gt;می گویند باب (یا آقای رابرت) فامیلی اش را از اسم کوچک دیلن تامس شاعر انتخاب کرده، این اطلاعات هیچ وقت تایید نشده است. این اطلاعات تکذیب شده است. اسم عمو یا دایی قمارباز باب ديلن با يک املای ديگر بوده، باب املا را راحت می کند که می شود همين ديلن خودمان. پسر باب دیلن خواننده وال فلاورز است و عینهو مثل پسر های بعضی از آقایان خواننده و آهنگسازفعلی ما (یا مثل پسر های بعضی از هنرپیشه ها که موسیقی دان می شوند) خیلی استعداد ندارد، گرچه در مقایسه با دیلن، تقریبا هیچ کس استعداد ندارد. البته بچه معروف بودن همیشه بی استعدادی نیست. آنجلینا جولی بچه جان وویت است.&lt;br /&gt;باب دیلن یک بار یا یک دختر همخوان گروهش 6 سال عروسی کرد، یک-دختر-دار شد. بعدش با دختری به اسم سارا عروسی کرد، این دفعه 8 سال تا طلاق طول کشید و وقتی از هم جدا شدند، قرار شد نصف حقوق آهنگ هایی که دیلن در این دوران عروسی نوشته برسد به همان سارا. خیلی از آن آهنگ ها درباره سارا بودند، مثلا  سارا. دیلن مدتی با خواننده مونث اعتراض، جون بائز مشغول به کار شد، بائز می خواست و باب دیلن می خواست با هم موسیقی کار کنند و موسیقی کار کردند.&lt;br /&gt;بهترین آهنگ تاریخ به نظر مجله جدی رولینگ ستون (که یعنی سنگ غلطان یا سنگ آسیاب) اسم اش مثل یک سنگ غلطان یا مثل یک سنگ آسیاب است از باب. نامبرده که یک نشریه آمریکایی است در فهرست 500 آلبوم برتر تاریخ موسیقی 10 تا از دیلن آورده، 10تا از گروه رولینگ ستونز (که یعنی سنگ غلطان یا سنگ آسیاب) و 11 تا بیتلز . نامبرده اصلا از پرایموس، کویینز آو د ستون ایج، ستیوی ری وان و مگادث هیچ آلبومی را نیاورده و ویژگی مشترک همه این گردن کلفت ها این است که آمریکایی اند. نامبرده به انگلیسی ها خیلی علاقه دارد و یا عقده خود کم انگلیسی بینی دارد و وقتی باب دیلن متولد مینه سوتا آمریکا را در کنار آن دوتا گروه گذاشته، یا الکی الکی یک کاری کرده یا نتوانسته دیلن را ندیده بگیرد. حالا با آلبوم جدید دیلن که اسمش عصر جدید(مادرن تايمز) است و از رویترز تا آسوشیتد پرس تا وبلاگ های متنوع تا تایم و نیوزویک و واشنگتن پست و فیلادلفیا اسکوئر با جمله هایی مثل« 30 ثانیه از شنیدن این آلبوم کافی است تا بدانید که در محضر عظمت قرار دارید» از آن تقدیر کرده اند، باب دیلن 11 آلبومه می شود؛ یا شاید هم به یمن دوباره شنیده شدن آلبوم هاش، از 11 آلبومه هم پرآلبومه تر شود. ضمنا پلکانی به بهشت از لد زپلین که رکورد بیشترین درخواست پخش رادیویی را در طول تاریخ دارد از مثل یک سنگ غلطان یا مثل یک سنگ آسیاب بهتر است. این را من می گویم.&lt;br /&gt;باب دیلن پیش می آید دو روز پشت سر هم جوراب هایش را از پاهایش در نیاورد، دست کم تا حالا یک بار عکس ش رفته روی جلد نیوزویک، یک بار تایم. قدیمی ترین دانشگاه اسکاتلند به اسم سنت اندروز به ش دکترای افتخاری داد که هیچ وقت از این عنوان استفاده نکرده تا الان ، بر خلاف برخی آقایان که سر تبلیغات به خودشان الکی می گفتند دکتر و حالا که به خاطر یک نظریه باب دیلن پسند خروار خروار دکترا گرفته اند، دیگر کسی به شان دکتر نمی گوید. دیلن درست در بحبوحه هیپی گری که مردم گله گله مذهب های شرقی (چینی و هندی) را بر می گزیدند، رو به روی دیوار ندبه ایستاد، یک خرده بعد ترش مسیحی شد، همیشه هم لیریک هایش از لحن، نحوه روایت و حتی عین عبارات انجیل استفاده برده. برای بحث«ضروریات دکتر باب دیلن» ذکر سه نکته دیگر ضروری است: باب دیلن با اسم مستعار «جک فراست» کار تهیه کنندگی عصر جدید را انجام داد، یک گربه دارد که اسم ش رولینگ ستون (یعنی سنگ آسیاب یا سنگ غلطان) است و در خانه اش مرغ نگه می دارد یا نگه می داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از توضیح دادن خسته شده ام&lt;br /&gt;«آنها درباره تاثیر باب دیلن بر من می پرسند، مثل این است که درباره تاثیر به دنیا آمدنم بر من سوال کنند»، این را پیت تاون شند، مغز متفکر د هو می گوید. یک مجله به باب می گوید «ناخودآگاه زنده نفس کش فرهنگی آمریکا». یکی دیگر به این آلبوم آخرش می گوید«یک فوگ سیاه و سفید»_فوگ به نحو قابل بحثی متعالی ترین فرم موسیقی کلاسیک شناخته می شود که باخ با آن همان کاری را کرده که شاملو با شعر شاملویی؛ یعنی بهترین نمونه های آن را خود آقای یوهان سباستین باخ ساخت. سیاه و سفید هم اشاره ای است به عصر جدید چارلی چاپلین که 4 سال قبل از تولد دیلن ساخته شد ، که اسم آن را دیلن بعد از 69 سال وام گرفت. (اگر حسابتان خوب نیست جانم براتان بگوید که دیلن 65 ساله است)&lt;br /&gt;یکی دیگر به عصر جدید که سی و دومین آلبوم استودیویی و در کل، آلبوم چهل و چهارم دیلن است می گوید «یک رویای فیلم های صامت». یک نفر در تعریف دیلن می گوید:«دیلن از دهه 1960 انقلاب موسیقی پاپ را راه انداخت. اگر نگوییم انقلاب فرهنگ عامه را ». یکی دیگر در نقدش می نویسد:« اگر لحظه های مبهم آلبوم عصر جدید از لحظه های واضح آن بیشتر نبودند که دیگر با یک آلبوم باب دیلن روبرو نبودیم » آن یکی می نویسد: « اگر عصر جدید مستقیم به پانتئون{معبد شعر و موسیقی خدایان یونان باستان} راه نیافته، صرفا به این دلیل است که باب دیلن به جای ساختن آهنگ هایی که ملودی واضح داشته باشند، از دل تمرین های موسیقی با گروه ش، آهنگ هایی بسیار مرتب و مستعدانه درآورده است.» یک مجله دیگر همزبان با کلی آدم به دیلن می گویند «قهرمان فولکلور ضد عرف». مجله سپين در مقدمه یک گفت و گو با دیلن که روتیترش این است«گفت و گویی که مانند گفت و گوهای مجله رولینگ ستون نیست» می نویسد:&lt;br /&gt;ملک الشعرای راک، پیغمبری کاپشن موتور سواری پوشیده. راز آواره. ناپلئون ژنده پوش. یک یهودی. یک مسیحی. یک میلیون تناقض. یک ناشناخته کامل، مثل یک سنگ غلطان.&lt;br /&gt;او تحلیل شده، طبقه بندی شده، رده بندی شده، مصلوب شده، تعریف شده، تشریح شده، شناسایی شده، پس زده شده، تفتیش شده، اما هیچ وقت شناخته نشده.&lt;br /&gt;او سال 1961 با یک گیتار، یک کلاه مخمل و یک ساز دهنی وارد اسطوره ها شد. پل ارتباطی لیتل ریچارد{راک اندرولیست} و وودی گاثری{هنرمند فولکور} شد. آهنگ های اعتراض را به راک معرفی کرد. کلمه ها را از ملودی، از ضرباهنگ مهم تر کرد. صدای تو دماغی دود آلودش و عبارت های جذابش بی بدیل مانده. می تواند آهنگ های سوررئالی بنویسد که مثل یک شعر آرتور رمبو یا مثل یک نقاشی جیمز روزنکوییست منطقی درونی داشته باشند. به همان راحتی می تواند عاشقانه هایی از دل برآمده را بنویسد. می تواند تاریکی را از شب حذف کند و روز را به رنگ سیاه درآورد. بعدِ او بود که میک جگر و رولینگ ستونز، بیتلز، جیم موریسون {از دورز} ، جنیس جپلین و جیمی هندریکس آمدند.&lt;br /&gt;بعد آن مجله یک چند تا جمله درباره یک انقلاب روحانی در دنیا می نویسد که خب، بگذریم برویم سراغ حرف های دیلن:«اگر سال هاست که با رسانه ها کم مصاحبه می کنم به این خاطر است که باید با مسایل خصوصی کنار بیایم و معمولا این کار نسبت به صحبت کردن درباره خودم اولویت بیشتری دارد. کنار آمدن با زندگی خودم اولویت بیشتری دارد تا کنار آمدن با مردمی که با زندگی من کار دارند». بعد می گوید:« نوشتن را شروع کردم چون آواز می خواندم. فکر می کنم این موضوع مهمی است. شروع کردم به نوشتن چون چیزها همه اش داشتند عوض می شدند و باید آهنگ هایی جدید نوشته می شد. من آنها را نوشتم چون می خواستم آن ها را آواز بخوانم. اگر آن ها را کس دیگری می نوشت، من آن ها را نمی نوشتم... اصلا برای نوشتن آموزش ندیده ام، اما قبل از نوشتن آهنگ های خودم، تعداد زیادی آهنگ را خوانده بودم، این هم موضوع مهمی است.» باز می گوید:«پتی سمیث {خواننده مشهور پانک} می گفت من (دیلن) در تناسخ قبلی ام آرتور رمبو بوده ام. نمی دانم حرفش درست است یا غلط اما به هر حال سمیث خیلی چیزها می داند که من نمی دانم. اما حداقل 12 تا زن را می شناسم که در تناسخ قبلی ملکه صبا بوده اند، 2 تا نوح، یک چند تا ناپلئون و یک اینشتین.» باز می گوید:«یک بار یک نقاشی الویس پرسلی کار اندی وارهول را خریدم که کار احمقانه ای بود. اگر یک نقاشی دیگرش را به من مجانی بدهد محال است بگیرم ش.» دیلن اظهار نظر غریب کم ندارد و همیشه هم به رقیب عشقی با نقاش بودنش برنمی گردد این غرابت. مثلا همین اخیرا به رولینگ ستون گفت که در بیست سال گذشته حتا یک آلبوم درست و حسابی نشنیده. خبرنگار آستوشیتدپرس خودش را لوس کرد زیرا این نقل قول نوشت:«دیلن در بیست سال گذشته 5 آلبوم به بازار فرستاده»، اما این گفته دیلن را نقل نکرد که:«همین آلبوم جدید من در استودیو 10 برای بهتر از این چیزی بود که روی سی دی می شنوید». یک نقل قول دیگر از دیلن و بحث «ناخودآگاه فرهنگی یک ملت» تمام: «وقتی بچه بودم مثل یک بچه حرف می زدم، مثل یک بچه رفتار می کردم. وقتی مرد شدم چیزهای بچه گانه را گذاشتم کنار.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک چند سال دیگر سخت بکوش، بعدش 1000 سال خوشحالی پیش رویت است&lt;br /&gt;ویلیام زنزینگر اسم یک آقایی است که چند دهه قبل یک خانم به اسم هتی کرول را کشت. باب دیلن یک آهنگ نوشت به اسم مرگ  مظلومانه هتی کرول . البته باب دیلن برای هر کسی که بمیرد آهنگ نمی نویسد. برای هر کسی که دادگاه برود هم آهنگ نمی نویسد. اما هتی کرول چند تا بچه داشت و کلفت آشپزخانه پدر و مادر ویلیام بود که 60 هکتار زمین حاصلخیز زراعی داشتند. ویلیام زنزینگر فقط به 6 ماه حبس محکوم شد.&lt;br /&gt;باب دیلن را به اسم شاعر یا ترانه سرا یا خواننده اعتراض زیاد می شناسند. با آدم های معترض مثل آلن گینز برگ و جک کرواک و کلی آدم گنده دیگر دمخور بوده. حتا تیپ ظاهرش مثل خیلی از این معترض ها بود، بهتر: معترض ها خودشان را مثل او درست می کردند. موتور سیلکت سواری هم می کرد که خوشبختانه با یک تصادف نزدیک به مرگ در سال 1965، دیگر این فعل را (که در آمریکا نشانه اعتراض بود) کنار گذاشت. توی کوران نقاهت توی بیمارستان هم شروع کرد چیزها را نگاه کردن و به قول خودش «بُعد ها شان را دیدن». باب دیلن علیه سیستم قضایی آمریکا آهنگ نوشته، اسم آهنگ را اول همین پاراگرفواره خواندید، علیه جنگ با ویتنام هوار تا آهنگ نوشته ، توی تجمعات مردمی  متعدد شرکت کرده، در دفاع از حقوق یک سیاه پوست مظلوم (که الان در دفتر یکی از سناتورهای آمریکایی کار می کند) آهنگ نوشته. دیلن از این نظرها یک قدری شبیه فرنک زپا است. زپا هم درباره کلی موضوع آهنگ می نوشت که الان بیشتر موضوع ها و آدم ها را کسی یادش نیست. از این جنبه خیلی از این آهنگ ها نباید شنیدنی باشند و نیستند هم.   قبول که زمانه مال چیز هایی مثل سارتر بود، اما دیلن آن وقت ها دیلن خیلی سیاسی بود، خیلی رو سیاسی بود. احتمالا به همین دلیل است که باب اصلا خوشش نمی آید به ش بگویند«خواننده اعتراض». خیلی ها دقیقا همین اسم را دوست دارند- حتا حالا که مثل این آلبوم آخر، باب دیلن به ریشه های موسیقی ای برگشته باشد که دقیقا کارش را از رد آن شروع کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز هیچ کس را ندیده ای که مثل من باشد&lt;br /&gt;قدیم ها می گفتند باب دیلن قارقار می کند. صدای باب دیلن دقیقا ضد صدای جا افتاده بم توپر مردانه ای بود که آدم های آن موقع از خواننده ها توقع داشتند، ایرانی ش :ویگن&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;سوتیتر&lt;br /&gt;آهنگی که اسانس باب دیلن داشته باشد را نمی شود پیدا کرد. آهنگ هایی که در تقلید یا تحت تاثیر او نباشد را هم. رابرت والسر می گوید تاریخ موسیقی پاپ بعد از راک همان تاریخ راک است. تاریخ پاپ آمریکا، تاریخ پاپ جهان است. تاریخ راک، تاثیرات باب دیلن است. لطفا تا سکته نکرده اید مقاله را به کل بخوانید یا ایندرال بخورید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-117537086836424474?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/117537086836424474/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=117537086836424474&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117537086836424474'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117537086836424474'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/03/blog-post_31.html' title='مقاله من در شماره اول مجله هفتاد و هفت'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-117197439022705074</id><published>2007-02-20T04:25:00.000-08:00</published><updated>2007-02-20T04:26:30.243-08:00</updated><title type='text'>دندان و اعتماد تا آسيب نبينند يادمان می رود وجود دارند</title><content type='html'>اگر اين چهار تا عبارت را ازم بگيرند دق می کنم&lt;br /&gt;ای آقا&lt;br /&gt;اصلا هيچ چی &lt;br /&gt;اشتباه شد&lt;br /&gt;برو بابا&lt;br /&gt;ماه را بگذارند دست چپم، خورشيد را دست راست...من ول کن اينها نمی شوم، حتا يک واو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-117197439022705074?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/117197439022705074/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=117197439022705074&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117197439022705074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117197439022705074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/02/blog-post_20.html' title='دندان و اعتماد تا آسيب نبينند يادمان می رود وجود دارند'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-117103932132937106</id><published>2007-02-09T07:49:00.000-08:00</published><updated>2007-02-09T08:52:41.413-08:00</updated><title type='text'>پروفايل من</title><content type='html'>امروز يک عکس خوب از خودم پيدا کردم . رفتم پروفايلم را کامل کنم ديدم نمی شود اما چيز بامزه ای ديدم که عبارت است از نقص های پروفايلم و عجايب ديگر: اول اين که علايق م را نوشته بودم: ادبيات، موسيقی و ماجراجويی، جی اف وقت اين جانب در زمان مذکور به من انتقاد داشتکه ماجراجو نيستم، آن هم آدمی که توقع داشت کانورس سفيد نپوشم در حالی که خودش کانورس قرمز می پوشيد. بيت: سياهی بر سفيدی نقش بندد     سيه گر سرخ پوشد خر بخندد&lt;br /&gt;جی اف مربوطه قبل از من يک عدد بی اف داشت که موتورسوار بود&lt;br /&gt;نشد با اين همه تناقض سر کنم. هيچ کداممان به هم افتخار نمی کرديم گر چه او حرف های من را می فهميد و حرفی نداشت که بفهمم يا نفهمم&lt;br /&gt;=======================================================&lt;br /&gt;من اديب وحدانی هستم. سرباز در انتهای سربازی، نويسنده کتاب بررسی موسيقی متال در 20 سالگی که ظرف 5 ماه 5500 نسخه آن فروش رفت و با 3300 نسخه تيراژ چاپ دوم شد&lt;br /&gt;کتاب های ديگرم يکی شان بررسی موسيقی متال 2: حس نناميده است که در دوره خاتمی توقيف شد&lt;br /&gt;مجموعه شناخت موسيقی غرب که قرار است حدود 100 جلد کتاب جيبی شود تا الان 6 جلد ش آماده شده که دوتاشان منتظر مجوز است4تای ديگرشان آماده است&lt;br /&gt;يک مقاله ام در مجله 77 که در 4 شماره چاپ می شود به انضمام تله هايی از همين وبلاگ هم يک جلد از آن کتاب هاست&lt;br /&gt;کتاب شگردهای گيتار جو ستريانی هم مجوز گرفته، می شود کتاب جدی تعليم گيتار&lt;br /&gt;کاب جانی تفنگش را برداشت از دالتون ترومبو و باشگاه دعوا از چاک پائولانيک را هم ترجمه کرده ام که هيچ وقت چاپ نمی شوند&lt;br /&gt;اولين نويسنده يادداشت روزانه موسيقی ، من بودم که در روزنامه سلام اين کار را کردم&lt;br /&gt;تا الان بيشتر از 500 مقاله موسيقی نوشته ام و / يا ترجمه کرده ام&lt;br /&gt;در دانشگاه های تهران، پرديس کرج ، و سوره تاريخ موسيقی را در 21 سالگی درس داده ام&lt;br /&gt;الان دبير سرويس موسيقی پاپ فصلنامه موسيقی مقام و دبير سرويس موسيقی مدرن ماهنامه موسيقی قرن 21 هستم&lt;br /&gt;اولين مقالات تعليم گيتار را در مجله دوم نوشته ام&lt;br /&gt;موسس اولين صفحه روزانه پزشکی در تاريخ مطبوعات ايران هستم&lt;br /&gt;شخصا صدابرداری استوديويی آکوستيک حرفه ای را در حد حرفه ای ياد گرفته ام&lt;br /&gt;دندانپزشک هستم&lt;br /&gt;تقليد از مضمون يکی ار آهنگ هايی که من نوشتم در اولين جشنواره موسيقی زير زمينی برنده جايزه اول شد. آهنگ من اسم ش در مظلوميت حيوانات و درباره يک پشه بود...اسم آن آهنگ پشه بود&lt;br /&gt;تنها مصاحبه تاريخ مطبوعات ايران با يک موسيقی دان راک مطرح معاصررا من با مارتی فردمن کردم &lt;br /&gt;اولين ستون ترجمه ترانه را در هفته نامه پرسپوليس سال 78 راه انداختم&lt;br /&gt;دو تا کتاب قصه ام را انداختم سطل آشغال&lt;br /&gt;از ليريک يا ترانه هايم که به شان افتخار می کنم نمی نوطسم چون دزد زياد است، اما کارستان اند&lt;br /&gt;برای يک تهيه کننده گردن کلفت موسيقی فقط يک ترانه آشغالم را خواندم ، پرسيد : قيمت&lt;br /&gt; هفتاد تا ترانه درست دارم که تا الان شبيه هيچ کدام شان را به هيچ وجه نشنيده ايد&lt;br /&gt;دو تا شاگرد گيتارم -علی و سپند- اگر بروند توی يک گروه درست آدم های تاريخی ای می شوند&lt;br /&gt;حدود 5 آهنگ يا بيشتر تا آهنگ را تنها تنها و 10 تای ديگر را با گيتاريست حامد،درامر پيام وبيسيست اميرحسين {و نويد و ادوين که رفتند}و ويولونيست شهريار ساختيم که 11تاشان الان در حد گيتار ريتم و درامز ضبط شده اند و باقی گيتارها و بيس {ها} و و يولون و آوازش وقت زيادی نمی برد. خودم ضبط کردم شان&lt;br /&gt;مهم ترين انتقاد آخرين جی اف -که 20 بار در کل هم را ديده بوديم ، آن هم توی لجن بزرگی به اسم کافه- اين بود که من انرژی نمی دهم. اين همه کار را چه طور کرده ام؟&lt;br /&gt;================================================= &lt;br /&gt;يادم رفت بنويسم تا الان 2 يا 3 تا مقاله خوب هم نوشته ام. بلد شده ام جمله بنويسم&lt;br /&gt;*************************************************&lt;br /&gt;غير از سيگار به چيزی اعتياد ندارم. مواد مخدر، قمار،همجنس گرايی خط قرمز من است&lt;br /&gt;-------------------------------------------------&lt;br /&gt;امروز کشف کردم يکی از فاميل ها که يک بار در يک عروسی 3 ثانيه يا کمتر ديده بودم ش و عکس های جوانی ش را ديده بودم باعث شد حس خوبی به زندگی نداشته باشم&lt;br /&gt;يک مو خرمايی مايل به قرمز با زيبايی بيشتر از مريلين مونرو و لوندی کمتر از او استاندارد من از زن را تعريف کرد،دو رگه اصفهان و شيراز که ظريف باشد و بينی استخوانی داشته باشد کم است و بدون زيبايِ چشمگير سر کردن سخت است، دشوار است، دشخوار است و اين طور می شود که بدون باب ديلن من حس خوبی به زندگی ندارم مگر کوندرا باشد و وونه گات باشد و حافظ باشد و رومن گاری باشد و براهنی بنويسد و غير سياسی بنويسد و ابراهيم گلستان بنويسد و اين همه ننويسد بود و اسب سواری باشد و آفسپرينگ يا کويينز آو د ستون ايج يا متاليکا يا پرايموس يا اريک کلپتون يا عمو باب يا انتومبد يا دايدو يا گانزنروزز ساز بزنند يا عر بزنند يا عربده بزنند يا جيغ بزنند يا نرم توی گوشم بخوانند: بدون تو زندگی مثل دارو است&lt;br /&gt;++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++&lt;br /&gt;آپديت:&lt;br /&gt; يادم رفت بنويسم با دوستان بودن و سفر و یاز و قهوه و شکلات و ژامبون هم خوبند. دوستان البته&lt;br /&gt;%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%&lt;br /&gt;فرض کنيد کار موسيقی تان می رود وزارت ارشادف چه دليلی است از اين پروفايل پرينت نگيرند؟ چرا تا الان من 300 بار يا بيشتر پروفايلم چک شده اما کلا 20-30 تا کامنت دارم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-117103932132937106?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/117103932132937106/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=117103932132937106&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117103932132937106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117103932132937106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/02/blog-post_09.html' title='پروفايل من'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-117103044638412327</id><published>2007-02-09T05:57:00.000-08:00</published><updated>2007-02-09T06:14:06.393-08:00</updated><title type='text'>جمله ای از ادوين</title><content type='html'>ما آدم نيستيم که با ما مثل آدم رفتار نمی شود &lt;br /&gt;يا &lt;br /&gt;آدم نيستند که با ما مثل آدم رفتار نمی کنند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-117103044638412327?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/117103044638412327/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=117103044638412327&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117103044638412327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117103044638412327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='جمله ای از ادوين'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-117088869431064087</id><published>2007-02-07T14:45:00.000-08:00</published><updated>2007-02-07T14:51:34.320-08:00</updated><title type='text'>finglish</title><content type='html'>man balad nistam font nasb konam, amir ham az in harfha mashghultar ast.&lt;br /&gt;ba'd az saalha yek majale kharidam be esme 77&lt;br /&gt;bekharidash&lt;br /&gt;zemnan dakkeha darandash ama nemidanand, begardid ta rastegar shanid ke khoda ba juyandegan ast&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-117088869431064087?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/117088869431064087/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=117088869431064087&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117088869431064087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/117088869431064087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/02/finglish.html' title='finglish'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116948029498732435</id><published>2007-01-22T07:30:00.000-08:00</published><updated>2007-01-22T07:58:59.150-08:00</updated><title type='text'>اين طور پيش آمد ديگر</title><content type='html'>باز امروز اين را می زنم چون بايد پيش مهدی بمانم که برای سفر فردايم به شيراز ازش واکمن بگيرم و خب، وقت تايپ دارم و اين قدر هم شما مخاطبان گرامی ما قورباغه ها را دوست دارم که به جای زل زدن به عکس های آدريانا ليما و آن هثوی و مونيکا بلوسی يا گير آوردن و پرينت کردن مصاحبه های باب ديلن يا کويينز آو د ستون ايج يا باب ديلن دارم وبلاگ نويسی می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی پست قبلی جواب صفيه را دادم که سوال ش آن قدر جدی بود(حتا در ديدار حضوری مان در کنسرت ادوين) که نذر کردم در اولين فرصت جواب بدهم&lt;br /&gt;ديگر سوال قديمی ساويز بود که می گويم: شما يک لئونارد کوهن خوب غير از "بارانی آبی مشهور" به من بدهيد، من ده تا کوهن می گذارم اينجا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگر درباره کم بودن مطالب غير ترانه است که خب، مجبور می شوم روی کاغذ توی پادگان بنويسم و فرصت تايپشان کم پيش می آد، مثل مطلب خوبی که درباره اتفاقی به اسم تولد نوشته ام و گزارش سفر شگفتی که به خانه های تاريخی کاشان داشتم و گزارش سفر ها به ابيانه و اصفهان و سفرهای روحی من در آرامش ديزين و شمشک. اينها را يک چند وقت ديگر می نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار اينها بايد اشاره کنم به نکته ديگری که به عيال حامد گفتم و داشت يادم می رفت: من معمولا بعد از اين که از آن حال مشخصی که در آن حالت يک مطلبی را نوشته ام خارج می شوم تازه آن را می خوانم و اگر متن خوبی بوود پابليش می کنم ش. راست ش را بخواهيد من الان در بهترين وضع روحی تمام زندگی م هستم. کمر غولی را شکسته ام که 12 سال زندگی م &lt;br /&gt;پايش رفته. اگر يک وقتی جرات کردم ليريک هام را اينجا بنويسم تعجب نکنيد اگر حال و هوای ناجوری را توی آنها ديديد چون من با علم به اين که اوضاع اين طور که هست نمی ماند &lt;br /&gt; تمام عصبانی بودنم را ريخته ام توی اين قديمی ها که به زودی بايد آوازشان هم بخوانم.با اين حساب اگر ديديد نوشتم &lt;br /&gt;&lt;em&gt;اگه همديگه رو ببينيم نمی دانی چه قدر به فارسی خدمت می شه&lt;/em&gt; &lt;br /&gt;يا&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بيا ستاره ها رو دفن کنيم&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;يل&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اين حنجره بوسيدنی ست&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;يا&lt;br /&gt;يا می دانيد دارم درباره چه حرف می زنم يا بايد آلبوم اول اصم که اسم ش اگر بچه ها(حامد و پيام و امير} موافق باشند می شود سال های خوش خِنِس بيايد بيرون تا قضيه دستتان بيايد&lt;br /&gt;ضمنا باشگاه دعوا ، ترجمه گفت و گو های فيلم و ترجمه کتاب شامل حکم قدمت نمی شود. من هنوز همان قدر بدبين م و عصبانی هم هستم. اما از اين دو اتفاق در زاوئيه نگاهم عصبی نمی شوم و به حدی هم ساده لوح نيستم که همه چيز را بدبينانه نگاه کنم يا از بدی ها برنجم.&lt;br /&gt;نگاه نيچه و شوپنهاور خيلی شبيه است. هدايت و کورت وونه گات هم شبيه اند. کورت کوبين و جاش هوم (کوينز آو...} هم شبيه اند . من مجبور شده ام از هر کدام از اين ذوج ها شبيه دومی شان شون،  اين طور پيش آمد ديگر&lt;br /&gt;ضمنا برايم توی مسنجر آفلاين نذارين. يک ماهی است چک نکرده ام ش و هر چه بوده هم پاک شد اخيرا. اگر مهم است براتان دوباره بفرستيد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116948029498732435?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116948029498732435/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116948029498732435&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116948029498732435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116948029498732435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/01/blog-post_22.html' title='اين طور پيش آمد ديگر'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116945536902857899</id><published>2007-01-22T00:39:00.000-08:00</published><updated>2007-01-22T08:49:40.123-08:00</updated><title type='text'>تولد می کنيم</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/324/2048/1600/839966/DSC00159.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/324/2048/320/464901/DSC00159.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;شرح عکس:من و شوهر دخترخاله م و عيال ايشان، روز تولد من. به کيک تولد توجه نمائيد&lt;br /&gt;وبلاگم را  به روز نمی کنم چون اينترنتم بازی در می آورد&lt;br /&gt;کلی کادوی تولد گرفتم از قبيل برف و گير آوردن کتاب گزارش به نسل بی سن فردای براهنی و ديدن دوستان و 4 روز ماندن در سربازخانه مان بدون عذاب (چون کاملا اتفاقی شد و بچه ها هم به م حال دادند و خنده بازار بود) و چند تا اتفاق خوب ديگر مثلل تمام شدن ضبط ريتم گيتار های گروه اصم بعد از چند سال آزگار زجر دار از اتفاق هايی بود که با تولدم همراه شد و يک کنسرت را دوست هام دادند که من توانستم به شان کمک کنم وبرادرم امير الان خوشحال است که اسباب خوشحالی است و حامد رو به راه است که خوشحالم از اين بابت ايضا و درامرمان خوشحال است که اسم ش را نمی آورم چون روی اين کی بورد نمی دانم جای حرف سوم الفبای فارسی کجا است&lt;br /&gt; و عيال حامد هی می خواهد بداند من چرا افسرده ام و بايد بگويم من هميشه همين طور بودم اما نمی گفتم و ضمنا تا سربازی م تمام شود و تا ضبط اصم تمام شود همين است و البته صدای انقلاب خودم را می شنوم .خوشم به خوشی دوستان و ديالوگ های فيلم باشگاه دعوا را کامل ترجمه کردم و علی متن رمان را برنمی گرداند تا حروفچينی ش کنم و مجله هوشيار به اسم 77 هفتاد و هفت دارد توزيع می شود که اگر از اين بلاگ خوشتان می آيد يا از من ايضا حتما بخريد چون مجله داشتنی ای است و خوشحالم که هوشيار مجله دارد و محسن صفحه ها را قشنک بسته&lt;br /&gt;اين هم پ &lt;br /&gt;شانس ما را نيگا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116945536902857899?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116945536902857899/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116945536902857899&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116945536902857899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116945536902857899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='تولد می کنيم'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116816334973227175</id><published>2007-01-07T01:38:00.000-08:00</published><updated>2007-01-07T01:49:09.753-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تقويم تاريخ&lt;br /&gt;درست يک سال قبل همين روز من در کاشان خانه گرفتم که 4-5 سال &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بمانم آنجا، و احتمالا پولدار و استوديو دار وپسر خوب خانه برگردم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهران و شايد هم بروم بلاد کفر. آنجا اما اتفاقی برام افتاد که بايد در &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه يا سر تمرين موسيقی يا در محل های ديگری که کار کرده بودم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می افتاد. يک ذره بالغ شدم. قبول کردم نمی توانم ها را و از زير وقايع &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يا واقعيت ها سر خوردن ها را. &lt;br /&gt;قبول کردم که می ترسم&lt;br /&gt; نه بشنوم&lt;br /&gt;reject شوم  &lt;br /&gt;در موقعيتی قرار بگيرم که کيش شخصيتم-خود پرستی م- برود زير&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال&lt;br /&gt;و به اين ترتيب از خيلی از چالش هايی که خرد و ريز اندامند و آدم را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می سازند، در مشکلات روزمره ياری می کنند دور می ماندم و اين دور &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماندن يک حس رويين تنی به من می داد، کيش شخصيت را تقويت می &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کرد، به ازايش از من قدرت چالشيدن روز مره را سلب می کرد. در نتيجه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز از چالش ها دور می شدم و اين تسلسل بيرون ش ديگران را کشته &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بود که من را يک آدم موفق می ديدند و من را کشته بود که هميشه می &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترسيدم يک دختر من را بگذارد کنار و به اين ترتيب خودم&lt;br /&gt;:&lt;br /&gt;&lt;em&gt; با همه به هم می زدم،پيش از اين که با من به هم بزنند&lt;br /&gt;محبت نمی کردم که معتاد به محبت کردن نشوم&lt;br /&gt;نمی گذاشتم محبت ببينم که معتاد به محبت ديدن نشوم&lt;br /&gt;صميمی نمی شدم که از دست دادن يک دوست صميمی آزار نبينم&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل من با دنيا اين يک بروز را داشت، اين رفتار در مقابل زنان قله &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوه يخی بود که رابطه نادرست با جان زنانه جهان ناميده می تواند شود. &lt;br /&gt;حالا چرا آدم ها فکر می کردند من موفق م؟چون همه همين مشکل را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارند. حتا زنان هم با جان زنانه جهان رابطه بدی دارند در ايران، مردها &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که به کل ريده اند&lt;br /&gt;من نمی خواستم بيشتر از اين ببازم. و در کل همين باخت ، باخت من در &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی م بوده، هفته بعد سی ساله می شوم و در سی هزار کيلومتر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رانندگی در کوير فکر کردن، و شب های کوير را روی خاک پر مار و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عقرب خوابيدن به من اين حق را می دهد که بگويم هر و هر و هر لحظه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی م را زيسته ام، و انسانی -بس انسانی- زيسته ام و اين رابطه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نادرست -که موسيقی خيلی خيلی تعديلش می کرد و به همين دليل بند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نافم می شد و هست آنچه است که دو سال زندگی م را دادم و در کاشان، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در عصاره کثافت ايران ، در معامله ای کاملا خوب پس ش گرفتم&lt;br /&gt;الان نمی توانم بگويم از هميشه موفق ترم ، چون آن موفقيت ها اصلا از &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنس ديگری بوده اند.&lt;br /&gt;من الان درست مثل آدم شعر يا ليريک می نويسم ومثل خودم.اين بالا چند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سطر از اين وبلاگ عين يک ليريک شده،در دفترچه ليريک هام هم می &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نويسم آن چند سطر را -شايد به دردم بخورند روزی.برای اولين بار هم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک سطر يک ليريکم را می نويسم، که آن قدر آبستن شعر م به قول &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.gramata.persianblog.com/"&gt;رضای غير براهنی&lt;/a&gt;:&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;em&gt;اگر اسم اين حسی که به تو دارم عشق است &lt;br /&gt;هيچ وقت قبلا عاشق نبوده ام&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;**********&lt;br /&gt;ليريک روز از کويينز آو د ستون ايج است&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;Feel Good Heat of Summer&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هرم خوب تابستان را حس کن&lt;br /&gt;Nicotine, volume , vicodine, marijuana, ecstacy and alcohole&lt;br /&gt;نيکوتين ، واليوم، وايکودين، ماری جوانا، اکستازی و الکل&lt;br /&gt;Cocaine&lt;br /&gt;کوکايين&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116816334973227175?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116816334973227175/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116816334973227175&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116816334973227175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116816334973227175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2007/01/4-5.html' title=''/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116720906835376426</id><published>2006-12-27T00:39:00.000-08:00</published><updated>2006-12-27T00:44:28.363-08:00</updated><title type='text'>و من هنوز دلتنگ کسی ام</title><content type='html'>شايد تعجب کنيد از اين همه باب ديلن. خب عمو باب 34 تا آلبوم استوديويی دارد و تقريبا همه ليريک هاش خوب است. وانگهی من کلی ليريک خوب از ديگران ترجمه کرده ام که قرار است توی کتاب هام در بيايند. با اين حساب باب ها زياد نيست. اين يکی از جانی کش است که دوست باب هم بود&lt;br /&gt;Artist/Band: Cash Johnny&lt;br /&gt;I Still Miss Someone&lt;br /&gt; The Essential Johnny Cash&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;At my door the leaves are falling &lt;br /&gt;دم در خانه ام برگ ها دارند می افتند&lt;br /&gt;A cold wild wind has come&lt;br /&gt;باد سرد تندی می آيد&lt;br /&gt;Sweethearts walk by together&lt;br /&gt;دلبندها با هم راه می روند&lt;br /&gt;And I still miss someone&lt;br /&gt;و من هنوز دلتنگ کسی ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I go out on a party&lt;br /&gt;می روم بيرون به يک مهمانی&lt;br /&gt;And look for a little fun&lt;br /&gt;در جست و جوی قدری تفريح&lt;br /&gt;But I find a darkened corner&lt;br /&gt;اما يک کنج تاريک را پيدا می کنم&lt;br /&gt;because I still miss someone&lt;br /&gt;چون هنوز دلتنگ کسی ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Oh, no I never got over those blues eyes&lt;br /&gt;آه، نه من هيچ وقت آن چشم های آبی را پشت سر نگذاشتم&lt;br /&gt;I see them every where&lt;br /&gt;همه جا می بينم شان&lt;br /&gt;I miss those arms that held me&lt;br /&gt;دلم برای آن بازوهايی که من را بغل می کردند تنگ شده &lt;br /&gt;When all the love was there&lt;br /&gt;وقتی که کل عشق آنجا بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I wonder if she's sorry&lt;br /&gt;تو فکرم که متاسف است&lt;br /&gt;For leavin' what we'd begun&lt;br /&gt;به خاطرترک آنچه ما شروع کرده بوديم&lt;br /&gt;There's someone for me somewhere&lt;br /&gt;کسی برايم جايی است&lt;br /&gt;And I still miss someone&lt;br /&gt;و من هنوز دلتنگ کسی ام&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116720906835376426?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116720906835376426/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116720906835376426&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116720906835376426'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116720906835376426'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/blog-post_27.html' title='و من هنوز دلتنگ کسی ام'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116708208248411131</id><published>2006-12-25T13:06:00.000-08:00</published><updated>2007-01-22T00:49:33.786-08:00</updated><title type='text'>بيمار عشق</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/324/2048/1600/46570/untitled.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/324/2048/320/508500/untitled.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;باب ديلن جديد را به نظرم بايد با همين آهنگ شناخت که اولين آهنگ اولين آلبوم پنج ستاره ديلن بعد از شانزده سال بود. همين آهنگ در تبليغ لباس زير ويکتورياز سيکرت آمده بود و جاده های چپاول، و واقعی نبودن دختره! هر دو اشاره به زندگی در جست و جوی عشق دارند و نشانه ای اند از فهم جديد ديلن از عشق که ده سال بعد در آهنگ رعد روی کوه نشان داده می شود. در اين سطرها: داشتم به آليشيا کيز فکر می کردم&lt;br /&gt;بعد باب به مجله رولينگ ستون می گويد: هيچ چيز آليشيا کيز نيست که از آن خوشم نيايد. او را فقط يک بار ديده ام" اظهار علاقه علنی دخترپسندتر و ظريف تر و ديلن وارتر از اين ديده ايد؟&lt;br /&gt;حواستان است که ديلن چه قدر از رويايی عاشق شدن بريده و همين که فقط چيزی از يار ندهدش آزار برايش بس است؟ با آدريانا ليما همبازی شدن برای تبليغ لباس زير هم به نظرم مولود همين نگاه است.&lt;br /&gt; کاش سال 1996 با عمو باب آشنا می شدم&lt;br /&gt;Love Sick by Bob Dylan&lt;br /&gt;بيمار عشق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm walking,through streets that are dead &lt;br /&gt;دارم در خيابان هايی راه می روم که مرده اند&lt;br /&gt;Walking,walking with you in my head &lt;br /&gt;راه می روم، تو در ذهنم ی وُ راه می روم&lt;br /&gt;My feet are so tired &lt;br /&gt;پاهام بسيار خسته اند&lt;br /&gt;My brain is so wired &lt;br /&gt;مغزم بسيار به هم پيچيده&lt;br /&gt;And the clouds are weeping &lt;br /&gt;و ابرها می گريند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Did I,hear someone tell a lie &lt;br /&gt;شنيدم کسی دروغی بگويد؟&lt;br /&gt;Did I,hear someone's distant cry &lt;br /&gt;شنيدم فرياد دورِ کسی را؟&lt;br /&gt;I spoke like a child &lt;br /&gt;مثل يک کودک سخن می گفتم&lt;br /&gt;You destroyed me with a smile &lt;br /&gt;مرا با يک لبخند نابود کردی&lt;br /&gt;while i was sleeping &lt;br /&gt;وقتی که خواب بودم                               &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm sick of love &lt;br /&gt;بيمار آن عشقی ام&lt;br /&gt;That I'm in the thick of it &lt;br /&gt;که در پهنه اش ام&lt;br /&gt;This kind of love &lt;br /&gt;اين جور عشق&lt;br /&gt;I'm so sick of it &lt;br /&gt;بسيار بيمارِ آن ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I see,I see lovers in the meadow &lt;br /&gt;می بينم، عشاق را در علفزار می بينم&lt;br /&gt;I see,I see silhouettes in the window &lt;br /&gt;می بينم ،ضد نور ها را در پنجره می بينم&lt;br /&gt;I watch them 'til they're gone &lt;br /&gt;تا وقتی بروند نگاه شان می کنم&lt;br /&gt;and they leave me hangin' on &lt;br /&gt;و  آويخته به يک سايه&lt;br /&gt;to a shadow &lt;br /&gt;مرا ترک می کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm sick of love &lt;br /&gt;من بيمار عشق م&lt;br /&gt;I hear the clock tick &lt;br /&gt;تيک تاک ساعت را می شنوم&lt;br /&gt;this kind of love &lt;br /&gt;اين جور عشق&lt;br /&gt;I'm lovesick &lt;br /&gt;من بيمار عشق م                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sometimes the silence can be like thunder &lt;br /&gt;برخی اوقات سکوت می تواند همچو رعد باشد&lt;br /&gt;Sometimes I wanna take to the road of plunder &lt;br /&gt;برخی اوقات می خواهم به جاده چپاول بروم&lt;br /&gt;Could you ever be true? &lt;br /&gt;به کل امکان داشت واقعی باشی؟&lt;br /&gt;I think of you and I wonder &lt;br /&gt;به تو می انديشم و در حيرتم&lt;br /&gt;                                &lt;br /&gt;I'm sick of love &lt;br /&gt;بيمار عشق م&lt;br /&gt;I wish I'd never met you &lt;br /&gt;کاش که هر گز نديده بودم ت&lt;br /&gt;I'm sick of love &lt;br /&gt;بيمار عشق م&lt;br /&gt;I'm tryin' to forget you &lt;br /&gt;در تلاشم که از ياد ببرم ت&lt;br /&gt;Just don't know what to do &lt;br /&gt;به کل نمی دانم چه کنم&lt;br /&gt;I'd give anything to be with you &lt;br /&gt;حاضرم همه چيز را بدهم تا با تو باشم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116708208248411131?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116708208248411131/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116708208248411131&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116708208248411131'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116708208248411131'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/blog-post_116708208248411131.html' title='بيمار عشق'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116705023133088090</id><published>2006-12-25T04:24:00.000-08:00</published><updated>2006-12-25T04:47:56.813-08:00</updated><title type='text'>تا اين که عاشق ت شدم</title><content type='html'>ليريک پست قبلی بامزه ترين ليريک دنياست&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;Til I Fell In Love With You &lt;/strong&gt;تا اين که عاشق ت شدم&lt;br /&gt;Time Out Of Mind&lt;br /&gt;1997&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;Well my nerves are exploding and my&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;body's tense&lt;br /&gt;خب، اعصابم دارند مي ترکند و تنم منقبض شده&lt;br /&gt;I feel like the whole world got me pinned &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;up against the fence&lt;br /&gt;حس مي کنم که کل دنيا من را به حصار سنجاق کرده&lt;br /&gt;I've been hit too hard; I've seen too much&lt;br /&gt;سفت خورده ام، زياد ديده ام&lt;br /&gt;Nothing can heal me now, but your touch&lt;br /&gt;هيچ چيز نمي تواند درمانم کند ، به جز لمس تو&lt;br /&gt;I don't know what I'm gonna do&lt;br /&gt;نمي دانم چه مي خواهم کنم&lt;br /&gt;I was all right 'til I fell in love with you&lt;br /&gt;روبه راه بودم، تا که عاشق ت شدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well my house is on fire; burning to the &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;sky&lt;br /&gt;خب خانه ام آتش گرفته ، شعله ها به آسمان مي روند&lt;br /&gt;I thought it would rain but the clouds &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;passed by&lt;br /&gt;فکر کردم مي خواهد باران ببارد اما ابر ها گذشتند&lt;br /&gt;Now I feel like I'm coming to the end of &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;my way&lt;br /&gt;الان حس مي کنم که دارم به تهِ راهم مي آيم&lt;br /&gt;But I know God is my shield and he &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;won't lead me astray&lt;br /&gt;اما مي دانم خدا حافظم خواهد بود و من را حيران رها &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي کند&lt;br /&gt;Still I don't know what I'm gonna do&lt;br /&gt;باز نمي دانم چه مي خواهم کنم&lt;br /&gt;I was all right 'til I fell in love with you&lt;br /&gt;روبه راه بودم، تا که عاشق ت شدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Boys in the street beginning to play&lt;br /&gt;پسر ها توي کوچه شروع مي کنند به بازي&lt;br /&gt;Girls like birds flying away&lt;br /&gt;دخترها مثل پرنده ها پر مي زنند و مي روند&lt;br /&gt;When I'm gone you will remember my &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;name&lt;br /&gt;وقتي {از دنيا} رفته ام، اسمم را به ياد خواهي آورد&lt;br /&gt;I'm gonna win my way to wealth and &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;fame&lt;br /&gt;من در راهم به شهرت و ثروت موفق مي شوم&lt;br /&gt;I don't know what I'm gonna do&lt;br /&gt;نمي دانم چه مي خواهم کنم&lt;br /&gt;I was all right 'til I fell in love with you&lt;br /&gt;روبه راه بودم، تا که عاشق ت شدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Junk is piling up; taking up space&lt;br /&gt;آشغال دارد جمع مي شود، جا مي گيرد&lt;br /&gt;My eyes feel like they're falling off my &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;face&lt;br /&gt;چشم هام اين حس را مي دهند که انگار دارند از &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتم مي افتند&lt;br /&gt;Sweat falling down, I'm staring at the &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;floor&lt;br /&gt;عرق ريخته مي شود، به کف زمين زل زده ام&lt;br /&gt;I'm thinking about that girl who won't be &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;back no more&lt;br /&gt;دارم به آن دختري فکر مي کنم که ديگر بر نمي گردد&lt;br /&gt;I don't know what I'm gonna do&lt;br /&gt;نمي دانم چه مي خواهم کنم&lt;br /&gt;I was all right 'til I fell in love with you&lt;br /&gt;روبه راه بودم، تا که عاشق ت شدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well I'm tired of talking; I'm tired of &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;trying to explain&lt;br /&gt;خب، از حرف زدن خسته شده م، از سعي براي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توضيح دادن خسته شده م&lt;br /&gt;My attempts to please you were all in &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;vain&lt;br /&gt;تلاش هام براي راضي کردن ت همه بي هوده بوده&lt;br /&gt;Tomorrow night before the sun goes &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;down&lt;br /&gt;فردا شب، قبل از اين که خورشيد پايين برود&lt;br /&gt;If I'm still among the living, I'll be Dixie &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;bound&lt;br /&gt;اگر هنوز بين زنده ها باشم ، راهي جنوب مي شوم&lt;br /&gt;I just don't know what I'm gonna do&lt;br /&gt;فقط نمي دانم چه مي خواهم بکنم&lt;br /&gt;I was all right 'til I fell in love with you&lt;br /&gt;روبه راه بودم، تا که عاشق ت شدم&lt;br /&gt;Copyright © 1997 Special Rider Music&lt;a href="http://topcelebrity2.free.fr/alima130.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;باب ديلن يک بار در تبليغ ويکتورياز سيکرت بازی کرد، به نظرم برای اين که با &lt;a href="http://topcelebrity2.free.fr/alima130.jpg"&gt;اين&lt;/a&gt; حضرت همبازی شود...حق داشت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116705023133088090?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116705023133088090/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116705023133088090&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116705023133088090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116705023133088090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/blog-post_25.html' title='تا اين که عاشق ت شدم'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116668247048069824</id><published>2006-12-20T22:17:00.000-08:00</published><updated>2006-12-20T22:27:54.860-08:00</updated><title type='text'>تو که مسيح نيستي</title><content type='html'>من حالم بد نيست دوستان، بعدا توضيح می دهم که قضيه چه است که به نظرم دارد برايم دارد جا می افتد چرا در زبان فارسی يک افسانه است که می گويد خاک آدم شش قسمت غم است و يک قسمت شادی. فقط فهم اين موضوع من را آزار می دهد و گر نه سال هاست که اين همه خوش نبوده ام. آخر آذر، شب يلدا &lt;br /&gt;**************&lt;br /&gt;اين ترجمه تحت تاثير و با کمک آنتي هيستامين دکونژستان، استامينوفن کدئين، آموکسي سيلين 500، لاموتريژين 50 ،اکس کاربازپين 300 و چاي سبز است که مدتی زنده ام نگاه داشتند اواسط آذر&lt;br /&gt;***************&lt;br /&gt;  ارجاع هاي ديلن به بيرون از متن کم نظير است: مثلا تعريض به &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قضاياي رايج و علايق  حتا مقدس هيپي ها،قصه هرمان ملويل به اسم نهنگ سفيد، افسانه کشف آمريکا و تعويض طلاهاي سرخ پوست ها با خرمهره، و تغيير شعار معروف هيپي ها&lt;br /&gt;بمب ها را ممنوع کنيدBan the bombs&lt;br /&gt;که شده است&lt;br /&gt; "Ban the bums"&lt;br /&gt;ترجمه را هم تِر!جمه بدانيد، مگر در يک چند تا سطر&lt;br /&gt;:D&lt;br /&gt;****************&lt;br /&gt;آهنگ هم در آلبوم اين طور شروع مي شود که عمو باب چند تا سطر را&lt;br /&gt; مي خواند و بعدش ، خنده ش باعث مي شود ضبط را قطع کنند و دوباره &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شروع کنند. خواب هاي آنها را با خواب هاي ما مقايسه کنيد، متوجه مي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شويد چرا بيداري هامان هم اين قدر فرق مي کند. چند وقت پيش خواب &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديدم توي باغ يک هتل که ستون هايش مثل زولبيا بود نشسته ام و يک &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببر را ديدم که داشت خوش-خوشک براي خودش مي گشت، به همراهم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که نشان دادم ش گفت: پوست ش را چند مي خري؟&lt;br /&gt;   Bob Dylan's 115th Dream&lt;br /&gt;خواب شماره صد و پانزده باب ديلن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I was riding on the Mayflower&lt;br /&gt;سوار مي-فلاور بودم&lt;br /&gt;When I thought I spied some land&lt;br /&gt;که فکر کردم يک خشکي را ديدم&lt;br /&gt;I yelled for Captain Arab&lt;br /&gt;ناخدا اِرَب را صدا زدم&lt;br /&gt;I have yuh understand&lt;br /&gt;بايد تو بفهمي خشکي است يا نه&lt;br /&gt;Who came running to the deck&lt;br /&gt;که دوان دوان آمد روي عرشه&lt;br /&gt;Said, "Boys, forget the whale&lt;br /&gt;گفت : پسر ها بي خيال نهنگ شويد&lt;br /&gt;Look on over yonder&lt;br /&gt;آن ور را تماشا کنيد&lt;br /&gt;Cut the engines&lt;br /&gt;موتور ها را خاموش کنيد&lt;br /&gt;Change the sail&lt;br /&gt;جهت حرکت را عوض کنيد&lt;br /&gt;Haul on the bowline"&lt;br /&gt;""ما اين آواز را خوانديم&lt;br /&gt;We sang that melody&lt;br /&gt;بکشيد طرف وسطِ کشتی&lt;br /&gt;Like all tough sailors do&lt;br /&gt;مثل باقي ملوان هاي قلچماق&lt;br /&gt;When they are far away at sea&lt;br /&gt;که وقتي وسط دريايند مي خوانند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"I think I'll call it America"&lt;br /&gt;فکر کنم اسم ش را بگذاريم آمريکا&lt;br /&gt;I said as we hit land&lt;br /&gt;را وقتي پا به خشکي گذاشتيم گفتم&lt;br /&gt;I took a deep breath&lt;br /&gt;يک نفس عميق کشيدم&lt;br /&gt;I fell down, I could not stand&lt;br /&gt;افتادم، نمي توانستم بايستم&lt;br /&gt;Captain Arab he started&lt;br /&gt;ناخدا اِرَب شروع کرد به &lt;br /&gt;Writing up some deeds&lt;br /&gt;نوشتن چند تا سند &lt;br /&gt;He said, "Let's set up a fort&lt;br /&gt; گفت بياييد چند تا دژ بسازيم&lt;br /&gt;And start buying the place with beads"&lt;br /&gt;و چند تا مهره بدهيم و اينجا را بخريم&lt;br /&gt;Just then this cop comes down the street&lt;br /&gt;درست همان وقت اين پليس از بالاي خيابان آمد &lt;br /&gt;Crazy as a loon&lt;br /&gt;به حماقت يک خل و چل&lt;br /&gt;He throw us all in jail&lt;br /&gt;او همه مان را انداخت زندان&lt;br /&gt;For carryin' harpoons&lt;br /&gt;چون نيزه صيد نهنگ مي برديم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ah me I busted out&lt;br /&gt;اه، من زدم بيرون&lt;br /&gt;Don't even ask me how&lt;br /&gt;ازم حتا نپرس چه طور&lt;br /&gt;I went to get some help&lt;br /&gt;رفتم کمک بيارم&lt;br /&gt;I walked by a Guernsey cow&lt;br /&gt;از کنار يک گاو شيرده انگليسي تبار رد شدم&lt;br /&gt;Who directed me down&lt;br /&gt;که من رابه &lt;br /&gt;To the Bowery slums&lt;br /&gt;زاغه هاي باوري{حومه نيويورک} راهنمايي کرد&lt;br /&gt;Where people carried signs around&lt;br /&gt;که مردم پرچم هايي به دست داشتند که روشان نوشته بود&lt;br /&gt;Saying, "Ban the bums"&lt;br /&gt;کون ها را ممنوع کنيد&lt;br /&gt;I jumped right into line&lt;br /&gt;پريدم توي صف&lt;br /&gt;Sayin', "I hope that I'm not late"&lt;br /&gt;مي گفتم ايشالا دير نکرده م&lt;br /&gt;When I realized I hadn't eaten&lt;br /&gt;همان وقت فهميدم که &lt;br /&gt;For five days straight&lt;br /&gt;پنج شبانه روز است که چيزي نخورده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I went into a restaurant&lt;br /&gt;رفتم به يک رستوران&lt;br /&gt;Lookin' for the cook&lt;br /&gt;دنبال سر آشپز گشتم&lt;br /&gt;I told them I was the editor&lt;br /&gt;به شان گفتم که سرپرست نويسنده هاي &lt;br /&gt;Of a famous etiquette book&lt;br /&gt;يک کتاب مشهور آداب معاشرت م&lt;br /&gt;The waitress he was handsome&lt;br /&gt; زن پيشخدمت مرد خوش تيپي بود&lt;br /&gt;He wore a powder blue cape&lt;br /&gt;و يک شنل آبي لاجوردي تن ش بود&lt;br /&gt;I ordered some suzette, I said&lt;br /&gt;قدري سمبوسه سفارش دادم، گفتم&lt;br /&gt;"Could you please make that crepe"&lt;br /&gt;ممکن است خوب ِخوب سرخ ش کنيد&lt;br /&gt;Just then the whole kitchen exploded&lt;br /&gt;درست همان وقت کل آشپز خانه &lt;br /&gt;From boilin' fat&lt;br /&gt;از چربي جوشان منفجر شد&lt;br /&gt;Food was flying everywhere&lt;br /&gt;غذا به همه جا پرت مي شد&lt;br /&gt;And I left without my hat&lt;br /&gt;و من بدون کلاه م از آنجا رفتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Now, I didn't mean to be nosy&lt;br /&gt;به هر حال دلم نمي خواهد فضول به نظر بيايم &lt;br /&gt;But I went into a bank&lt;br /&gt;اما رفتم به يک بانک&lt;br /&gt;To get some bail for Arab&lt;br /&gt;تا براي اِرَب قدري وجه الضمان بگيرم&lt;br /&gt;And all the boys back in the tank&lt;br /&gt;و براي همه پسرهايي که توي هلفدوني افتاده بودند&lt;br /&gt;They asked me for some collateral&lt;br /&gt;آنها از من وثيقه خواستند&lt;br /&gt;And I pulled down my pants&lt;br /&gt; من هم تنبانم را کشيدم پايين&lt;br /&gt;They threw me in the alley&lt;br /&gt;آنها انداختندم توي خيابان&lt;br /&gt;When up comes this girl from France&lt;br /&gt;که اين دختر فرانسوي آمد&lt;br /&gt;Who invited me to her house&lt;br /&gt;که من را به خانه ش دعوت کرد&lt;br /&gt;I went, but she had a friend&lt;br /&gt;من رفتم، اما او يک رفيق داشت&lt;br /&gt;Who knocked me out&lt;br /&gt;که من را ناک اوت کرد&lt;br /&gt;And robbed my boots&lt;br /&gt;و چکمه هام را دزديد&lt;br /&gt;And I was on the street again&lt;br /&gt;و دوباره توي خيابان بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, I rapped upon a house&lt;br /&gt;خب، تق تق روي در يک خانه زدم &lt;br /&gt;With the U.S. flag upon display&lt;br /&gt;که يک پرچم آمريکا را جلوي ديد گذاشته بود&lt;br /&gt;I said, "Could you help me out&lt;br /&gt;گفتم: کمک م مي کنيد&lt;br /&gt;I got some friends down the way"&lt;br /&gt;چند تا دوست م توي راه مانده اند&lt;br /&gt;The man says, "Get out of here&lt;br /&gt;مَرده مي گويد: از اينجا گم شو &lt;br /&gt;I'll tear you limb from limb"&lt;br /&gt;جرواجرت مي کنم &lt;br /&gt;I said, "You know they refused Jesus, too"&lt;br /&gt;مي گويم: مي داني که آنها مسيح را هم نپذيرفتند &lt;br /&gt;He said, "You're not Him&lt;br /&gt;او گفت: تو که مسيح نيستي&lt;br /&gt;Get out of here before I break your bones&lt;br /&gt;قبل از اين که استخوان هات را بشکنم از اينجا دور شو&lt;br /&gt;I ain't your pop"&lt;br /&gt;من باباجونت نيستم&lt;br /&gt;I decided to have him arrested&lt;br /&gt;من تصميم گرفتم که او دستگير شود&lt;br /&gt;And I went looking for a cop&lt;br /&gt;و رفتم دنبال پليس بگردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I ran right outside&lt;br /&gt;پريدم بيرون&lt;br /&gt;And I hopped inside a cab&lt;br /&gt;و افتادم توي يک تاکسي&lt;br /&gt;I went out the other door&lt;br /&gt;از آن يکي در رفتم بيرون&lt;br /&gt;This Englishman said, "Fab"&lt;br /&gt;اين مرد انگليسي گفت: عالي&lt;br /&gt;As he saw me leap a hot dog stand&lt;br /&gt;وقتي من را ديد که از روي باجه هات داگ فروشي پريدم &lt;br /&gt;And a chariot that stood&lt;br /&gt;و از روي ارابه اي که از يک ساختمان &lt;br /&gt;Parked across from a building&lt;br /&gt;بيرون آمده بود &lt;br /&gt;Advertising brotherhood&lt;br /&gt;و برادري را رويش تبليغ مي کردند هم پريدم&lt;br /&gt;I ran right through the front door&lt;br /&gt;درست از در جلو دويدم&lt;br /&gt;Like a hobo sailor does&lt;br /&gt;همان طور که از يک ملوان ولگرد بر مي آيد&lt;br /&gt;But it was just a funeral parlor&lt;br /&gt;اما از يک بنگاه تدفين سر در آوردم&lt;br /&gt;And the man asked me who I was&lt;br /&gt;و مَردِه از من پرسيد کي ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I repeated that my friends&lt;br /&gt;باز با آه گفتم که همه ي دوست هام&lt;br /&gt;Were all in jail, with a sigh&lt;br /&gt;توي زندان اند&lt;br /&gt;He gave me his card&lt;br /&gt;او کارت ويزيت ش را به من داد&lt;br /&gt;He said, "Call me if they die"&lt;br /&gt;و گفت اگر مُردند خبرم کن&lt;br /&gt;I shook his hand and said goodbye&lt;br /&gt;با او دست دادم و گفتم خداحافظ&lt;br /&gt;Ran out to the street&lt;br /&gt;و دويدم توي خيابان&lt;br /&gt;When a bowling ball came down the road&lt;br /&gt;که يک توپ بولينگ آمد پايين&lt;br /&gt;And knocked me off my feet&lt;br /&gt;و من را کوبيد به زمين&lt;br /&gt;A pay phone was ringing&lt;br /&gt;يک تلفن عمومي داشت زنگ مي زد&lt;br /&gt;It just about blew my mind&lt;br /&gt;که ذهنم را گرخيد&lt;br /&gt;When I picked it up and said hello&lt;br /&gt;وقتي گوشي را برداشتم و گفتم بفرماييد&lt;br /&gt;This foot came through the line&lt;br /&gt;از پشت خط اين شعر آمد بيرون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, by this time I was fed up&lt;br /&gt;خب، اين موقع ديگر &lt;br /&gt;At tryin' to make a stab&lt;br /&gt;از تلاش براي کمک آوردن براي &lt;br /&gt;At bringin' back any help&lt;br /&gt;دوست هام و ناخدا اِرَب &lt;br /&gt;For my friends and Captain Arab&lt;br /&gt;سير شده بودم&lt;br /&gt;I decided to nip a coin&lt;br /&gt;تصميم گرفتم يک سکه بيندازم&lt;br /&gt;Like either heads or tails&lt;br /&gt;انگار که شير يا خط&lt;br /&gt;Would let me know if I should go&lt;br /&gt;باخبرم مي کردند که بايد &lt;br /&gt;Back to ship or back to jail&lt;br /&gt;برگردم به کشتي يا برگردم به زندان&lt;br /&gt;So I hocked my sailor suit&lt;br /&gt;با اين حسا ب لباس ملواني م را گرو گذاشتم&lt;br /&gt;And I got a coin to flip&lt;br /&gt;و يک سکه گرفتم که بيندازم&lt;br /&gt;It came up tails&lt;br /&gt;که شير آمد&lt;br /&gt;It rhymed with sails&lt;br /&gt;که با کشتي وزن ش شبيه بود&lt;br /&gt;So I made it back to the ship&lt;br /&gt;با اين حساب برگشتم طرف  کشتي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, I got back and took&lt;br /&gt;خب، من برگشتم وبرگ جريمه &lt;br /&gt;The parkin' ticket off the mast&lt;br /&gt; پارک ممنوع را از دکل برداشتم&lt;br /&gt;I was ripping it to shreds&lt;br /&gt;داشتم ريز ريزش مي کردم&lt;br /&gt;When this coastguard boat went past&lt;br /&gt;که يک گشت ساحلي رد شد&lt;br /&gt;They asked me my name&lt;br /&gt;اسم م را پرسيدند&lt;br /&gt;And I said, "Captain Kid"&lt;br /&gt;و گفتم ناخدا کيد&lt;br /&gt;They believed me but&lt;br /&gt;باورم کردند اما&lt;br /&gt;They wanted to know&lt;br /&gt;آنها مي خواستند بدانند&lt;br /&gt;What exactly that I did&lt;br /&gt;من دقيقا چه کار ي مي کنم&lt;br /&gt;I said for the Pope of Eruke&lt;br /&gt;گفتم که کارمند  &lt;br /&gt;I was employed&lt;br /&gt;پاپ اروک هستم&lt;br /&gt;They let me go right away&lt;br /&gt;في الفور ول م کردند&lt;br /&gt;They were very paranoid&lt;br /&gt;خيلي پارانويايي بودند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, the last I heard of Arab&lt;br /&gt;خب، آخرين خبري که از  اِرَب دارم&lt;br /&gt;He was stuck on a whale&lt;br /&gt;اين است که عاشق يک نهنگ شده&lt;br /&gt;That was married to the deputy&lt;br /&gt;که با معاون کلانتر زندان&lt;br /&gt;Sheriff of the jail&lt;br /&gt;عروسي کرده&lt;br /&gt;But the funniest thing was&lt;br /&gt;اما بامزه ترين چيز اين بود &lt;br /&gt;When I was leavin' the bay&lt;br /&gt;که وقتي داشتم خليج را ترک مي کردم&lt;br /&gt;I saw three ships a-sailin'&lt;br /&gt;سه تا کشتي را ديدم&lt;br /&gt;They were all heading my way&lt;br /&gt;که داشتند مي آمدند طرف من&lt;br /&gt;I asked the captain what his name was&lt;br /&gt;از ناخدا پرسيدم اسم ش چيست&lt;br /&gt;And how come he didn't drive a truck&lt;br /&gt;و چه طور است که يک تراکتور را نمي راند&lt;br /&gt;He said his name was Columbus&lt;br /&gt;گفت اسم ش {کريستف} کلمب است&lt;br /&gt;I just said, "Good luck."&lt;br /&gt;فقط گفتم "موفق باشي"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116668247048069824?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116668247048069824/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116668247048069824&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116668247048069824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116668247048069824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/blog-post_116668247048069824.html' title='تو که مسيح نيستي'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116662877978832877</id><published>2006-12-20T07:30:00.000-08:00</published><updated>2006-12-20T07:32:59.806-08:00</updated><title type='text'>سارا، آي سارا</title><content type='html'>باب اين آهنگ را براي زن ش نوشت. نمي دانم چرا هي به نظرم مي آيد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديلن باد احمق را هم براي طرف نوشت، سر همو هم بود که قاطي کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتا تغيير مذهب ش هم ربطي به طرف دارد به نظرم&lt;br /&gt;باد احمق را طوري نوشت که از هر 100 نفر يکي هم نفهمد- به &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خصوص در متن انگليسي ش- اما اين يکي را همه مي فهمند. باب اين &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;را يک بار زد و ضبط کرد و شاهکار است&lt;br /&gt;ساراي دختر خاله هم آدم درستي است هم دخترخاله ي خوبي.من  آدم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانوادگی ای نيستم زياد. يعنی بيشتر از خون برايم شعور آدم ها مهم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;است و سارا از اين لحاظ هم آدم درستی است: اين را به حساب تعريف &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگذاريد، من اگر بخواهم ازش تعريف کنم دوست تر دارم بگويم شبيه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لاليتا کاستا است، و جای او باشم باز ترجيح می دهم همين را بشنوم. حالا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سارا هم مثل نادر و علي رضا الماسيان و مريم در بلاد کفر است - و مثل &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رضا براهنی و ابراهيم گلستان باز، والبته مثل باب ديلن و اريک کلپتون و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جيمز هتفيلد و کرک همت و لس کلی پول و جاش هوم و کورت وونه گات &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جونيور و ميلان کوندرا ، و نه مثل امير و حامد و پيام و کامبيز و يک يا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو نفر ديگر که در دسترس ند و کم يا زيادی کم می بينم شان. سارا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز يا ديروز تولدش بود يا هست و من در پادگان بودم و پيزی تلفن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زدن هم ندارم و به نظرم جدا از ترسو بودن کاشانی ها، سارا تنها چيز &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب کاشان است. با اين حساب اين يک تر جمه مال تو سارا، آي سارا &lt;br /&gt;Sara&lt;br /&gt;سارا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I laid on a dune, I looked at the sky,&lt;br /&gt;روي تپه شني دراز کشيدم، به آسمان نگاه کردم&lt;br /&gt;When the children were babies and played on the &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;beach.&lt;br /&gt;وقتي فرزندان بچه بودند و در ساحل بازي مي کردند&lt;br /&gt;You came up behind me, I saw you go by,&lt;br /&gt;تو از پشت سرم آمدي، گذشتن ت را ديدم&lt;br /&gt;You were always so close and still within reach.&lt;br /&gt;تو هميشه خيلي نزديک بودي و هنوز هم در دسترس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sara, Sara,&lt;br /&gt;سارا ،سارا&lt;br /&gt;Whatever made you want to change your mind?&lt;br /&gt;چه چيزي باعث شد تصميم ت را عوض کني؟&lt;br /&gt;Sara, Sara,&lt;br /&gt;سارا، سارا&lt;br /&gt;So easy to look at, so hard to define.&lt;br /&gt;بسيار آسان براي ديدن، بسيار سخت براي تعريف کردن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I can still see them playin' with their pails in the sand,&lt;br /&gt;هنوز مي توانم ببينمشان که با سطل ها شان توي شن ها بازي مي کنند &lt;br /&gt;They run to the water their buckets to fill.&lt;br /&gt;طرف آب مي دوند تا سطل هاشان را پر کنند&lt;br /&gt;I can still see the shells fallin' out of their hands&lt;br /&gt;هنوز مي توانم گوش ماهي ها را ببينم که از دست هاشان مي افتند&lt;br /&gt;As they follow each other back up the hill.&lt;br /&gt;وقتي که دنبال هم بالاي تپه مي روند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sara, Sara,&lt;br /&gt;سارا، سارا&lt;br /&gt;Sweet virgin angel, sweet love of my life,&lt;br /&gt;فرشته شيرين باکره من، عشق شيرين زندگي من&lt;br /&gt;Sara, Sara,&lt;br /&gt;سارا، سارا&lt;br /&gt;Radiant jewel, mystical wife.&lt;br /&gt;جواهر درخشان، همسر شگفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sleepin' in the woods by a fire in the night,&lt;br /&gt;خوابيده در جنگل کنار آتش در شب&lt;br /&gt;Drinkin' white rum in a Portugal bar,&lt;br /&gt;روُمِ سفيد نوشان در يک بار پرتغالی &lt;br /&gt;Them playin' leapfrog and hearin' about Snow White,&lt;br /&gt;آنهاجفتک چهارکش بازی می کنند و قصه سفيد برفی می شنوند&lt;br /&gt;You in the marketplace in Savanna-la-Mar.&lt;br /&gt;تو در بازار ساوانا لا مار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sara, Sara,&lt;br /&gt;سارا، سارا&lt;br /&gt;It's all so clear, I could never forget,&lt;br /&gt;کاملا واضح است، نمي توانم از يادت ببرم&lt;br /&gt;Sara, Sara,&lt;br /&gt;سارا، سارا&lt;br /&gt;Lovin' you is the one thing I'll never regret.&lt;br /&gt;عشق ورزيدن به تو آن چيزي است که هيچ وقت ازش پشيمان نمي شوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I can still hear the sounds of those Methodist bells,&lt;br /&gt;هنورز مي توانم صداي ناقوس کليساي متديست را بشنوم&lt;br /&gt;I'd taken the cure and had just gotten through,&lt;br /&gt;درمان را پذيرفته ام و الان تازه رستگار شدم&lt;br /&gt;Stayin' up for days in the Chelsea Hotel,&lt;br /&gt;چندين روز بيدار مانده در هتل چلسي&lt;br /&gt;Writin' "Sad-Eyed Lady of the Lowlands" for you.&lt;br /&gt;در حال نوشتن " بانوي چشم-غمگين زمين هاي پست" براي تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sara, Sara,&lt;br /&gt;سارا، سارا&lt;br /&gt;Wherever we travel we're never apart.&lt;br /&gt;هر جا که سفر مي رويم هيچ وقت جدا نمي شويم&lt;br /&gt;Sara, oh Sara,&lt;br /&gt;سارا، آي سارا&lt;br /&gt;Beautiful lady, so dear to my heart.&lt;br /&gt;بانوي زيبا، بس عزيز براي دل من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;How did I meet you? I don't know.&lt;br /&gt;چه طور ديدم ت  نمي دانم &lt;br /&gt;A messenger sent me in a tropical storm.&lt;br /&gt;يک پيغام آور من را در توفانی حاره ای فرستاد&lt;br /&gt;You were there in the winter, moonlight on the snow&lt;br /&gt;تو در زمستان آنجا بودی، مهتاب ِ روی برف&lt;br /&gt;And on Lily Pond Lane when the weather was warm.&lt;br /&gt;و وقتی هوا گرم بود در ليلی پاند لين {نيو يورک} بودی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sara, oh Sara,&lt;br /&gt;سارا، آي سارا&lt;br /&gt;Scorpio Sphinx in a calico dress,&lt;br /&gt;اسفينکس آبان ماهی در لباسی از چيت &lt;br /&gt;Sara, Sara,&lt;br /&gt;سارا، سارا&lt;br /&gt;You must forgive me my unworthiness.&lt;br /&gt;بايد بی ارزشی م را ببخشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Now the beach is deserted except for some kelp&lt;br /&gt;الان ديگر در ساحل به جز قدری جلبک چيزی نمانده&lt;br /&gt;And a piece of an old ship that lies on the shore.&lt;br /&gt;و يک تکه از  کشتی ای قديمی که مانده&lt;br /&gt;You always responded when I needed your help,&lt;br /&gt;هر وقت کمک ت را خواستم جوابم را دادی&lt;br /&gt;You gimme a map and a key to your door.&lt;br /&gt;به م يک نقشه و يک کليد به درت را دادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sara, oh Sara,&lt;br /&gt;سارا، آي سارا&lt;br /&gt;Glamorous nymph with an arrow and bow,&lt;br /&gt;حوری پرجلال با تير و با کمان&lt;br /&gt;Sara, oh Sara,&lt;br /&gt;سارا، آي سارا&lt;br /&gt;Don't ever leave me, don't ever go.&lt;br /&gt;هيچ وقت ترکم مکن، هيچ وقت نرو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116662877978832877?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116662877978832877/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116662877978832877&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116662877978832877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116662877978832877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/blog-post_20.html' title='سارا، آي سارا'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116591494287441046</id><published>2006-12-12T01:13:00.000-08:00</published><updated>2006-12-12T01:15:42.896-08:00</updated><title type='text'>امشب من بچه ت م</title><content type='html'>يک مشت از بچه هاي سيدخندان به پوست دخترشان مي گفتند بچه. من فکر مي کردم منظورشان و محل گرته برداري شان واژه هاي لجن عيال يا منزل يا خانم بچه ها است. يا يادم مي افتاد که يک دوره بين دختر ها مد شده بود با دهن آلوچه اي و مقنعه ي مدرسه اي بيرون رفتن: که اعتراضي بود غريزي و بدون شعور به نقش سنتي زن در جامعه ايراني که عبارت بود از  دختربچه-مادر،بي جواني  و بي شعور. دخترها مي خواستند تين ايجر باشند و شروع تين ايجريت را گذاشته بودند تيپ بچه-مدرسه-گي-يت و نمي دانستند که دارند چه مي کنند اما تظاهر خوبي براي ميل خوبشان پيدا کرده بودند البته بدون شعور و فرهنگ قضيه.&lt;br /&gt; من اين اطلاع دست اولم از فرهنگ کوچه را در کتاب بررسي موسيقي متال 2: حس نناميده آوردم با ترجمه بيبي به بچه. کتابم توقيف شد، اينجا مي آورم ش&lt;br /&gt;اگر نمي دانيد بيبي چه است، نخوانيد وبلاگم را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;by bob dylan&lt;br /&gt;I'll be your baby tonight&lt;br /&gt;امشب من بچه ت م&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Close your eyes, close the door,&lt;br /&gt;چشم هات را ببند، در را ببند&lt;br /&gt;You don't have to worry any more.&lt;br /&gt;ديگر لازم نيست نگران باشي&lt;br /&gt;I'll be your baby tonight.&lt;br /&gt;امشب من بچه ت م&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Shut the light, shut the shade,&lt;br /&gt;نور را خاموش کن، نورگير را ببند&lt;br /&gt;You don't have to be afraid.&lt;br /&gt;لازم نيست بترسي&lt;br /&gt;I'll be your baby tonight.&lt;br /&gt;امشب من بچه ت م&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, that mockingbird's gonna sail away,&lt;br /&gt;خب، وقتي مرغ مقلد دور مي شود&lt;br /&gt;We're gonna forget it.&lt;br /&gt;از ياد مي بريم ش&lt;br /&gt;That big, fat moon is gonna shine like a spoon,&lt;br /&gt; مي درخشد آن ماه بزرگ چاق مثل يک قاشق&lt;br /&gt;But we're gonna let it,&lt;br /&gt;اما ما کاري ش نداريم&lt;br /&gt;You won't regret it.&lt;br /&gt;غصه ش را نخواهي خورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Kick your shoes off, do not fear,&lt;br /&gt;کفش هات را در بيار&lt;br /&gt;Bring that bottle over here.&lt;br /&gt;آن بطري را بيار اينجا&lt;br /&gt;I'll be your baby tonight.&lt;br /&gt;امشب من بچه ت م&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116591494287441046?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116591494287441046/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116591494287441046&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116591494287441046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116591494287441046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/blog-post_12.html' title='امشب من بچه ت م'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116573936351056382</id><published>2006-12-10T00:24:00.000-08:00</published><updated>2006-12-10T00:29:23.543-08:00</updated><title type='text'>دوباره در راه</title><content type='html'>bob dylan&lt;br /&gt;به علی می گفتم بايد باب ديلن را من ترجمه کنم ، کويينز آو د ستون ايج را او. حالا منتظرم. همه ی عمرمان را منتظريم&lt;br /&gt;On The Road Again&lt;br /&gt;دوباره در راه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, I woke up in the morning&lt;br /&gt;خب من امروز صبح بيدار شدم&lt;br /&gt;There's frogs inside my socks&lt;br /&gt; توي جوراب هام قورباغه ست &lt;br /&gt;Your mama, she's a-hidin'&lt;br /&gt;مامانت اون قايم شده&lt;br /&gt;Inside the icebox&lt;br /&gt;توي يخدان&lt;br /&gt;Your daddy walks in wearin'&lt;br /&gt;بابات مي آد تو&lt;br /&gt;A Napoleon Bonaparte mask&lt;br /&gt;نقاب ناپلئون بناپارت زده&lt;br /&gt;Then you ask why I don't live here&lt;br /&gt;بعدش تو مي پرسي چرا اينجا زندگي نمي کنم&lt;br /&gt;Honey, do you have to ask?&lt;br /&gt;شيکر، مجبوري بپرسي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, I go to pet your monkey&lt;br /&gt;خب،من مي رم به ميمون ت رسيدگي کنم&lt;br /&gt;I get a face full of claws&lt;br /&gt;صورت م پر از جاي چنگ مي شود&lt;br /&gt;I ask who's in the fireplace&lt;br /&gt;مي پرسم توي اجاق که است؟&lt;br /&gt;And you tell me Santa Claus&lt;br /&gt;و به م مي گي سانتا کلاوس&lt;br /&gt;The milkman comes in&lt;br /&gt;مرد شير فروش مي آد تو&lt;br /&gt;He's wearing a derby hat&lt;br /&gt;و يه کلاه لگني سرش ست&lt;br /&gt;Then you ask why I don't live here&lt;br /&gt;بعدش تو مي پرسي چرا اينجا زندگي نمي کنم&lt;br /&gt;Honey, how come you have to ask me that?&lt;br /&gt;شيکر، چه طور شد که مجبوري آن را از من بپرسي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, I asked for something to eat&lt;br /&gt;خب، يه چيزي خواستم که بخورم&lt;br /&gt;I'm hungry as a hog&lt;br /&gt;قدر يک خيکي گشنه م&lt;br /&gt;So I get brown rice, seaweed&lt;br /&gt;يک قدري برنج سبوس دار و جلبک مي گيرم&lt;br /&gt;And a dirty hot dog&lt;br /&gt;و يک هات داگ خاکي&lt;br /&gt;I've got a hole&lt;br /&gt;آنجا که شکمم محو شد&lt;br /&gt;Where my stomach disappeared&lt;br /&gt;سوراخ شده&lt;br /&gt;Then you ask why I don't live here&lt;br /&gt;بعدش تو مي پرسي چرا اينجا زندگي نمي کنم&lt;br /&gt;Honey, I gotta think you're really weird.&lt;br /&gt;شيکر، فکر مي کنم واقعا عجيب غريبي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Your grandpa's cane&lt;br /&gt;عصاي پدربزرگ ت&lt;br /&gt;It turns into a sword&lt;br /&gt;به شمشير تبديل مي شود&lt;br /&gt;Your grandma prays to pictures&lt;br /&gt;مادربزرگ ت رو به عکس ها يي دعا مي کند&lt;br /&gt;That are pasted on a board&lt;br /&gt;که روي يک تخته چسبانده شده اند&lt;br /&gt;Everything inside my pockets&lt;br /&gt;همه چيزها يي که توي جيب هام است &lt;br /&gt;Your uncle steals&lt;br /&gt;را عمويت مي دزدد&lt;br /&gt;Then you ask why I don't live here&lt;br /&gt;بعدش تو مي پرسي چرا اينجا زندگي نمي کنم&lt;br /&gt;Honey, I can't believe that you're for real.&lt;br /&gt;شيکر، باورم نمي شود که واقعي هستي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, there's fist fights in the kitchen&lt;br /&gt;خب، توي آشپزخانه با مشت دعوا مي کنند&lt;br /&gt;They're enough to make me cry&lt;br /&gt;براي به گريه انداختن م بس اند&lt;br /&gt;The mailman comes in&lt;br /&gt;پستچي مي آد تو&lt;br /&gt;Even he's gotta take a side&lt;br /&gt;حتا او هم مجبور مي شه طرف يکي را بگيره&lt;br /&gt;Even the butler&lt;br /&gt;حتا سرپيشخدمت هم&lt;br /&gt;He's got something to prove&lt;br /&gt;او هم چيزي را براي اثبات دارد&lt;br /&gt;Then you ask why I don't live here&lt;br /&gt;بعدش تو مي پرسي چرا اينجا زندگي نمي کنم&lt;br /&gt;Honey, how come you don't move?&lt;br /&gt;شيکر، چه طور است که خودت نمي روي؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116573936351056382?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116573936351056382/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116573936351056382&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116573936351056382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116573936351056382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/blog-post_10.html' title='دوباره در راه'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116564917996656274</id><published>2006-12-08T23:15:00.000-08:00</published><updated>2006-12-08T23:26:19.976-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Tell me that it isn't true&lt;br /&gt;به م بگو که درست نيست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I have heard rumors all over town,&lt;br /&gt;توي کل شهر شايعه ها يي را شنيدم&lt;br /&gt;They say that you're planning to put me down.&lt;br /&gt;مي گويند که برنامه داري من را کنار بگذاري&lt;br /&gt;All I would like you to do, Is tell me that it isn't true.&lt;br /&gt;کل کاري که مي خواهم بکني ، اين است که به م بگويي که درست نيست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;They say that you've been seen with some other man,&lt;br /&gt;آنها مي گويند که با مرد ديگري ديده شدي &lt;br /&gt;That he's tall, dark and handsome, and you're holding his hand.&lt;br /&gt;که او بلندقد، سبزه و خوشتيپ است و تو دست ش را مي گيري&lt;br /&gt;Darlin', I'm a-countin' on you,&lt;br /&gt;عزيزم ،روي تو حساب مي کنم&lt;br /&gt;Tell me that it isn't true.&lt;br /&gt;که به م بگويي که درست نيست  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;To know that some other man is holdin' you tight,&lt;br /&gt;دانستن اين که يک مرد ديگري تو را سفت بغل مي کند&lt;br /&gt;It hurts me all over, it doesn't seem right.&lt;br /&gt;آزارم مي دهد از سر تا سر، به نظر درست نمي آيد&lt;br /&gt;All of those awful things that I have heard,&lt;br /&gt;همه آن مزخرف ها يي که شنيدم&lt;br /&gt;I don't want to believe them, all I want is your word.&lt;br /&gt;نمي خواهم باورشان کنم، کل چيزي که مي خواهم حرف  تو است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;So darlin', you better come through,&lt;br /&gt;با اين حساب عزيزم، ديگر بگو&lt;br /&gt;Tell me that it isn't true.&lt;br /&gt;به م بگو که درست نيست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;All of those awful things that I have heard,&lt;br /&gt;همه آن مزخرف ها يي که شنيدم&lt;br /&gt;I don't want to believe them, all I want is your word.&lt;br /&gt;نمي خواهم باورشان کنم، کل چيزي که مي خواهم حرف  تو است&lt;br /&gt;So darlin', I'm countin' on you,&lt;br /&gt;با اين حساب عزيزم، من روي تو حساب مي کنم&lt;br /&gt;Tell me that it isn't true.&lt;br /&gt;به م بگو که درست نيست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116564917996656274?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116564917996656274/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116564917996656274&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116564917996656274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116564917996656274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/tell-me-that-it-isnt-true-i-have-heard.html' title=''/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116556926164560416</id><published>2006-12-08T00:48:00.000-08:00</published><updated>2006-12-08T01:14:21.863-08:00</updated><title type='text'>جواب ، دوست من ، دارد در باد مي وزد</title><content type='html'>Blowin' In The Wind&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;How many roads must a man walk down&lt;br /&gt;چند تا جاده را يک مرد بايد برود  &lt;br /&gt;Before you call him a man?&lt;br /&gt;تا مرد صدايش کنيد&lt;br /&gt;Yes, 'n' how many seas must a white dove sail&lt;br /&gt;آره، و چند تا دريا را يک کبوتر سفيد بايد برود&lt;br /&gt;Before she sleeps in the sand?&lt;br /&gt;تا در شن بخوابد&lt;br /&gt;Yes, 'n' how many times must the cannon balls fly&lt;br /&gt;آره، و چند دفعه بايد گلوله ها پرواز کنند&lt;br /&gt;Before they're forever banned?&lt;br /&gt;تا ممنوع هميشگي شوند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The answer, my friend, is blowin' in the wind,&lt;br /&gt;جواب ، دوست من ، دارد در باد مي وزد&lt;br /&gt;The answer is blowin' in the wind.&lt;br /&gt;جواب دارد در باد مي وزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;How many times must a man look up&lt;br /&gt;يک مرد بايد چند دفعه بالا را نگاه کند&lt;br /&gt;Before he can see the sky?&lt;br /&gt;تا بتواند آسمان را ببيند&lt;br /&gt;Yes, 'n' how many ears must one man have&lt;br /&gt;آره، و يک مرد بايد چند تا گوش داشته باشد&lt;br /&gt;Before he can hear people cry?&lt;br /&gt;تا بتواند گريه مردم را بشنود&lt;br /&gt;Yes, 'n' how many deaths will it take till he knows&lt;br /&gt;آره ، و چند تا مرگ کار مي برد تا بداند&lt;br /&gt;That too many people have died?&lt;br /&gt;که آدم هاي خيلي زيادي مرده اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The answer, my friend, is blowin' in the wind,&lt;br /&gt;جواب ، دوست من ، دارد در باد مي وزد&lt;br /&gt;The answer is blowin' in the wind.&lt;br /&gt;جواب دارد در باد مي وزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;How many years can a mountain exist&lt;br /&gt;يک کوه مي تواند چند سال بماند&lt;br /&gt;Before it's washed to the sea?&lt;br /&gt;تا شسته شود و به دريا ريخته شود&lt;br /&gt;Yes, 'n' how many years can some people exist&lt;br /&gt;آره و بعضي آدم ها مي توانند چند سال بمانند&lt;br /&gt;Before they're allowed to be free?&lt;br /&gt;تا اجازه پيدا کنند که آزاد باشند&lt;br /&gt;Yes, 'n' how many times can a man turn his head,&lt;br /&gt;آره ، و يک مرد چند بار مي تواند رويش  را برگرداند&lt;br /&gt;Pretending he just doesn't see?&lt;br /&gt;و وانمود کند که نمي تواند ببيند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The answer, my friend, is blowin' in the wind,&lt;br /&gt;جواب ، دوست من ، دارد در باد مي وزد&lt;br /&gt;The answer is blowin' in the wind.&lt;br /&gt;جواب دارد در باد مي وزد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116556926164560416?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116556926164560416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116556926164560416&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116556926164560416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116556926164560416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='جواب ، دوست من ، دارد در باد مي وزد'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116551358833234104</id><published>2006-12-07T09:35:00.000-08:00</published><updated>2006-12-07T09:46:28.380-08:00</updated><title type='text'>Highlands</title><content type='html'>زمين هاي بالا(ارتفاعات) و پست از حرف هاي هميشه عمو باب اند.بهشت و خاک و از اين حرف ها.اطن آهنگ درباره مواد مخدر نيست،باب الکلپسند است. اين آهنگ 16 دقيقه است. تا حالا دقت کرده ايد تايپ انگليسي لغت دقيقه روي موبايل چه شکنجه اي است؟&lt;br /&gt;در اين آهنگ بنا به قراين متقن! بحث هايلندز که اسم خاص مناطق کوهستاني اي در اسکاتلند است (و 9 عدد است) مطرح نيست. باب دارد درباره بهشت و خيلي چيزهاي ديگر حرف مي زند و البته درباره هايلندز هم. با اين حساب من با توجه به خيل ليريک هاي مربوط به زمين باب تحت اللفظي ترين ترجمه را گذاشتم&lt;br /&gt;Time Out Of Mind Album &lt;br /&gt; Highlands&lt;br /&gt;زمين هاي بالا&lt;br /&gt;by Bob Dylan&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;Well my heart's in the Highlands gentle and fair&lt;br /&gt;خب، دلم در زمين هاي بالا است ،موقر و روا&lt;br /&gt;Honeysuckle blooming in the wildwood air&lt;br /&gt;پيچ امين الدوله در هواي جنگلي شکوفه مي دهد &lt;br /&gt;Bluebelles blazing, where the Aberdeen waters flow&lt;br /&gt; آنجا که نهر اَِبردين مي ريزد گل هاي استکاني تلالو دارند&lt;br /&gt;Well my heart's in the Highland,&lt;br /&gt;خب، دلم در زمين هاي بالا است&lt;br /&gt;I'm gonna go there when I feel good enough to go&lt;br /&gt;مي خواهم وقتي به اندازه کافي حالم براي رفتن به آنجا خوب بود به آنجا بروم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Windows were shakin' all night in my dreams&lt;br /&gt;تمام شب در رؤيام پنجره ها مي لرزيدند&lt;br /&gt;Everything was exactly the way that it seems&lt;br /&gt;همه چيز درست همان طور بود که به نظر مي آيد&lt;br /&gt;Woke up this morning and I looked at the same old page &lt;br /&gt;امروز صبح بيدار شدم و به همان صفحه قديمي نگاه کردم&lt;br /&gt;Same ol' rat race&lt;br /&gt;همان مسابقه قديمي موش هاي صحرايي&lt;br /&gt;Life in the same ol' cage.&lt;br /&gt;زندگي در همان قفس قديمي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I don't want nothing from anyone, ain't that much to take&lt;br /&gt;از هيچ کس هيچ چيز نمي خواهم، چيز زيادي براي گرفتن وجود ندارد&lt;br /&gt;Wouldn't know the difference between a real blonde and a fake&lt;br /&gt;نمي توانم يک بلوند واقعي را از يک زن مو رنگ کرده تشخيص بدهم&lt;br /&gt;Feel like a prisoner in a world of mystery&lt;br /&gt;حس مي کنم که يک زنداني در دنيايي پر از رمزم&lt;br /&gt;I wish someone would come &lt;br /&gt;آرزو مي کنم که کسي بيايد &lt;br /&gt;And push back the clock for me&lt;br /&gt;و ساعت را برايم به عقب برگرداند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well my heart's in the Highlands wherever I roam&lt;br /&gt;خب، دلم در زمين هاي بالا است هر جايي که پرسه بزنم&lt;br /&gt;That's where I'll be when I get called home&lt;br /&gt;آنجاست که وقتي به خانه صدايم بزنند در آنجا خواهم بود&lt;br /&gt;The wind, it whispers to the buckeyed trees in rhyme&lt;br /&gt;باد، موزون براي درخت هاي شاه بلوط زمزمه مي کند&lt;br /&gt;Well my heart's in the Highland,&lt;br /&gt;خب ،دلم در زمين هاي بالا است&lt;br /&gt;I can only get there one step at a time.&lt;br /&gt;هر لحظه فقط يک قدم به آن نزديک تر مي شوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm listening to Neil Young, I gotta turn up the sound&lt;br /&gt;دارم نيل يانگ گوش مي کنم، مي خواهم صدا را بلند کنم&lt;br /&gt;Someone's always yelling turn it down&lt;br /&gt;هميشه يکي دارد داد مي زند کم ِ ش کن&lt;br /&gt;Feel like I'm drifting&lt;br /&gt;حس مي کنم که دارم کشيده مي شوم&lt;br /&gt;Drifting from scene the scene&lt;br /&gt;از يک صحنه به صحنه ديگر کشيده مي شوم&lt;br /&gt;I'm wondering what in the devil could it all possibly mean?&lt;br /&gt;مانده ام که معني احتمالي  گند همه اينها چه است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Insanity is smashing up against my soul&lt;br /&gt;جنون بر جانم مي کوبد&lt;br /&gt;You can say I was on anything but a roll&lt;br /&gt;مي تواني بگويي هر چيزي زده بودم غير از مواد &lt;br /&gt;If I had a conscience, well I just might blow my top&lt;br /&gt;اگر آگاهي داشتم،خب شايد فقط سرم را مي ترکاندم&lt;br /&gt;What would I do with it anyway &lt;br /&gt;و با آن به هر حال چه مي کردم&lt;br /&gt;Maybe take it to the pawn shop&lt;br /&gt;شايد مي بردم ش بنگاه کارگشايي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;My heart's in the Highlands at the break of dawn&lt;br /&gt;دلم در زمين هاي بالا است به وقت غروب &lt;br /&gt;By the beautiful lake of the Black Swan&lt;br /&gt;در کنار درياچه زيباي قوي سياه&lt;br /&gt;Big white clouds, like chariots that swing down low&lt;br /&gt;ابرهاي بزرگ سفيد، مثل ارابه ها که آن پايين تاب مي خورند &lt;br /&gt;Well my heart's in the Highlands&lt;br /&gt;خب ،دلم در زمين هاي بالا است&lt;br /&gt;Only place left to go&lt;br /&gt;تنها جايي که براي رفتن مانده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm in Boston town, in some restaurant&lt;br /&gt;من در شهر بوستون َم، توي يک رستوران&lt;br /&gt;I got no idea what I want&lt;br /&gt;هيچ تصوري از چيزي که مي خواهم ندارم&lt;br /&gt;Well, maybe I do but I'm just really not sure&lt;br /&gt;خب، شايد هم دارم اما واقعا مطمئن نيستم&lt;br /&gt;Waitress comes over &lt;br /&gt;پيشخدمت مي آيد طرفم&lt;br /&gt;Nobody in the place but me and her&lt;br /&gt;کسي آنجا نيست به جز او و من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;It must be a holiday, there's nobody around&lt;br /&gt;بايد تعطيلي باشد، هيچ کس دور و بر نيست&lt;br /&gt;She studies me closely as I sit down&lt;br /&gt;وقتي دارم مي نشينم به دقت بررسي ام مي کند&lt;br /&gt;She got a pretty face and long white shiny legs&lt;br /&gt;صورت زيباو ساق هاي براق سفيد بلندي دارد&lt;br /&gt;I say tell me what I want&lt;br /&gt;مي گويم به م بکو چه مي خواهم&lt;br /&gt;She says you probably want hard boiled eggs&lt;br /&gt;او مي گويد احتمالا تخم مرغ پخته سفت مي خواهيد&lt;br /&gt;I say that's right bring me some&lt;br /&gt;مي گويم درست مي گويي ، برايم چند تا بياوريد &lt;br /&gt;She says we ain't got any, you picked a wrong time to come&lt;br /&gt;مي گويد تمام شده است، براي آمدن زمان نامناسبي را انتخاب  کرديد&lt;br /&gt;Then she says, "I know you're an artist, draw a picture of me!"&lt;br /&gt;بعدش او مي گويد: مي دانم که نقاشي، ازم يک تصوير بکش&lt;br /&gt;I say, "I would if I could, but, &lt;br /&gt;اگر مي توانستم ، مي کشيدم اما&lt;br /&gt;I don't do sketches from memory."&lt;br /&gt;نمي توانم از روي حافظه م طرح بزنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Well", she says, "I'm right here in front of you, or haven't you looked?"&lt;br /&gt;گفت ش : خب، من اينجا رو به روت ايستاده م، يا نگاه نکردي؟/&lt;br /&gt;I say," all right, I know, but I don't have my drawing book!"&lt;br /&gt;مي گويم: باشد، مي دانم ، اما دفتر نقاشي م همراه م نيست &lt;br /&gt;She gives me a napkin, she says, "you can do it on that"&lt;br /&gt;او به م يک دستمال سفره مي دهد، مي گويد: مي تواني روي اين بکشي ش&lt;br /&gt;I say, "yes I could but, &lt;br /&gt;مي گويم : بله، مي شد اما&lt;br /&gt;I don't know where my pencil is at!"&lt;br /&gt;نمي دانم مدادم کجاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;She pulls one out from behind her ear&lt;br /&gt;او يک مداد از پشت گوشش در مي آورد&lt;br /&gt;She says "all right now, go ahead, draw me, I'm standing right here"&lt;br /&gt;مي گويد: حالا ديگر شد، برو جلو، من را بکِش، همين جا مي ايستم&lt;br /&gt;I make a few lines, and I show it for her to see&lt;br /&gt;چند تا خط مي کشم، و مي گيرم که ببيندش&lt;br /&gt;Well she takes a napkin and throws it back &lt;br /&gt;خب او دستمال را مي گيرد و پرت ش مي کند &lt;br /&gt;And says "that don't look a thing like me!"&lt;br /&gt;و مي گويد : اصلا شبيه من نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I said, "Oh, kind miss, it most certainly does"&lt;br /&gt;گفتم :اوه، خانم عزيز، حتما شبيه شما ست&lt;br /&gt;She says, "you must be jokin.'" I say, "I wish I was!"&lt;br /&gt;مي گو يد: حتما داري شوخي مي کني، مي گويم :کاش اين طور بود&lt;br /&gt;Then she says, "you don't read women authors, do you?"&lt;br /&gt;بعدش مي گويد: تو نويسنده هاي زن را نمي خواني، مي خواني؟&lt;br /&gt;Least that's what I think I hear her say,&lt;br /&gt;دستکم اين آن چِيزي بود که فکر مي کنم او گفت &lt;br /&gt;"Well", I say, "how would you know and what would it matter anyway?"&lt;br /&gt;مي گويم: چه طور اين را مي داني و به هر حال چرا اين مهم است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Well", she says, "you just don't seem like you do!"&lt;br /&gt;مي گويد: خب، به ت نمي خورد که بخواني شان&lt;br /&gt;I said, "you're way wrong."&lt;br /&gt;گفتم: يک جورهايي اشتباه مي کني&lt;br /&gt;She says, "which ones have you read then?" I say, "I read Erica Jong!"&lt;br /&gt;مي گويد: حالا کدام شان را خوانده اي؟ مي گويم: من اريکا يونگ مي خوانم&lt;br /&gt;She goes away for a minute and I slide up out of my chair&lt;br /&gt;او يک دقيقه دور مي شود و من ازصندلي م به بيرون مي خزم&lt;br /&gt;I step outside back to the busy street, but nobody's going anywhere&lt;br /&gt;دوباره پا به خيابان شلوغ مي گذارم اما هيچ کس هيچ جا نمي رود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well my heart's in the Highlands, with the horses and hounds&lt;br /&gt;خب، دلم در زمين هاي بالا است، با اسب ها و سگ هاي تازي&lt;br /&gt;Way up in the border country, far from the towns&lt;br /&gt;آن بالا در ده مرزي، دور از شهر ها&lt;br /&gt;With the twang of the arrow and a snap of the bow&lt;br /&gt;با صداي درينگ ِ تير و تق ِکمان &lt;br /&gt;My heart's in the Highlands &lt;br /&gt;دلم در زمين هاي بالا است&lt;br /&gt;Can't see any other way to go&lt;br /&gt;نمي توانم راه ديگري براي رفتن پيدا کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Every day is the same thing out the door &lt;br /&gt;هر روز همان چيزها بيرون از خانه است&lt;br /&gt;Feel further away then ever before&lt;br /&gt;از هر وقتي بيشتر احساس دوري مي کنم&lt;br /&gt;Some things in life, it gets too late to learn&lt;br /&gt;بعضي چيزها در زندگي ، براي ياد گرفتنشان خيلي دير مي شود&lt;br /&gt;Well, I'm lost somewhere &lt;br /&gt;خب، من جايي گم شده ام&lt;br /&gt;I must have made a few bad turns&lt;br /&gt;بايد يک چند تايي جا را اشتباه پيچيده باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I see people in the park forgetting their troubles and woes&lt;br /&gt;مردم را در پارک مي بينم که دارند مشکل هاشان و غم ها شان را از ياد مي برند&lt;br /&gt;They're drinking and dancing, wearing bright colored clothes&lt;br /&gt;دارند مي نوشند و مي رقصند،لباس هاي با رنگ روشن به تن دارند&lt;br /&gt;All the young men with their young women looking so good&lt;br /&gt;اين همه مرد جوان با زن هاي جوان شان که اين قدر خوب به نظر مي رسند&lt;br /&gt;Well, I'd trade places with any of them &lt;br /&gt;خب، اگر مي شد، حاضر بودم &lt;br /&gt;In a minute, if I could&lt;br /&gt;جايم را فوري با هر کدامشان عوض کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm crossing the street to get away from a mangy dog&lt;br /&gt;عرض خيابان را طي مي کنم تا از يک سگ له شده دور شوم&lt;br /&gt;Talking to myself in a monologue&lt;br /&gt;با خودم طي يک تک گويي حرف مي زنم&lt;br /&gt;I think what I need might be a full length leather coat&lt;br /&gt;فکر مي کنم چطزي که لازم دارم يک کت چرم بلند است&lt;br /&gt;Somebody just asked me &lt;br /&gt;يک نفر همين الان ازم پرسيدکه آيا&lt;br /&gt;If I registered to vote&lt;br /&gt;براي رأي دادن ثبت نام کرده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The sun is beginning to shine on me&lt;br /&gt;خورشيد شروع به تابش بر من مي کند&lt;br /&gt;But it's not like the sun that used to be&lt;br /&gt;اما شبيه آن خورشيدي که بود نيست&lt;br /&gt;The party's over, and there's less and less to say&lt;br /&gt;مهماني تمام شده، و کمتر و کمتر گفتني وجود دارد&lt;br /&gt;I got new eyes &lt;br /&gt;چشم هاي نو گرفتم&lt;br /&gt;Everything looks far away&lt;br /&gt;همه چيز بسيار دور به نظر مي رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, my heart's in the Highlands at the break of day&lt;br /&gt;خب، دلم در زمين هاي بالا است در شروع روز&lt;br /&gt;Over the hills and far away&lt;br /&gt;بالاي تپه ها و دور&lt;br /&gt;There's a way to get there, and I'll figure it out somehow&lt;br /&gt;راهي به آنجا هست ،و يک جورهايي پيدايش مي کنم&lt;br /&gt;But I'm already there in my mind &lt;br /&gt;اما الان در ذهن م تقريبا آنجايم &lt;br /&gt;And that's good enough for now&lt;br /&gt;و براي الان به اندازه کافي خوب است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116551358833234104?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116551358833234104/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116551358833234104&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116551358833234104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116551358833234104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/highlands.html' title='Highlands'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116497408125654351</id><published>2006-12-01T03:26:00.000-08:00</published><updated>2006-12-01T03:54:41.306-08:00</updated><title type='text'>Girl From The North Country</title><content type='html'>Girl From The North Country&lt;br /&gt;دختر اهل ييلاق شمالي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, if you're travelin' in the north country fair,&lt;br /&gt;خب، اگر در ييلاق شمالي سفر مي کني&lt;br /&gt;Where the winds hit heavy on the borderline,&lt;br /&gt;جايي که بادها به شدت بر مرز مي کوبند&lt;br /&gt;Remember me to one who lives there.&lt;br /&gt;مرا به ياد اويي که آنجاست بياور&lt;br /&gt;She once was a true love of mine.&lt;br /&gt;چون او وقتي عشق حقيقي من بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Well, if you go when the snowflakes storm,&lt;br /&gt;خب، اگر وقتي مي روي که دانه هاي برف طوفان مي کنند&lt;br /&gt;When the rivers freeze and summer ends,&lt;br /&gt;وقتي که رودها يخ مي زنند و تابستان تمام مي شود&lt;br /&gt;Please see if she's wearing a coat so warm,&lt;br /&gt;به لطف ببين که بالاپوشي بسيار گرم پوشيده&lt;br /&gt;To keep her from the howlin' winds.&lt;br /&gt;تا از بادهاي زوزه کش رهايي ش بخشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Please see for me if her hair hangs long,&lt;br /&gt;به لطف  برايم ببين که موهايش بلند آويزان است &lt;br /&gt;If it rolls and flows all down her breast.&lt;br /&gt; و بر پستان هايش تاب مي خورد و جاري مي شود&lt;br /&gt;Please see for me if her hair hangs long,&lt;br /&gt;به لطف  برايم ببين که موهايش بلند آويزان است&lt;br /&gt;That's the way I remember her best.&lt;br /&gt; که بهترين جوري است که به يادم مي آيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm a-wonderin' if she remembers me at all.&lt;br /&gt;در فکرم که اصلا مرا به ياد دارد&lt;br /&gt;Many times I've often prayed&lt;br /&gt;معمولا بسيار دعا کرده ام&lt;br /&gt;In the darkness of my night,&lt;br /&gt;در تاريکي شب م&lt;br /&gt;In the brightness of my day.&lt;br /&gt;در روشنايي روز م&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;So, if you're travelin' in the north country fair,&lt;br /&gt;پس، اگر در ييلاق شمالي سفر مي کني&lt;br /&gt;Where the winds hit heavy on the borderline,&lt;br /&gt;جايي که بادها سفت به مرز مي خورند&lt;br /&gt;Remember me to one who lives there.&lt;br /&gt;مرا به ياد اويي که آنجاست بياور&lt;br /&gt;She once was a true love of mine.&lt;br /&gt;چون او وقتي عشق حقيقي م بود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116497408125654351?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116497408125654351/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116497408125654351&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116497408125654351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116497408125654351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/12/girl-from-north-country.html' title='Girl From The North Country'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116440184933486107</id><published>2006-11-24T12:51:00.000-08:00</published><updated>2006-11-24T13:14:08.893-08:00</updated><title type='text'>بگذار آن ، من باشم</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/324/2048/1600/744511/04vsangels.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/324/2048/320/849952/04vsangels.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;خيلی سرما خوردن يکی از بدترين اتفاقات بشری-ميکروبی است. اما &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شادی موسيقی نواختن باز با گروه 4 نفره هر مشکلی را حذف می کند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;Let It Be Me&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; بگذار آن ، من باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I bless the day I found you&lt;br /&gt;شکر مي گويم روزي که تو را يافتم&lt;br /&gt;I want my arms around you&lt;br /&gt;بازوهام را دورت مي خواهم&lt;br /&gt;And so I beg you: Let it be me.&lt;br /&gt;پس خواهش مي کنم که بگذار آن ، من باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Don't take this heaven from one&lt;br /&gt;اين بهشت رااز من نگير&lt;br /&gt;If you must cling someone&lt;br /&gt;اگر که بايد کسي در آغوش بگيري&lt;br /&gt;Now and forever, let it be me.&lt;br /&gt;از حال تا هميشه، بگذار آن ، من باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Each time we meet, love&lt;br /&gt;هر بار که يکديگر را مي بينيم، عشق&lt;br /&gt;I find complete love&lt;br /&gt;من عشق کامل را مي يابم&lt;br /&gt;Without your sweet love, what would life be ?&lt;br /&gt;بي عشق شيرين تو، زندگي چه مي شد باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;So never leave me lonely&lt;br /&gt;پس هيچ گاه تنهايم نگذار&lt;br /&gt;Tell me that you love me only&lt;br /&gt;بگو که تنها من را دوست داري&lt;br /&gt;And say you'll always let it be me.&lt;br /&gt;و بگو که هميشه مي گذاري  آن ، من باشم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;by : bob dylan&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116440184933486107?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116440184933486107/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116440184933486107&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116440184933486107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116440184933486107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/11/blog-post_24.html' title='بگذار آن ، من باشم'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116423677363641775</id><published>2006-11-22T13:36:00.000-08:00</published><updated>2006-11-22T15:06:13.636-08:00</updated><title type='text'>تنها بودن با تو</title><content type='html'>خيلي لوس است. من از آهنگ ش خوشم آمد، همين&lt;br /&gt;To be alone with you&lt;br /&gt;تنها بودن با تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;To be alone with you&lt;br /&gt;تنها بودن با تو&lt;br /&gt;Just you and me&lt;br /&gt;فقط تو و من&lt;br /&gt;Now won't you tell me true&lt;br /&gt;حالاراست ش را نمي خواهي بگويي&lt;br /&gt;Ain't that the way it oughta be?&lt;br /&gt;که همين طور بايد باشد؟&lt;br /&gt;To hold each other tight &lt;br /&gt;که هم را سفت بغل کنيم&lt;br /&gt;The whole night through&lt;br /&gt;کل شب&lt;br /&gt;Ev'rything is always right&lt;br /&gt;همه چيز هميشه درست است&lt;br /&gt;When I'm alone with you.&lt;br /&gt;وقتي با تو تنهايم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;To be alone with you&lt;br /&gt;تنها بودن با تو&lt;br /&gt;At the close of the day&lt;br /&gt;در آخرِ روز&lt;br /&gt;With only you in view&lt;br /&gt;و تو فقط در ديد&lt;br /&gt;While evening slips away&lt;br /&gt;وقتي همه چيز مي لغزد و مي رود&lt;br /&gt;It only goes to show&lt;br /&gt;فقط مي رود تا نشان دهد&lt;br /&gt;That while life's pleasures be few&lt;br /&gt;که در حالي که لذت هاي زندگي معدودند&lt;br /&gt;The only one I know&lt;br /&gt;تنها لذتي که مي شناسم&lt;br /&gt;Is when I'm alone with you.&lt;br /&gt; اين است که با تو تنها باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;They say that nighttime is the right time&lt;br /&gt;مي گويند شب وقت درست براي بودن &lt;br /&gt;To be with the one you love&lt;br /&gt;با اويي ست که دوست ش داري&lt;br /&gt;Too many thoughts get in the way in the day&lt;br /&gt;در روز افکار متعددي در راه ت مي آيند&lt;br /&gt;But you're always what I'm thinkin' of&lt;br /&gt;اما تو هميشه اويي بودي که به ش فکر مي کردم&lt;br /&gt;I wish the night were here&lt;br /&gt; آرزو مي کنم که شب بود&lt;br /&gt;Bringin' me all of your charms&lt;br /&gt;و همه ي جذابيت هات را برايم مي آورد&lt;br /&gt;When only you are near&lt;br /&gt;وقتي که فقط تو نزديک بودي&lt;br /&gt;To hold me in your arms.&lt;br /&gt;تا ميان بازوهات بگيري م&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'll always thank the Lord&lt;br /&gt;هميشه خدا را شکر خواهم کرد که&lt;br /&gt;When my working day's through&lt;br /&gt;وقتي روز کاري تمام مي شود&lt;br /&gt;I get my sweet reward&lt;br /&gt;من پاداش شيرين م را مي گيرم &lt;br /&gt;To be alone with you.&lt;br /&gt;تنها بودن با تو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116423677363641775?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116423677363641775/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116423677363641775&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116423677363641775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116423677363641775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/11/blog-post_116423677363641775.html' title='تنها بودن با تو'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116418703385583292</id><published>2006-11-22T00:42:00.000-08:00</published><updated>2006-11-22T01:17:16.766-08:00</updated><title type='text'>کِي از بهشت بيرون آمدي</title><content type='html'>When Did You Leave Heaven&lt;br /&gt;کِي از بهشت بيرون آمدي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;When did you leave heaven ?&lt;br /&gt;کِي از بهشت بيرون آمدي؟&lt;br /&gt;How could they let you go ?&lt;br /&gt;چه طور شد که گذاشتند بروي؟&lt;br /&gt;How's every thing in heaven ?&lt;br /&gt;چيز ها همه شان در بهشت چه جور است؟&lt;br /&gt;I'd like to know.&lt;br /&gt;دوست دارم بدانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Why did you trade heaven ?&lt;br /&gt;چرا بهشت را با&lt;br /&gt;For all these earthly things ?&lt;br /&gt;اين همه چيز زميني عوض کردي؟&lt;br /&gt;Where on earth you hide halo ? &lt;br /&gt;هاله ت را کجاي زمين مخفي کردي؟&lt;br /&gt;Where did you lose your wings ?&lt;br /&gt;بال هات را کجا از دست دادي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Have they missed you ?&lt;br /&gt;دل شان برات تنگ شده؟&lt;br /&gt;Can you get back in ?&lt;br /&gt;مي تواني برگردي؟&lt;br /&gt;If I kiss you would it be a sin ?&lt;br /&gt;اگر ببوسمت گناه است؟&lt;br /&gt;I am only human but you are so divine.&lt;br /&gt;من فقط آدم َم اما تو خيلي مقدسي&lt;br /&gt;When did you leave heaven angel mine ?&lt;br /&gt;کِي از بهشت بيرون آمدي فرشته من؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116418703385583292?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116418703385583292/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116418703385583292&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116418703385583292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116418703385583292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/11/blog-post_22.html' title='کِي از بهشت بيرون آمدي'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116403389319938290</id><published>2006-11-20T06:39:00.000-08:00</published><updated>2006-11-20T06:44:55.830-08:00</updated><title type='text'>تغيير ساده تقدير</title><content type='html'>همه ی او ها را با توجه به&lt;br /&gt; he  يا she  &lt;br /&gt;در متن اصلی بخوانيد&lt;br /&gt;باز ليريک از باب ديلن است، خرابکاری ها از من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Simple Twist Of Fate&lt;br /&gt;تغيير ساده تقدير&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;They sat together in the park&lt;br /&gt;آن ها با هم در پارک نشستند&lt;br /&gt;As the evening sky grew dark,&lt;br /&gt;وقتي که آسمان عصر تاريک مي شد&lt;br /&gt;She looked at him and he felt a spark tingle to his &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;bones.&lt;br /&gt;او به او نگاه کرد و او جرقه ای را که جز جز استخوان هايش را ايجاد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کرد حس کرد &lt;br /&gt;'Twas then he felt alone and wished that he'd gone &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;straight&lt;br /&gt;آن وقت بود که حس کرد تنهاست و آرزو کرد که کاش راه راست ش را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفته بود&lt;br /&gt;And watched out for a simple twist of fate.&lt;br /&gt;و دنبال يک تغيير ساده ی تقدير گشت&lt;br /&gt;They walked along by the old canal&lt;br /&gt;آن ها کنار آبراه کهنه راه رفتند &lt;br /&gt;A little confused, I remember well&lt;br /&gt;قدري سردرگم ، خوب يادم است&lt;br /&gt;And stopped into a strange hotel with a neon burnin' &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;bright.&lt;br /&gt;و دم يک هتل غريب که چراغ نئون ش براق برق مي زد ايستادند&lt;br /&gt;He felt the heat of the night hit him like a freight train&lt;br /&gt;او حس کرد گرماي شب مثل يک قطار باري به ش خورد&lt;br /&gt;Moving with a simple twist of fate.&lt;br /&gt;در حرکت با يک تغيير ساده تقدير &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;A saxophone someplace far off played&lt;br /&gt;يک جاي دور يک ساکسوفون صدا می داد&lt;br /&gt;As she was walkin' by the arcade.&lt;br /&gt;وقتی او کنار بازارچه می رفت&lt;br /&gt;As the light bust through a beat-up shade where he &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;was wakin' up,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;She dropped a coin into the cup of a blind man at the &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;gate&lt;br /&gt;او يک سکه در ليوان مرد کور دم دروازه انداخت&lt;br /&gt;And forgot about a simple twist of fate.&lt;br /&gt;و  يک تغيير ساده تقدير را از ياد برد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;He woke up, the room was bare&lt;br /&gt;او بيدار شد، اتاق خالی بود&lt;br /&gt;He didn't see her anywhere.&lt;br /&gt;او جايی نبود&lt;br /&gt;He told himself he didn't care, pushed the window open &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;wide,&lt;br /&gt;او به خودش گفت که برايش مهم نيست، پنجره را به کل باز کرد&lt;br /&gt;Felt an emptiness inside to which he just could not &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;relate&lt;br /&gt;خلاء ای را درونش حس کرد که نمی توانست به او ربطی داشته باشد&lt;br /&gt;Brought on by a simple twist of fate.&lt;br /&gt;و با  يک تغيير ساده تقدير آمده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;He hears the ticking of the clocks&lt;br /&gt;او تيک تيک ساعت را می شنود &lt;br /&gt;And walks along with a parrot that talks,&lt;br /&gt;و با يک طوطی که حرف می زند راه می رود&lt;br /&gt;Hunts her down by the waterfront docks where the &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;sailers all come in.&lt;br /&gt;او را کنار باراندار ساحل که دريانورد ها همه می آيند شکار می کند&lt;br /&gt;Maybe she'll pick him out again, how long must he wait&lt;br /&gt;شايد او دوباره او را بردارد، چه قدرکه بايد صبر کند&lt;br /&gt;Once more for a simple twist of fate.&lt;br /&gt;برای يک تغيير ساده تقدير ديگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;People tell me it's a sin&lt;br /&gt;مردم به من می گويند که اين گناه است&lt;br /&gt;To know and feel too much within.&lt;br /&gt;که در درون اين همه حس کنی و بدانی&lt;br /&gt;I still believe she was my twin, but I lost the ring.&lt;br /&gt;هنوز باور دارم که او قلويم بود،اما حلقه را از دست دادم&lt;br /&gt;She was born in spring, but I was born too late&lt;br /&gt;او در بهار زاده شده بود، اما من خيلی دير زاده شده بودم&lt;br /&gt;Blame it on a simple twist of fate.&lt;br /&gt; لعنت بر يک تغيير ساده تقدير&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116403389319938290?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116403389319938290/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116403389319938290&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116403389319938290'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116403389319938290'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/11/blog-post_20.html' title='تغيير ساده تقدير'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116393650809523994</id><published>2006-11-19T03:38:00.000-08:00</published><updated>2006-11-19T04:26:30.963-08:00</updated><title type='text'>يک فنجان قهوه ي ديگر</title><content type='html'>One more cup of coffee&lt;br /&gt;يک فنجان قهوه ي ديگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Your breath is sweet&lt;br /&gt;نفست مطبوع است&lt;br /&gt;Your eyes are like two jewels in the sky.&lt;br /&gt;چشم هات مثل دو جواهر در آسمان&lt;br /&gt;Your back is straight, your hair is smooth&lt;br /&gt;پشت ت صاف است، موهات نرم&lt;br /&gt;On the pillow where you lie.&lt;br /&gt;روي بالشت که دراز مي کشي&lt;br /&gt;But I don't sense affection&lt;br /&gt;اما من تاثيري را احساس نمي کنم&lt;br /&gt;No gratitude or love&lt;br /&gt;تحسين يا عشق را هم&lt;br /&gt;Your loyalty is not to me&lt;br /&gt;وفاداري ت به من نيست&lt;br /&gt;But to the stars above.&lt;br /&gt;که به ستاره هاي آن بالاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;One more cup of coffee for the road,&lt;br /&gt;يک فنجان قهوه ي ديگر براي جاده&lt;br /&gt;One more cup of coffee 'fore I go&lt;br /&gt;يک فنجان قهوه ي ديگر قبل ِ رفتن م&lt;br /&gt;To the valley below.&lt;br /&gt;به دره ي آن پايين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Your daddy he's an outlaw&lt;br /&gt;بابات، او ياغي است&lt;br /&gt;And a wanderer by trade&lt;br /&gt;به ولگردی اشتغال دارد&lt;br /&gt;He'll teach you how to pick and choose&lt;br /&gt;او به تو برداشتن و انتخاب کردن را مي آموزد&lt;br /&gt;And how to throw the blade.&lt;br /&gt;و چه جور چاقو انداختن را&lt;br /&gt;He oversees his kingdom&lt;br /&gt;او بر قلمرو اش طوري مي نگرد &lt;br /&gt;So no stranger does intrude&lt;br /&gt;که غريبه اي نتواند مزاحم شود&lt;br /&gt;His voice it trembles as he calls out&lt;br /&gt;صدايش وقتي يک بشقاب غذاي ديگر مي خواهد &lt;br /&gt;For another plate of food.&lt;br /&gt;مي لرزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;One more cup of coffee for the road,&lt;br /&gt;يک فنجان قهوه ي ديگر براي جاده&lt;br /&gt;One more cup of coffee 'fore I go&lt;br /&gt;يک فنجان قهوه ي ديگر قبل ِ رفتن م&lt;br /&gt;To the valley below.&lt;br /&gt;به دره ي آن پايين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Your sister sees the future&lt;br /&gt;آبجي ت آينده را مي بيند&lt;br /&gt;Like your mama and yourself.&lt;br /&gt;مثل مامانت و خودت  &lt;br /&gt;You've never learned to read or write&lt;br /&gt;هيچ وقت نوشتن و خواندن را نياموخته اي&lt;br /&gt;There's no books upon your shelf.&lt;br /&gt;توي تاقچه ت کتاب نيست&lt;br /&gt;And your pleasure knows no limits&lt;br /&gt;ولذتت مرز نمي شناسد&lt;br /&gt;Your voice is like a meadowlark&lt;br /&gt;صدايت مثل يکچکاوک مرغزار است&lt;br /&gt;But your heart is like an ocean&lt;br /&gt;اما دلت مثل يک اقيانوس است&lt;br /&gt;Mysterious and dark.&lt;br /&gt;مرموز و تيره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;One more cup of coffee for the road,&lt;br /&gt;يک فنجان قهوه ي ديگر براي جاده&lt;br /&gt;One more cup of coffee 'fore I go&lt;br /&gt;يک فنجان قهوه ي ديگر قبل ِ رفتن م&lt;br /&gt;To the valley below.&lt;br /&gt;به دره ي آن پايين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;by bob dylan&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116393650809523994?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116393650809523994/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116393650809523994&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116393650809523994'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116393650809523994'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/11/blog-post_19.html' title='يک فنجان قهوه ي ديگر'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116383135408016700</id><published>2006-11-17T22:24:00.000-08:00</published><updated>2006-11-19T03:46:39.276-08:00</updated><title type='text'>بيارام، بانو ، بيارام</title><content type='html'>اينترنطم يا کامپيوطرم بازي در مي آورد که آپ نمي کنم&lt;br /&gt;Lay, lady, lay&lt;br /&gt;بيارام، بانو ، بيارام&lt;br /&gt;Lay, lady, lay, lay across my big brass bed&lt;br /&gt;بيارام، بانو ، بيارام، بر بستر بزرگ برنجي من بيارام&lt;br /&gt;Lay, lady, lay, lay across my big brass bed&lt;br /&gt;بيارام، بانو ، بيارام، بر بستر بزرگ برنجي من بيارام&lt;br /&gt;Whatever colors you have in your mind&lt;br /&gt;هر رنگي را که در سر داري&lt;br /&gt;I'll show them to you and you'll see them shine&lt;br /&gt;به تو نشان مي دهم و مي بيني که مي درخشند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Lay, lady, lay, lay across my big brass bed&lt;br /&gt;بيارام، بانو ، بيارام، بر بستر بزرگ برنجي من بيارام&lt;br /&gt;Stay, lady, stay, stay with your man awhile&lt;br /&gt;بمان ، بانو ، بمان ، قدري با مردت بمان&lt;br /&gt;Until the break of day, let me see you make him smile&lt;br /&gt;تا شروع روز ، بگذار ببينم که لبخند او از تست&lt;br /&gt;His clothes are dirty but his hands are clean&lt;br /&gt;لباس هايش خاکي است اما دستهايش تميز است&lt;br /&gt;And you're the best thing that he's ever seen&lt;br /&gt;و شما بهترين چيزي هستيد که تا حال ديده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Stay, lady, stay, stay with your man awhile&lt;br /&gt;بمان ، بانو ، بمان ، قدري با مردت بمان&lt;br /&gt;Why wait any longer for the world to begin&lt;br /&gt;چرا  صبر بيشترکه دنيا شروع کند&lt;br /&gt;You can have your cake and eat it too&lt;br /&gt;مي تواني شيريني ات را داشته باشي و بخوري ش&lt;br /&gt;Why wait any longer for the one you love&lt;br /&gt;چرا  صبر بيشتر براي آن کس که دوست داري ش &lt;br /&gt;When he's standing in front of you&lt;br /&gt;وقتي پيش روت ايستاده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Lay, lady, lay, lay across my big brass bed&lt;br /&gt;بيارام، بانو ، بيارام، بر بستر بزرگ برنجي من بيارام&lt;br /&gt;Stay, lady, stay, stay while the night is still ahead&lt;br /&gt;بمان ، بانو ، بمان ، وقتي هنوز شب هنوز پيش روست&lt;br /&gt;I long to see you in the morning light&lt;br /&gt;آرزو دارم که در نور صبحگاه ببينمت&lt;br /&gt;I long to reach for you in the night&lt;br /&gt;آرزو دارم که در شب به تو دست يابم&lt;br /&gt;Stay, lady, stay, stay while the night is still ahead&lt;br /&gt;بمان ، بانو ، بمان ، وقتي هنوز شب هنوز پيش روست&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;Bob Dylan&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116383135408016700?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116383135408016700/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116383135408016700&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116383135408016700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116383135408016700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/11/blog-post_17.html' title='بيارام، بانو ، بيارام'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116350237169738056</id><published>2006-11-14T02:02:00.000-08:00</published><updated>2006-11-14T03:06:11.763-08:00</updated><title type='text'>باد احمق</title><content type='html'>باب ديلن مي گويد حتا نيل يانگ هم تا به حال آهنگي به اين خوبي ننوشته، من چه کنم غير از يک ترجمه ضايع&lt;br /&gt;اين هم توپ است، از يک غول&lt;br /&gt;http://gramata.persianblog.com/#5453119&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Idiot wind&lt;br /&gt;باد احمق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Someone's got it in for me, they're planting stories in the press&lt;br /&gt;يکي از خودش اين را در آورد، توي رسانه ها سر و صدا راه انداختند&lt;br /&gt;Whoever it is I wish they'd cut it out quick but when they will I can only guess.&lt;br /&gt;فقط مي توانم حدس بزنم کارِ که است، آرزو مي کنم سريع تمام ش کنند&lt;br /&gt;They say I shot a man named Gray and took his wife to Italy,&lt;br /&gt;مي گويند يک مرد به اسم گرِي را تير زدم و زن ش را بردم ايتاليا&lt;br /&gt;She inherited a million bucks and when she died it came to me.&lt;br /&gt;زن ِه وارث يک ميليون دلار بود که وقتي مرد رسيد به من&lt;br /&gt;I can't help it if I'm lucky.&lt;br /&gt;نمي توانم جلوي  شانس آوردنم را بگيرم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;People see me all the time and they just can't remember how to act&lt;br /&gt;مردم مرتب من را مي بينند و يادشان نمي آيد بايد با من چه جور رفتار کنند&lt;br /&gt;Their minds are filled with big ideas, images and distorted facts.&lt;br /&gt;ذهن ها شان پر شده از ايده هاي بزرگ، تخيل و واقعيت هاي تخريب شده&lt;br /&gt;Even you, yesterday you had to ask me where it was at,&lt;br /&gt;حتا تو ، تو هم ديروز بايد از من مي پرسيدي که قضيه چه است &lt;br /&gt;I couldn't believe after all these years, you didn't know me better than that&lt;br /&gt;باورم نمي شد که بعد از اين همه سال تو هم از اين بهتر من را نمي شناسي&lt;br /&gt;Sweet lady.&lt;br /&gt;بانوي مطبوع&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Idiot wind, blowing every time you move your mouth,&lt;br /&gt;باد احمق، هر دفعه که دهن ت را باز مي کني مي وزد&lt;br /&gt;Blowing down the backroads headin' south.&lt;br /&gt;بر راه هاي آن پشت که به جنوب مي روند مي وزد&lt;br /&gt;Idiot wind, blowing every time you move your teeth,&lt;br /&gt;باد احمق، هر دفعه که دندان ها ت را تکان مي دهي مي وزد&lt;br /&gt;You're an idiot, babe.&lt;br /&gt;تو يک احمقي ،عزيز&lt;br /&gt;It's a wonder that you still know how to breathe.&lt;br /&gt;غريب است که حتا بلدي نفس بکشي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I ran into the fortune-teller, who said beware of lightning that might strike&lt;br /&gt;رفتم پيش پيشگو، که گفت مواظب رعد و برقي باش که ممکن است به ت بخورد &lt;br /&gt;I haven't known peace and quiet for so long I can't remember what it's like.&lt;br /&gt;آن قدر آرام و قرار نداشته ام که يادم رفته چه جور حس ها يي اند   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;There's a lone soldier on the cross, smoke pourin' out of a boxcar door,&lt;br /&gt;سر چهارراه يک سربازِ تنها است، از درِ  يک  واگن دود بيرون مي ريزد &lt;br /&gt;You didn't know it, you didn't think it could be done, in the final end he won the wars&lt;br /&gt;نمي دانستي ش، فکر نمي کردي ممکن باشد، در نهايت او همه جنگ ها را برد&lt;br /&gt;After losin' every battle.&lt;br /&gt;بعد از باختن دانه دانه نبرد ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I woke up on the roadside, daydreamin' 'bout the way things sometimes are&lt;br /&gt;کنار راه بيدار شدم،گيج ِ فکرِ اين که بعضي وقت ها چيزها يک جوري اند  &lt;br /&gt;Visions of your chestnut mare shoot through my head and are makin' me see stars.&lt;br /&gt;تصوير ماديان نريان تان مخم را سوراخ مي کند و جلوي چشمم را سياه مي کند  &lt;br /&gt;You hurt the ones that I love best and cover up the truth with lies.&lt;br /&gt;تو آنها که دوست ترين دارم آزار دادي و حقيقت را با دروغ ها پوشاندي &lt;br /&gt;One day you'll be in the ditch, flies buzzin' around your eyes,&lt;br /&gt;يک روز تو توي جوب هستي و  دورِ چشم هات مگس ها ويز ويز مي کنند&lt;br /&gt;Blood on your saddle.&lt;br /&gt;خون روي زين (پشت) ت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Idiot wind, blowing through the flowers on your tomb,&lt;br /&gt;باد احمق ، از ميان گل هاي سرِ گورت مي وزد&lt;br /&gt;Blowing through the curtains in your room.&lt;br /&gt;از ميان پرده هاي اتاقت مي وزد&lt;br /&gt;Idiot wind, blowing every time you move your teeth,&lt;br /&gt;باد احمق ، هر بار که دندان ها ت را تکان مي دهي مي وزد&lt;br /&gt;You're an idiot, babe.&lt;br /&gt;تو يک احمقي ،عزيز&lt;br /&gt;It's a wonder that you still know how to breathe.&lt;br /&gt;غريب است حتا بلدي نفس بکشي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;It was gravity which pulled us down and destiny which broke us apart&lt;br /&gt;جاذبه بود که ما را پايين کشيد و تقدير که جدامان کرد&lt;br /&gt;You tamed the lion in my cage but it just wasn't enough to change my heart.&lt;br /&gt;تو شير ِ توي قفسم را رام کردي اما اين براي تغيير قلبم بس نبود&lt;br /&gt;Now everything's a little upside down, as a matter of fact the wheels have stopped,&lt;br /&gt;حالا همه چيز يک خرده وارونه شده، در واقع چرخ ها ديگر نمي چرخند&lt;br /&gt;What's good is bad, what's bad is good, you'll find out when you reach the top&lt;br /&gt;چيزي که خوب است بد است، چيزي که بد است خوب است، مي فهمي که کِي به بالا رسيدي&lt;br /&gt;You're on the bottom.&lt;br /&gt;روي تَه اي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I noticed at the ceremony, your corrupt ways had finally made you blind&lt;br /&gt;توي مراسم فهميدم که روش هاي فاسدت آخر سر کورت کرده &lt;br /&gt;I can't remember your face anymore, your mouth has changed, your eyes don't look into mine.&lt;br /&gt;ديگر نمي توانم صورتت را به ياد بياورم، دهانت عوض شده، چشم هات به من نگاه نمي کند&lt;br /&gt;The priest wore black on the seventh day and sat stone-faced while the building burned.&lt;br /&gt;کشيش روز هفتم سياه پوشيد و وقتي ساختمان مي سوخت صورت-سنگي نشست&lt;br /&gt;I waited for you on the running boards, near the cypress trees, while the springtime turned Slowly into autumn.&lt;br /&gt;روي رکاب ، نزديک درخت هاي سرو ، در حالي که تابستان آرام به پاييز بدل مي شد منتظرت ماندم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Idiot wind, blowing like a circle around my skull,&lt;br /&gt;باد احمق ، مثل دايره اي دور جمجمه م مي وزد&lt;br /&gt;From the Grand Coulee Dam to the Capitol.&lt;br /&gt;ازسد گرند کولي تا کنگره کشور &lt;br /&gt;Idiot wind, blowing every time you move your teeth,&lt;br /&gt;باداحمق ، هر بار که دندان ها ت را تکان مي دهي مي وزد&lt;br /&gt;You're an idiot, babe.&lt;br /&gt;تو يک احمقي ،عزيز&lt;br /&gt;It's a wonder that you still know how to breathe.&lt;br /&gt;غريب است که حتا بلدي نفس بکشي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I can't feel you anymore, I can't even touch the books you've read&lt;br /&gt;ديگر نمي توانم حس ت کنم، حتا نمي توانم کتاب هايي که خوانده اي را لمس کنم&lt;br /&gt;Every time I crawl past your door, I been wishin' I was somebody else instead.&lt;br /&gt;هر بار از پشت اتاق ت سينه خيز مي روم آرزو مي کنم کس ديگري بودم&lt;br /&gt;Down the highway, down the tracks, down the road to ecstasy,&lt;br /&gt;توي بزرگراه، توي جاده ها، توي راهِ به سمت سرخوشي&lt;br /&gt;I followed you beneath the stars, hounded by your memory&lt;br /&gt;بين ستاره ها تعقيب ت کردم، شکار شده خاطره ت&lt;br /&gt;And all your ragin' glory.&lt;br /&gt;و کل جلال متلاطم ت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I been double-crossed now for the very last time and now I'm finally free,&lt;br /&gt;الان ديگر بار آخر است که نارو خوردم و حالا آخرسر آزادم&lt;br /&gt;I kissed goodbye the howling beast on the borderline which separated you from me.&lt;br /&gt;هيولايي را که لب مرزي بود که تو و من را از هم جدا مي کردم براي  خداحافظي بوسيدم &lt;br /&gt;You'll never know the hurt I suffered nor the pain I rise above,&lt;br /&gt;هيچ وقت زخمي را که از آن رنج بردم نخواهي شناخت و دردي که فراز آن ايستاده ام را هم&lt;br /&gt;And I'll never know the same about you, your holiness or your kind of love,&lt;br /&gt; و من هم  همان را نخواهم شناخت، قدسيت تو و نوع عشق ت &lt;br /&gt;And it makes me feel so sorry.&lt;br /&gt;و باعث مي شود خيلي احساس تاسف کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Idiot wind, blowing through the buttons of our coats,&lt;br /&gt;باد احمق از ميان دکمه هاي کت هامان مي وزد&lt;br /&gt;Blowing through the letters that we wrote.&lt;br /&gt;از ميان نامه ها يي که نوشتيم مي وزد&lt;br /&gt;Idiot wind, blowing through the dust upon our shelves,&lt;br /&gt;باد احمق از ميان گرد و خاک روي قفسه هامان مي وزد&lt;br /&gt;We're idiots, babe.&lt;br /&gt;ما احمق ايم ،عزيز &lt;br /&gt;It's a wonder we can even feed ourselves.&lt;br /&gt;غريب است که حتا مي توانيم خودمان را سير کنيم&lt;br /&gt;ترجمه شده در 22 آبان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116350237169738056?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116350237169738056/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116350237169738056&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116350237169738056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116350237169738056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/11/blog-post_14.html' title='باد احمق'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-116341210177123576</id><published>2006-11-13T01:47:00.000-08:00</published><updated>2006-11-13T02:01:41.793-08:00</updated><title type='text'>عشق ت مث دواس</title><content type='html'>با دوست جونم رفته بوديم ماگ که يک مجله را گذاشتند پيش رومان به اسم نشاني. در ماگ بر خلاف شوکا به زور به آدم مجله نمي دهند و/يا کادو نمي دهند. صاحب کافه گفت صاحب امتياز مجله دايي اش است و اسمش صالح علا. بعدش پرسيد مي شناسمش؟ گفتم همان که کافه تيارت را دارد؟ خورد تو ذوقش، گفت بله، اما... گفتم اماش را مي دانم. کتاب همه آنچه مردان درباره زنان مي دانند را هم با يد الله رويايي درآورده و توي تلويزيون هم برنامه داشت و يک بيت هم درباره شهريار قنبري دارد که حتا توي يک وبلاگ 18 به بالا هم نمي شود نوشت.مجله مزخرف صميمي اي بود و ويژه نامه صلاحي داشتن ش باعث شد بخرم ش.اما درباره اين کتاب آخر صلاحي- بهتر بگويم، کتاب اول ش- هيچ چيز توش نبود، به غير از فقط يک بار ذکر اسم کتاب.&lt;br /&gt;موسيقي عطر گل سرخ تاريخ چاپش 1384 يا 1385 است تاريخ نوشتن ش 1367 به نظرم. به هوشيار نگفتم جلوي اين کتاب زانو زده م، اما گفتم به شرطي کتاب را مي دهم بخواند که يا درباره ش بنويسد يا حرف بزند تا خودم بنويسم .اين شرط را 2-3 روز قبل گذاشتم- چه قدر دلم مي خواست توي اين دنيا شانه اي بود که سرم را بگذارم رويش و زار بزنم.&lt;br /&gt;بار اول که صلاحي را ديدم توي ايران جوان بود، زودتر از من رسيده بود و فرامرز داشت توي اتاق سردبيري باهاش مصاحبه مي کرد و يک دکتر عمله هم نشسته بود که بعدا نوار را پياده کند. بهروز که بعدا فهميدم که بوده گفت "اديب تو مجله را توقيف مي کني" من صلاحي را دعوت کرده بودم، مجله که توقيف شد من سر صفحه بودم و گفتم که آن عکس را چاپ نکنند، فرامرز گفت که من حسودي م مي شد، ديگر به مجله نرفتم تا روز بسته شدن ش-که نمي دانستم توقيف شده و فقط حس کردم بايد آنجا باشم. زندگي م کشکول محنت است اما آن روز تيزي ش هنوز پشت م را مي خلد، زده بيرون از کشکول.&lt;br /&gt;صلاحي دوست داشت درباره شاعري ش حرف بزند اما ما باهاش به عنوان طنزپرداز مصاحبه کرديم، همه اين طور بودند. اول مقاله اي که براي هاشم مي خواستم درباره صلاحي بنويسم نوشتم "عمران صلاحي يک مصاحبه شونده حرفه اي است" و دوست داشت شاعر بدانندش، اين را توي مقدمه هيچ مصاحبه اي ازش نخواندم. آن روز توي ايران جوان خجالت مي کشيدم برم تو، کسي دعوتم نکرده بود تو-اما من بودم که تلفن صلاحي را از 118 گرفته بودم. عمران و نبوي و گل آقا بودند که من را مطبوعاتي کردند، هدايت و نيچه و گلستان نويسنده م کردند. وقتي بهزاد به م گفت که گل آقا با صلاحي چه کرده  پشيمان شدم که درباره اين آخري "دو کلمه حرف حساب دو متر زير خاک " را نوشتم، وقتي تذکره ميرشکاک درباره نبوي را خواندم و درباره آنچه نبوي در اصفهان کرده را خواندم از نبوي زده شدم. گلستان همه ش احترام داشت تا اين که درباره صلاحي گفت-توي نوشتن با دوربين- آن آقايي که در کلک يا بخارا پرت مي نويسد،  توي دلم بلند گفتم آقاي گلستان پرت مي نويسد.&lt;br /&gt;توي باشگاه دعوا يک مردي است که بيضه هاش را برداشته اند و تعادل هورمون هاش که به هم خورده سينه هاي زنانه در آورده ، کاراکتر اصلي فيلم فقط توي بغل او مي تواند گريه کند. کاش من هم اين جور دوستي داشتم.&lt;br /&gt;نمايشگاه جاويد دو سال قبل آخرين باري بود که صلاحي را ديدم، ليلا صادقي هم بود، محمد آزرم هم. يک چيزي را همان جا درباره نمايشگاه نوشتم که دادم فقط صلاحي بخواند که بعدش توي همشهري چاپ شد که صلاحي گفت بهتر است خودم دوباره بخوانم ش که پيش خودم گفتم صلاحي به مودب بودن معروف است ، به خجالتي بودن معروف نيست اما من مي دانم. بعدش که مطلب درآمد گفتم کاش دوباره مي خواندم ش&lt;br /&gt;پنير تنها دليلي بود که فکر مي کردم بهشت وجود دارد -تا 20 سالگي م. از 20 سالگي م توي دويدن نثرانه دنبال صلاحي و گلستان بود که بهشت را جست و جو مي کردم. دلم مي خواست يک چيزي ترجمه کنم که رضا سيدحسيني بخواند، اما باشگاه دعوا 5-6 بار بازنويسي مي خواهد. دلم مي خواست يک چيزي بنويسم که بدهم صلاحي و گلستان بخوانند و الان که اين يادداشت بد شد به اين خاطر است که همه رمقم را يک مقاله درباره باب ديلن کشيده که دارد توي دفترهاي رودکي در 4-5 شماره چاپ مي شود . توي آن مقاله 2 بار اسم صلاحي آمده و 3-4 بار گلستان و 5-6 بار براهني . خدا کند تا زمان چاپ مطلب شرحه شرحه م آن دو تا بمانند. &lt;br /&gt;و اين يادداشت بد شد اما بايد مي نوشتم ش و گرنه نمي دانم چه مي شد و از پشت آبنمک مونيتور را ديدن سخت است، بس است&lt;br /&gt;+++&lt;br /&gt;توي بهشت زهرا که 2 سال بود نرفته بودم نتوانستم گريه کنم، توي خانه هنرمندان هم. تو بايد بفهمي که يک روز تو هم مي ميري، اين را توي باشگاه دعوا نوشته. باب ديلن مي گويد : دير يا زود تو هم مي سوزي.جيمز هتفيلد مي گويد: بعدش مي بيني که آن نور ته تونل يک قطار باري است که طرف تو مي آيد، راه را به سمت تو مي پيمايد. توي اين يک چند سال هيچ وقت نبود که مرگ برام اين قدر ملموس باشد و اين قدر خواستني&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-116341210177123576?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/116341210177123576/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=116341210177123576&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116341210177123576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/116341210177123576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='عشق ت مث دواس'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115446112240796711</id><published>2006-08-01T12:35:00.000-07:00</published><updated>2006-08-01T12:38:42.420-07:00</updated><title type='text'>در ستايش زندگي</title><content type='html'>مهتاب ميرزايي را در کل دو-سه بار ديدم ، ديروز در شرق خواندم که مرده است . يک دختر عزيز کرده بابا بود که پدرش لوسش نکرده بود ، دستکم در محيط مجله که چنين به نظر نمي آمد . چند هفته قبل يا چند ماه قبل عليرضا ميرعلي نقي زنگ زد که کاووس عضدي قاجار يک هفته بعد از ازدواج مرد . من دو تا از آمپلي فاير هايم را از کاووس خريده بودم ، يکي از گيتارهايم را ، اميرحسين گيتار بيس َش را و براي دو تا از دوست هايم هم از کاووس گيتار خريده بودم . کاووس از بهترين تعمِرکارهاي ساز در ايران بود و ميرعلي نقي در يکي از سالنامه هاي موسيقي اش عکس و شرح  حالش را چاپ کرد . اين کل چيزي است که از بهترين تعمير کار تار در ايران ، از کسي که مي توانست دوباره يک مشت خرده چوب شکسته را به يک تار يحيي واقعي تبديل کند مانده است . از مهتاب هم - که کم سن و سال بود اما مترجم زبردستي بود - وخدا را چه ديدي ؟  شايد براي خودش ليلي گلستان ديگري مي شد ، تقريبا هيچ چيز نمي ماند.&lt;br /&gt;امروز باز ريتم هاي گيتارم را بايد ضبط کنم . بحث مرگ بس است&lt;br /&gt;******************    &lt;br /&gt;شماره آخر نسيم يک مقاله از من دارد درباره شجريان و موسيقي پاپ . با اين که با پژمان راهبر به صورت متقابل مساله داريم ، دادم به ش...باز هم مطلب مي دهم. چون حرفه اي است و نتيجه عملکرد مطبوعاتي اش بالغ&lt;br /&gt;=======================&lt;br /&gt;شرق يکشنبه هشت مرداد يک مقاله عالي درباره فروغ چاپ کرد. دختر ها بخوانند و اگر شد در کامنت ها به ش لينک بدهند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;////////////////////////////////////////////////////&lt;br /&gt;بيشتر آدم ها از اوني که فکر مي کنن بي شخصيت تر اند اما هيچ کس از اوني که فکر مي کنه با شخصيت تر نيست، فتامل&lt;br /&gt;++++++++++++++++++++++&lt;br /&gt;مليکاي دخترخاله گفت که حاضر است باقي باشگاه دعوا را تايپ کند. بعدش تصادف کرد. کس ديگري نيست بخواهد خط دکتري من را بخواند؟ همين جا اعلام کنم که هيچ تضميني نمي دهم تصادف نکنيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;0000000000000000000000&lt;br /&gt; نقل از يک اي ميل، براي خوانندگان پست مدرن وبلاگ َم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; گاو ما ما مي كرد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوسفند بع بع مي كرد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سگ واق واق مي كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد . او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او باشگاه بدن سازي مي رود و هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است . كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد . پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد . پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود . او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت . ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد . ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله   درد سر نداشت . قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد . كبري و مسافران قطار مردند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل هميشه سوت و كور بود . الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد . او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115446112240796711?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115446112240796711/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115446112240796711&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115446112240796711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115446112240796711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='در ستايش زندگي'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115394130176897934</id><published>2006-07-26T12:10:00.000-07:00</published><updated>2006-07-26T12:15:01.840-07:00</updated><title type='text'>فصل هفدهم باشگاه دعوا</title><content type='html'>حالا واقعا اشک ها داشتند مي ريختند ؤ يه شيار تپل ازشون مي اومد از لوله ي تفنگ پايين ؤ دور حلقه اي که دور ماشه  اي که روبه روي انگشت اشاره من منتظر شليک بود مي چرخيد . ريموند هسل جفت چشماش ؤ بسته بود ، پس با اين حساب من تفنگ ؤ محکم به شقيقه ش فشار دادم تا با اين حساب هميشه احساس کنه که لوله داره به ش فشار داده مي شه ،که من پشت سرش ام که اين زندگي ش ِه ، که ممکن ِه هر لحظه بميره &lt;br /&gt;   اين يه تفنگ ارزون نبود ؤ من داشتم به اين فکر مي کردم که نکنه نمک به گا بدتش &lt;br /&gt;داشتم به اين فکر مي کردم که همه چيز چه راحت پيش مي ره. من هر کاري ؤ که مکانيک گفته بود انجام مي دادم . به خاطر همين بود که بايد يه تفنگ مي خريديم . اين انجام مشق هام بود &lt;br /&gt;هر کدوممون بايد براي تايلر دوازده تا تصديق رانندگي مي آورديم . اين نشون مي داد که هر کدوممون دوازده تا انسان قرباني کرديم  &lt;br /&gt;ماشين ؤ امشب پارک کردم ، و يه گوشه صبر کردم تا شيفت ريموند هسل توي فروشگاه شبانه روزي کورنر مارت تموم شه ، و نصفه شب اون منتظر اتوبوس جغد شبونه بود که آخرسر اومدم بيرون ؤ گفتم سلام&lt;br /&gt;ريموند هسل ، ريموند هيچ چي نگفت . احتمالا فکر کرد پولش ؤ مي خوام ، ته دستمزدش  ؤ ، چهارده دلاري که توي کيف جيبيش بود ؤ . آخ ، ريموند هسل ، کل بيست ؤ سه سال تو ، وقتي شروع کردي به زار زدن ، اشک ها که از لوله ي تفنگ من که به شقيقه ت فشار داده مي شد پايين مي اومدن ، نه ، قضيه ربطي به پول نداشت &lt;br /&gt;حتا نگفتي سلام&lt;br /&gt;تو حتا کيف جيبي غمگين ت هم نيستي&lt;br /&gt;من گفتم شب قشنگي ِه ، سرده اما ابر نداره &lt;br /&gt; تو حتا نگفتي سلام&lt;br /&gt;من گفتم ، ندو ، وگرنه مجبور مي شم از پشت به ت تير بزنم . تفنگ ؤ در آورده بودم ، يه دستکش لاتکس دستم بود تا اگه تفنگ پيدا مي شد روي اون چيزي به جز اشک هاي خشک شده ي  ريموند هسل ، زرد پوست ، بيست ؤ سه ساله و بدون هيچ علامت مشخصه پيدا نشه &lt;br /&gt;بعد توجه تو رو داشتم . چشم هات اون قدر بزرگ بودند که حتا توي نور خيابون بتونم رنگ سبز ضديخي شون ؤ ببينم&lt;br /&gt;تو داشتي وقتي تفنگ به صورتت مي خورد هي و هي عقب تر مي رفتي ، انگار که لوله خيلي داغ يا خيلي سرد باشه . تا من گفتم نرو عقب ، ؤ با اين حساب گذاشتي تفنگ به ت بخوره ، اما اون موقع هم سرت ؤ بالا و دور از لوله نگه داشتي&lt;br /&gt;    کيف جيبيت ؤ همون طور که ازت خواستم دادي به م&lt;br /&gt; اسم ت ؤ روي تصديق رانندگي ت  نوشته بودند ريموند کي. هسل  تو توي آپارتمان اي توي شماره 1320 خيابون بنينگ اس اي زندگي مي کني . بايد آپارتمان توي زير زمين باشه . براي آپارتمان هاي توي زير زمين به جاي عدد از حروف استفاده مي کنن &lt;br /&gt;ريموند کي.کي.کي.کي.کي.کي. هسل ، من داشتم باهات حرف مي زدم&lt;br /&gt;  سرت  بالا و دور از لوله بود و گفتي آره ! تو توي زيرزمين زندگي مي کردي&lt;br /&gt;چند تا هم عکس توي کيف جيبيت داشتي . عکس مامانت بود&lt;br /&gt;اين برات کار سختي بود ، بايد چشم هات ؤ باز مي کردي و مامان ؤ بابات و که لبخند مي زدند مي ديدي ؤ همون موقع لوله ي تفنگ ؤ هم مي ديدي ، اما اين کار ؤ کردي ، ؤ بعدش چشمات ؤ بستي ؤ زدي زير گريه&lt;br /&gt;تو داشتي مي رفتي توي معجزه مطبوع جالب مرگ . يه دقيقه ، تو آدمي يه دقيقه بعدش ، تو چيزي ،ؤ پدر ؤ مادرت بايد به دکتر خانوادگي پيرتون يا هر کي زنگ بزنن و پرونده دندون هات ؤ در بيارن چون چيز زيادي از صورتت باقي نمونده ، و مامان ؤ بابا هميشه به ت خيلي بيشتر از اين ها اميد داشتن ؤ نه ، زندگي منصفانه نبود ، و حالا به اينجا رسيده بود&lt;br /&gt;چهارده دلار&lt;br /&gt;گفتم اين ، اين مامانت ِه؟&lt;br /&gt;آره . تو داشتي زار ميزدي ، دماغت ؤ مي کشيدي بالا ، زار مي زدي . آب دهنت ؤ قورت دادي . آره &lt;br /&gt;تو يه کارت کتابخونه داشتي . تو يه کارت کرايه فيلم داشتي . تو يه کارت ملي داشتي . چهارده دلار نقد . مي خواستم سوار اتوبوسي که داشت مي گذشت شم ، اما مکانيک گفته بود که فقط  تصديق رانندگي  رو بردارم . يه کارت   تحصيلي منقضي شده ي کالج..&lt;br /&gt;تو قبلا داشتي يه چيزي مي خوندي     &lt;br /&gt;تو اين وقت يه زار بلند حساب شده زدي که با اين حساب من تفنگ ؤ يه ذره محکم تر به گونه ت فشار دادم ، و تو شروع کردي به عقب رفتن تا گفتم ، تکون نخور و گر نه همين جا مي ميري&lt;br /&gt;حالا چي مي خوندي؟&lt;br /&gt;کجا؟&lt;br /&gt;توي کالج ، تو يه کارت تحصيلي داري&lt;br /&gt; آخ ، نمي دونستي ، اشک ،  دماغ بالا کشيدن ، فين  کردن ، يه چيزايي ، بيولوژي &lt;br /&gt;گوش کن ، الان تو قراره بميري . ريموند کي.کي.کي. هسل ، امشب . تو ظرف يه ثانيه يا يه ساعت مي ميري ، تو تصميم بگير. پس به م دروغ بگو. اولين چيزي ؤ که توي مخت مي آد بگو. يه چيزي از خودت سر ِهم کن . تخمم هم نيست . تفنگ دست من ِ ه &lt;br /&gt;آخر سر داشتي گوش مي دادي و از مصيبت کوچولوي توي مخ ِت در مي اومدي &lt;br /&gt;جاي خالي را پر کنيد : وقتي ريموند هسل بزرگ شد مي خواهد چه کاره شود ؟&lt;br /&gt;بري خونه . تو گفتي که فقط مي خواي بري خونه ، لطفا&lt;br /&gt; گفتم زر نزن .  اما بعدش مي خواستي چه طور زندگي کني ؟ اگه مي تونستي هر کاري رو توي اين دنيا بکني &lt;br /&gt;يه چيزي از خودت سر ِهم کن&lt;br /&gt;نمي دونستي&lt;br /&gt; گفتم ، با اين حساب تو الان ديگه مرده اي . گفتم ، حالا روت  ؤ برگردون &lt;br /&gt;مرگ ظرف 10 شماره ، نه ، هشت&lt;br /&gt;گفتي دامپزشک . تو گفتي مي خواي دامپزشک شي &lt;br /&gt;اين يعني حيوونا . تو بايد با اين حساب بري مدرسه &lt;br /&gt; تو مي توني بري مدرسه کونت ؤ هم بکشي ، ريموند هسل ، يا بميري . تو انتخاب کن . من کيف جيبيت ؤ کردم توي جيب عقب شلوار جين ِ ت . با اين حساب تو واقعا مي خواي دکتر حيوونا بشي . من سر لوله آب نمکي تفنگ ؤ از روي گونه ت برداشتم ؤ به اون يکي گونه ت فشارش دادم . اين همون چيزي ِ ه که هميشه مي خواستي باشي : دکتر  ريموند کي.کي.کي.کي  هسل ِ دامپزشک؟&lt;br /&gt;آره&lt;br /&gt;زر نمي زني؟&lt;br /&gt;نه . منظورت اين بود که زر نبود . آره&lt;br /&gt;من گفتم ، آره ، و سر لوله ؤ به نوک چونه ت فشار دادم و بعدش به نوک دماغت ، ؤ هر جا که سر لوله رو فشار مي دادم ، يه  حلقه خيس از اشک هات مي موند&lt;br /&gt;گفتم با اين حساب برو مدرسه ، اگه فردا صبح بيدار شدي يه راهي پيدا کن که برگردي مدرسه&lt;br /&gt;  سر خيس لوله ؤ به جفت گونه هات فشار دادم و بعدش به چونه ت ، ؤ بعدش به پيشوني ت و سر لوله رو گذاشتم همون جا بمونه . تو به همين راحتي ممکنه مرده باشي&lt;br /&gt;من تصديق رانندگي ت ؤ دارم&lt;br /&gt;مي دونم کي هستي . مي دونم کجا زندگي مي کني ، و مي آم سراغت ببينم چي شد ، آقاي ريموند کي. هسل. ظرف سه ماه ، و بعدش شيش ماه ، وبعدش يه سال ، و اگه تو به مدرسه برنگشته باشي که دامپزشک بشي ، اون وقت مي ميري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو هيچ چي نگفتي&lt;br /&gt;از اينجا برو ؤ زندگي ريزت رو بُکُن ، اما يادت باشه که حواسم به ِت ِه ، ريموند هسل ، و من ترجيح مي دم بکشمت تا اين که ببينم داري سر ِ يه کار گه مي ري تا فقط اون قدر پول در بياري که پنير بخري ؤ تلويزيون نگاه کني &lt;br /&gt;حالا مي خوام برم ، با اين حساب برنگرد.&lt;br /&gt;اين همون کاري بود که تايلر مي خواست بکنم&lt;br /&gt;اين ها کلمه هاي تايلر بودن که از دهن من در مي اومدن&lt;br /&gt;من دهن تايلر َ م&lt;br /&gt;من دست هاي تايلر َ م&lt;br /&gt;هر کسي توي پروژه مِيهِم يه تيکه از تايلر ِه ، و به عکس.&lt;br /&gt;ريموند کي.کي. هسل ، امشب شامت از هرغذايي که به عمرت خوردي بيشتر مزه مي ده ، و فردا قشنگ ترين روز زندگي ت ِه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115394130176897934?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115394130176897934/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115394130176897934&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115394130176897934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115394130176897934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/07/blog-post_26.html' title='فصل هفدهم باشگاه دعوا'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115360565900631826</id><published>2006-07-22T14:29:00.000-07:00</published><updated>2006-07-22T15:15:22.560-07:00</updated><title type='text'>فصل 2باشگاه دعوا</title><content type='html'>فصل دوم&lt;br /&gt;پستون هاي گنده ي باب دؤرم ؤ گرفته بود تا نگه َم داره تو ، و من توي تاريکي لاي پستون هاي نوي ِ عرق ريز گنده ي باب چلونده مي شدم که به آن عظمتي آويزان بودند که وقتي مي گيم خداي عظيم به ذهنمون مي رسه . هر شب وقت گردش همديگه رو توي زيرزمين پر از مرد کليسا مي ديديم : اين آرت ِ ه ، اين پال ِه ، اين باب ِه .  شونه هاي بزرگ باب من ؤ ياد افق مي نداختن . موي انبوه باب اون چيزي بود که وقتي ژل مو خودش رو خمير مجسمه سازي جا مي زنه داري ،  چه انبوه و چه بلوند و تيکه هايي ازش هم سيخ بود &lt;br /&gt;بازوهاش دورم ؤ گرفته بودن ، کف دست هاش سرم رو به پستون هاي نو ش که تازه روي سينه خمره اي ش در اومده بودن فشار مي داد  &lt;br /&gt;باب مي گه : درست مي شه ، الان زار بزن&lt;br /&gt;از زانو هام تا پيشونيم فعل و انفعالات شيميايي غذا و اکسيژن رو توي بدن باب حس مي کنم. &lt;br /&gt;باب مي گه شايد تو وقت مناسب سراغش رفته باشن ، شايد سمينوما باشه . اگه سمينوما باشه  نرخ بقات تقريبا صد در صد ِه&lt;br /&gt;شونه هاي باب خودشون رو توي  يه راه دراز مي کشن تو ؤ بعدش قطره ، قطره ، قطره مي چکن توي هق هق&lt;br /&gt;دو سال مي شه که هر هفته مي آم اينجا ؤ هر هفته باب بازوهاش ؤ مي گيره دؤرم و زار مي زنم&lt;br /&gt;زار بزن ، باب  نفسش ؤ مي بره تو ؤ هق ، هق ، هق مي کنه راحت باش ؤ زار بزن&lt;br /&gt;صورت خيس بزرگ باب مي آد بالاي سرم و من تو گم شده م . اين وقته که مي شه زار بزنم  . زار زني توي تاريکي دفن کننده س که در دسترس ِ ه ، بسته توي کسي ديگه ، وقتي مي بيني هر چيزي که مي شه توش موفق باشي سر ِ آخر آشغاله&lt;br /&gt;هر چيزي که يه وقتي ب هش افتخار مي کردي دور انداخته مي شه&lt;br /&gt; و من تو گم شده م&lt;br /&gt;اون قدر بسته بود که مي شد يه هفته بخوابم&lt;br /&gt;اين طور بود که مارلا سينگر ؤ ديدم&lt;br /&gt;باب زار مي زد چون شيش ماه قبلش بيضه هاش ؤ برداشته بودن . بعدش هورمون درماني مکمل بود . باب پستون در آورده بود چون ميزان تستوسترون ش خيلي بالا بود ، ميزان تستوسترون رو خيلي ببر بالا ، بدن براي ايجاد تعادل ميزان استروژن رو مي بره بالا  &lt;br /&gt;اين وقت ِ ه که من مي تونم زار بزنم چون حالا زندگي ت مي شه هيچ چي ، هيچ چي هم نه ، فراموشي&lt;br /&gt;استروژن خيلي زياد ، بعدش پستون هاي بدن سازي در مي آري&lt;br /&gt;وقتي مي دوني که هر کسي که دوستش داري مي ميره يا پس مي زندت زار زدن آسون مي شه . توي يه فرصت زماني طولاني کافي ، نرخ بقاي همه به صفر مي رسه &lt;br /&gt;باب دوستم داره چون فکر مي کنه بيضه هاي من رو هم برداشته ن&lt;br /&gt;دؤر ِ هم توي زيرزمين کليساي اسقفي تثليث که نيمکت هاش ؤ برا صرفه جويي با پارچه پيچازي پوشونده ن حدود بيست تا مرد ؤ فقط يه زن هستن که جفت جفت همديگه رو بغل کرده ن ؤ بيشترشون زار مي زنن . بعضي از جفت ها مث کشتي گيرا خم شده ن جلو ؤ به هم قفل شده ن ؤ گوش به گوش فشار مي آرن ؤ مردي که با اون  زن ِه آرنجش ؤ توي شونه هاي زن نقر مي کنه ،  هر طرف سرش يه آرنج ، سر زن لاي دست هاي اون ، و صورت مرد که داره روي گردن اون زار مي زنه . صورت زن به يه طرف مي چرخه ؤ دستش يه سيگار رو مي آره بالا  &lt;br /&gt;من از زير بغل بزرگ باب زيرچشمي نگاه ش مي کنم &lt;br /&gt; باب زار مي زنه همه ي زندگي م ، نمي دونم  اصلا چرا حاضر مي شم کاري ؤ انجام بدم &lt;br /&gt;تنها زن حاضر در گروه حمايتي مبتلايان به سرطان بيضه به اسم  مردان باقي با هم ، اين زن داره زير بار يه غريبه سيگارش ؤ مي کشه ،  و با من چشم توچشم مي شه&lt;br /&gt;متقلب&lt;br /&gt;متقلب&lt;br /&gt;متقلب&lt;br /&gt;موي مات مشکي ، چشم هاي درشت مث کارتون هاي ژاپني ، به لاغري رويه شير ، لباس هاي زرد آبدوغي ِ طرح ِگل ِ سرخ ِ تيره ِ کاغذديواري ، اين زن توي گروه حمايتي مبتلايان به توبرکلوز من هم بود . توي گروه گرد هم آيي ملانوماي چهارشنبه شب هم من هم بود . دوشنبه شب هم توي گروه ذِکر معتقدان راستين مبتلايان به لوسمي هم بود . تيکه پايين مرکز موهاش سفيدي پوست سرش شکل يه رعد و برق کج ِه &lt;br /&gt; وقتي دنبال اين گروه هاي حمايتي مي گردي مي بيني اسم هاي اميدوار دوپهلويي دارند . اسم  گروه پنج شنبه شب من براي انگل هاي خوني آزاد و تميز ِه &lt;br /&gt; اون گروه انگل هاي مغزي که مي رم بالا و خارج اسمش ِه &lt;br /&gt;و يکشنبه شب با مردان باقي با هم توي زيرزمين کليساي اسقفي تثليث باز اين زن اينجاس &lt;br /&gt;بدتر از اون ، وقتي داره نگاه م مي کنه نمي تونم زار بزنم&lt;br /&gt; اين اون قسمت محبوب م ِه ، بغل شدن ؤ بي اميد با باب زار زدن . اين تنها جايي ِه که واقعا آروم مي شم و وا مي دم&lt;br /&gt;اين تعطيلات َم ِه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سال قبل بعد اين که باز رفتم دکتر براي ايسنومنيا م ، رفتم اولين گروه حمايتي م &lt;br /&gt;سه هفته مي شد که نخوابيده بودم . سه هفته که بي خواب باشي همه چيز مي شه يه توهم خارج از تن . دکترم گفت ايسنومنيا فقط سمپتوم يه چيز بزرگتره . ببين چي واقعا مساله داره. به تن ت گوش بده&lt;br /&gt;من فقط مي خواستم بخوابم . فقط کپسول هاي کوچيک 200 ميلي گرمي آميتال سديم رو مي خواستم . کپسول هاي گلوله اي قرمز ؤ آبي توينال ؤ مي خواستم و سکونال ِ قرمز رژ لبي رو&lt;br /&gt;دکترم گفت که ريشه سنبل الطيب بجوم ؤ بيشتر ورزش کنم . عاقبت مي افتادم مي خوابيدم&lt;br /&gt;صورتم طوري کوفته ِ ميوه ِ مونده اي بود که مي ديدي م فکر مي کردي مرده م&lt;br /&gt;دکترم گفت اگه مي خوام درد واقعي ؤ ببينم بايد يه سه شنبه شب ؤ برم با گروه حمايتي عشاي اول . بايد انگل هاي مغزي ؤ ببينم  بايد بيماري هاي نابود کننده مغز استخون ؤ ببينم . ناکارايي انداموار مغزي رو ببينم . رفتن سرطاني ها رو ببينم . با اين حساب رفتم&lt;br /&gt;توي اولين گروهي که رفتم اولش معارفه بود : اين آليس ِه ، اين برندا س ، اين دؤو ِر ِه . تفنگ هاي نامرءي به کله شون نشونه رفته بود ؤ باز لبخند مي زدن&lt;br /&gt;هيش وقت اسم واقعي م ؤ توي گروه هاي حمايتي نمي گم&lt;br /&gt;يه اسکلت ريز يه زن که اسمش کلو بود ؤ محل کونش توي شلوارش خالي ؤ غمگين تکون مي خورد ، کلو به م گفت که بدترين چيز انگل هاي مغزي ش اينه که کسي باهاش سکس نمي کنه . اوضاع ش اين طور بود ، اون قدر نزديک به مرگ که شرکت بيمه کننده ش حاضر شده بود براي اين که قراردادشون رو فسخ کنه به ش هفتاد و پنج هزار دلار جيرينگي بده ؤ کلو فقط مي خواست يه بار ديگه سکس کنه . نه که روابط نامشروع ، سکس&lt;br /&gt;يه مرد چي مي گه ؟ منظورم اينه که چي مي توني بگي&lt;br /&gt;کل اين قضيه مردن اولش با يه ذره خستگي کلو شروع شد ؤ کلو ملول تر از اون بود که بره دکتر . فيلم هاي پورنو ، اون توي خونه ش ، توي آپارتمانش فيلم پورنو داشت&lt;br /&gt;کلو به م گفت که توي انقلاب فرانسه زن هاي  زنداني ، دوشس ها ، بارونس ها ، مارکيز ها ، هر کي که بودن ، هر مردي رو که مي رفت اون بالا مي خوابوندن . کلو نَفَسش و داد بيرون روي گردنم . برو اون بالا . بزن بالا . مي دونستم . خوابيدن وقت ؤ مي گذرونه&lt;br /&gt; فرانسوي ها به ش مي گن زن افسوس&lt;br /&gt;La petite mort&lt;br /&gt;کلو فيلم هاي پورنو داشت ، اگه برام جالب بود . آميل نيترات داشت . وازلين داشت&lt;br /&gt; توي حالت عادي بلند مي شد . کلوي ما به هر حال  يه اسکلت بود که زده باشن ش توي موم زرد&lt;br /&gt;اين طور که کلو ِه من هيچ َم . حتا هيچ هم نه . وقتي دؤر ِ هم روي فرش کرکي دايره مي شينيم شونه هاي کلو آروم سيخ مي ره توي شونه هام . چشم هامون ؤ مي بنديم . نوبت کلو بود که توي مديتيشن هدايت شده راهنمامون بشه ، ؤ اون با حرف ما رو برد به باغ صفا . کلو ما رو برد بالاي تپه به قصرهفت در . توي قصر اون هفت تا در بودن ، در سبز ، در زرد ، در نارنجي، وکلو ما رو با حرف برد که هر کدومشون ؤ باز کنيم ، در آبي ، در قرمز ، درسفيد ، و ببينيم اون تو چي ِه&lt;br /&gt; چشم ها بسته ، ؤ دردمون رو يه حباب نور شفابخش تصور کرديم که دور پاهامون غوطه مي خوره و طرف زانوهامون ، کمرهامون ، قفسه سينه مون مي آد بالا . چاکراهامون باز مي شه . چاکراي قلب . چاکراي سر . کلو با حرف بردمون توي غارهايي که توشون حيوون قدرتمون ؤ ببينيم . مال من يه پنگوءن بود&lt;br /&gt;يخ کف غار ؤ پوشونده بود ، ؤ پنگوءن ِه گفت سُر بخور . توي اتاق ها ؤ تونل ها بي زحمت سر خورديم&lt;br /&gt;بعدش وقت بغل کردن بود&lt;br /&gt;چشم هاتون ؤ باز کنين&lt;br /&gt;اين تماس ِ بدني ِ شفابخش بود ، کلو گفتش . همه مون بايد شريک انتخاب کنيم . کلو خودش ؤ انداخ رو سر ِ من ؤ زار زد . اون توي خونه لباس زير بي بند داشت ، ؤ زار زد . کلو روغن و دستبند داشت ، ؤ اون قدر زار زد تا براي يار يازدهم چرخيدن عقربه بزرگ ساعت م ؤ ديدم &lt;br /&gt;با اين حساب من توي  گروه حمايتي اولم دو سال قبل زار نزدم . توي گروه دوم يا سوم َ م هم زار نزدم . توي انگل هاي خوني  يا سرطان حفره شکمي يا جنون انداموار مغزي هم زار نزدم &lt;br /&gt;ايسنومنيا همه چيزش اين طوري ِه . همه چيز خيلي دور ِه ، يه کپي از يه کپي ازيه کپي . فاصله ايسنومنيايي از همه چيز، تو نمي توني چيزي ؤ لمس کني و هيچ چيز هم نمي تونه تو رو لمس کنه &lt;br /&gt;بعدش باب بود . اولين دفعه اي که رفتم سرطان بيضه ، باب ِ خمير مجسمه سازي ِ بزرگ ، باب ِ نون ؤ مربا اومد جلو روي من ؤ گرفت توي مردان باقي با هم ؤ زد زير گريه . خمير ِ بزرگ وقتي نوبت بغل کردن شد درست از اون ور اتاق اومد ، بازوهاش آويزون کنارش و شونه هاش گرد . چونه ي بزرگ خميري ش روي قفسه سينه ش ، چشم هاش از گريه تقريبا ريز شده بود . پاهاش ؤ اين ور-اون ور مي کشيد ، زانوهاش چسبيده به هم با قدم هاي نامرءي ، باب خودش رو سر داد روي کف زير زمين تا ولو شه رو من &lt;br /&gt;باب خودش ؤ رو من پهن کرد&lt;br /&gt;بازوهاي بزرگ باب دؤر ِ من ؤ گرفتن&lt;br /&gt;گفتش که باب بزرگ يه مربي بدن سازي بوده . کل اون روزهاي جنون جواني ديانوبول ؤ بعدش هورمون استروييدي اسب ،  ويسترول رو مصرف کردن . باب بزرگ يه ورزشگاه داشت ، ورزشگاه خود ِ خودش . سه دفعه عروسي کرده بود . قرارداد توليد انحصاري بسته بود ، توي تلويزيون ديده بودم ِش اون وخت ها ؟ به خصوص برنامه رشد قفسه سينه  کل ِش اختراع اون بود.&lt;br /&gt;غريبه ها يي که تا اين حد درست َن يه کاري مي کنن که به نظرم مي آد يه پلاستيکي گنده ش َم ، گرفتي که چي ؤ مي گم . باب نمي دونست . شايد فقط يکي از طيف هاش يه ذره کوچيک شده بودن ، و مي دونست که اين يعني فاکتور خطر . باب برام از هورمون درماني ِ پس از جراحي حرف زد.&lt;br /&gt;خيلي از بدنسازها با زدن تستوسترون زياده از حد توي رگ اون چيزي ؤ پيدا مي کنن که به ش مي گيم پستون هاي بدن سازي. از باب پرسيدم منظورش از طيف ها چي ِه&lt;br /&gt;باب گفت طيف ها .  گنادها . غدد جنسي . تخم ها . توپ ها . جواهرات . توي مکزيک که همون جايي ِه که استروييد ها رو مي خري به شون مي گن تخم مرغ ها&lt;br /&gt; باب گفت طلاق ، طلاق ، طلاق ؤ به ِم  از توي کيف جيبي ش يه عکس رو نشون داد که با چهاربنده ، عظيم ؤ لُخت توي يه مسابقه ازش گرفته بودن . باب گفت اين روش احمقانه اي براي زندگي ِه ، اما وقتي پرباد و تراشيده روي صحنه اي و چربي بدن ِت حدود دو درصد وزنت ِ ه بس که تمرين کردي ؤمُدِرها اون قَدِه سفت و سختت کردن که وقت لمس به صخره مي موني ، از نور کوري و از فيدبک کري ، تاوقتي داور دستور بده سمت راست چهاربنده تان را بکشيد ، خم کنيد و نگه داريد&lt;br /&gt;دست چپ تان را بکشيد ، خم کنيد و نگه داريد&lt;br /&gt;اين از زندگي واقعي بهتر ِه&lt;br /&gt; باب گفت بذاريم روي دؤر ِ تند به جلو تا برسيم به سرطان . بعدش اون ورشکسته شد . دو تا بچه بالغ داره که جواب تلفن هاش ؤ هم نمي دن&lt;br /&gt;درمان پستون هاي بدن سازي اين ِ ه که دکتر از زير استخون صدري رو ببُره ؤ هر جور مايعي ؤ خشک کنه&lt;br /&gt;کل چِزي که يادم ِه همين ِه چون بعدش باب داشت دؤرم ؤ با بازوهاش مي گرفت ، ؤسرش داشت مي اومد پايين تا بپوشوندم. بعدش من توي فراموشي ، ساکت ؤ تاريک ؤ کامل گم شدم ، و وقتي آخرسراز سينه نرم ش پا گذاشتم بيرون ، جلوي پيرهن باب صورتک خيسي از اون چيزي بود که وقت زاري به نظر مي آم&lt;br /&gt;اين مال دو سال قبل ِه ، شب اولي که توي مردان باقي با هم بودم&lt;br /&gt;تقريبا توي همه ي جلسه هاي بعدي باب من ؤ به زاري مي نداخت&lt;br /&gt;ديگه هيش وخت دکتر نرفتم . ديگه هيش وخت ريشه سنبل الطيب نجويدم &lt;br /&gt;اين آزادي بود . از دست دادن کل اميد آزادي بود . اگه چيزي نمي گفتم اعضاي گروه بدترين ِ ممکن ؤ حدس مي زدن . اون ها جدي تر زار مي زدن . اون بالا ستاره ها رو نيگا کن ، و تو رفته اي.&lt;br /&gt;وقتي بعد از يه گروه حمايتي قدم مي زدم برم خونه بيشتر از هر وقتي احساس زنده بودن داشتم . من ميزبان سرطان يا انگل نبودم . مرکز ِ گرم ِ کوچکي بودم که  زندگي جهان دؤرش متمرکز ِه&lt;br /&gt;و مي خوابيدم . بچه ها هم به اين خوبي نمي خوابن&lt;br /&gt;هر بعد از ظهر، مي مُردم و هر بعد از ظهر، به دنيا مي آمدم&lt;br /&gt;از گوربرخاسته   &lt;br /&gt;تا امشب ، دو سال موفقيت تا امشب ، چون من وقتي اين زن نيگام مي کنه نمي تونم زار بزنم . چون نمي تونم به ته برسم ، نمي تونم رستگار شم . زبونم فکر مي کنه کاغذديواري کرده ن ِ ش ، دارم  توي ِ دهن َم ؤ خيلي زياد گاز مي گيرم . چهار روز ِه که نخوابيدم&lt;br /&gt;وقتي داره نيگام مي کنه من يه دروغگو ام . اون تقلبي ِه . دروغگوء ِه اون ِه . توي معارفه امشب ما خودمون ؤ معرفي کرديم: من باب َم ، من پال َم ، من تري َم ، من ديويد َم&lt;br /&gt;هيش وقت اسم واقعي م ؤ نمي گم&lt;br /&gt;اون گفت اين سرطان ِه ، آره؟&lt;br /&gt;بعدش گفت خُب ، سلام ، من مارلا سينگر ِم&lt;br /&gt;هيش کي هيش وقت به مارلا نگفت چه جور سرطاني  . بعدش ما همه مون به گهواره داري  ِ کودک درون  مان مشغول بوديم . مرده هنوز روي گردنش زار مي زنه ، مارلا يه پک ديگه به سيگارش مي زنه&lt;br /&gt;من از لاي پستون هاي لرزان باب نگاه ش مي کنم&lt;br /&gt;براي مارلا من تقلبي ام . از شب دومي که ديدم ِش نمي تونم بخوابم . تازه من تقلبي اول  بودم ، مگه اين که همه ي اين آدم ها  با اين ضايعه هاشون ؤ با اين تومورهاشون ؤ با اين سرفه هاشون تقلبي باشن ، حتا باب بزرگ هم تقلبي باشه ، خمير بزرگ . نون ؤ مرباي بزرگ&lt;br /&gt;فقط يه نيگا به موهاي مجسمه اي ش مي کني&lt;br /&gt;مارلا حالا دود مي کنه ؤ چشم هاش ؤ مي چرخونه&lt;br /&gt;توي اين لحظه دروغ مارلا  آينه رو به روي دروغ من مي شه ، ؤ فقط مي تونم دروغ ببينم . وسط اين همه حقيقت اون ها.همه دارن در آغوش مي گيرن ؤ جرات مي کنن بدترين ترسشون ؤ بذارن وسط ، که مرگ داره با سر مي آد ؤ لوله ي يه تفنگ چسبيده ته ِ حلق شون . خُب ، مارلا داره دود مي کنه ؤ چشم هاش ؤ مي چرخونه ، و من ، من زير يه فرش اشکريز دفن شده م ، و يهو اون جا حتا مرگ ؤ مردن مثل  يه غير ِاتفاق با گل هاي پلاستيکي تصوير مي شه &lt;br /&gt;مي گم باب ، داري خوردم مي کني . سعي مي کنم آروم بگم . بعدش نمي تونم . سعي مي کنم صدام ؤ پايين نگه دارم اما بعدش دارم نعره مي زنم  باب ، من بايد برم دستشويي&lt;br /&gt;توي حموم يه آينه بالاي سينک آويزون ِه . اگه ترتيب وايسادن آدم ها عوض نشه ، بايد مارلا سينگر ؤ بالا و خارج - ناکارآمدي انگلي مغز -  ببينم . مارلا بايد اونجا باشه . البته که مارلا اونجاس ، و فقط بايد بشينم کنارش . و بعد از معارفه و مديتيشن هدايت شده ، هفت تا در ِ قصر، حباب سفيد نور درمانگر، بعد اين که چاکرهامون ؤ باز کرديم ، وقتي نوبت بغل کردن شد ، من جنده کوچولو رو مي گيرم.&lt;br /&gt;بازوهاش سفت چسبيده بود کنار تن ش ، و لب هام به گوش هاش فشار مي داد ، اون وقت مي گم مارلا ، متقلب بزرگ ، تو برو بيرون&lt;br /&gt;اين اون چيز ِ واقعي زندگي من ِه ، و تو داري داغونش مي کني&lt;br /&gt;تو ي ِ توريست بزرگ&lt;br /&gt;دفعه بعد که هم ؤ ببينيم مي گم ، مارلا ، من چون تو اينجايي نمي تونم بخوابم  . اين ؤ لازم دارم  . برو بيرون&lt;br /&gt;this junk is brought to you by the bloody&lt;br /&gt;maaghoorbaaghehha.blogspot.com&lt;br /&gt;all rites! reserved&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115360565900631826?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115360565900631826/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115360565900631826&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115360565900631826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115360565900631826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/07/2.html' title='فصل 2باشگاه دعوا'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115357280197484201</id><published>2006-07-22T05:50:00.000-07:00</published><updated>2006-07-22T14:25:41.766-07:00</updated><title type='text'>az awayel ta awasete tir 85</title><content type='html'>خونم ريخته کف آشپزخونه م . بالاي سرم کنار چراغ مطالعه جسد يه عقرب خشک شده دارم .  هر چند روز يه آهنگ يا ليريک جديد مي نويسم . از بچه هاي پادگان خواستم برام عقرب زنده بگيرند .  سردرد و قلب درد و چشم درد و درد سرم هم آن قدر هست که اگر مشتري داشت يه شبه ميليونر شم&lt;br /&gt;چيز ها دارن عوض مي شن&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;بعد از دوش ، به سبک تنها بلاگي که به ش لينک دادم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترا وقتي دوست پسرشوني مي خوان سبيلت ؤ بزني&lt;br /&gt;دخترا وقتي قراره زنت شن مي خوان سبيل بذاري&lt;br /&gt;نمي خوام مسخره ي تو يا خودم يا مردم شم ، بگو دوست پسرت م يا نامزدت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي وبلاگ تازه تاسيس نشده ِ ما مارمولک ها&lt;br /&gt;مارمولک مي ره مشهد مي شه مشمولک ، مي ره کربلا مي شه کربولک مي ره مکه مي شه حجمولک ، مي ره شاه عبد العظيم  مي شه شمبولک، مي ره قزوين مي شه انگولک &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها با چند تا کتاب ترجمه ليريک ميونه دارم، يکي ش مارش ملکه سياه ِ ه که کويينه. بايد ترجمه ش از اين ليريک از من بهتر باشه اما کتاب در دسترس نيست. اگر هر جاش به نظرتون اشتباه اومد بگين ، نمي تونم ناراحت شم&lt;br /&gt;I'm going slightly mad&lt;br /&gt;دارم يه ذره خل مي شم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Queen&lt;br /&gt;When the outside temperature rises&lt;br /&gt;وقتي دماي بيرون زياد مي شه&lt;br /&gt;And the meaning is oh so clear&lt;br /&gt;و معني جدا واضح ِه&lt;br /&gt;One thousand and one yellow daffodils&lt;br /&gt;يک هزار و يک نرگس زرد&lt;br /&gt;Begin to dance in front of you - oh dear&lt;br /&gt;شروع مي کنن به رقص پيش چشم هات، عزيز ِ دل&lt;br /&gt;Are they trying to tell you something?&lt;br /&gt;دارن سعي مي کنن به ت چيزي بگن&lt;br /&gt;You're missing that one final screw&lt;br /&gt;اون پيچ آخر ِت گم شده&lt;br /&gt;You're simply not in the pink my dear&lt;br /&gt;ساده: تو اوضاعت رو به راه نيست&lt;br /&gt;To be honest you haven't got a clue&lt;br /&gt; راست ش ؤ بگم تو راه حلي پيدا نکردي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm going slightly mad&lt;br /&gt;دارم يه ذره خل مي شم&lt;br /&gt;I'm going slightly mad&lt;br /&gt;دارم يه ذره خل مي شم&lt;br /&gt;It finally happened - happened&lt;br /&gt;آخرش شد، شد&lt;br /&gt;It finally happened - ooh oh&lt;br /&gt;آخرش شد، آخ آخ&lt;br /&gt;It finally happened - I'm slightly mad&lt;br /&gt;آخرش شد، يه ذره خل شدم&lt;br /&gt;Oh dear!&lt;br /&gt;عزيز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm one card short of a full deck&lt;br /&gt;يه دست ورقم يکي کم داره&lt;br /&gt;I'm not quite the shilling&lt;br /&gt;من يه شيلينگ  کامل هم نيستم&lt;br /&gt;One wave short of a shipwreck&lt;br /&gt;يه موج تا کشتي شکستگي م مونده&lt;br /&gt;I'm not at my usual top billing&lt;br /&gt;مثل هميشه پرفروش نيستم&lt;br /&gt;I'm coming down with a fever&lt;br /&gt;دارم با تب مي آم پايين&lt;br /&gt;I'm really out to sea&lt;br /&gt;واقعا طرف دريا مي رم&lt;br /&gt;This kettle is boiling over&lt;br /&gt;اين کتري داره سر مي ره&lt;br /&gt;I think I'm a banana tree&lt;br /&gt;فکر مي کنم يه درخت موز م&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm going slightly mad&lt;br /&gt;دارم يه ذره خل مي شم&lt;br /&gt;I'm going slightly mad&lt;br /&gt;دارم يه ذره خل مي شم&lt;br /&gt;It finally happened - happened&lt;br /&gt;آخرش شد، شد&lt;br /&gt;It finally happened - huh hu&lt;br /&gt;آخرش شد،هه هه&lt;br /&gt;It finally happened - I'm slightly mad&lt;br /&gt;آخرش شد، يه ذره خل شدم&lt;br /&gt;Oh dear!&lt;br /&gt;عزيز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm knitting with only one needle&lt;br /&gt;دارم بافتني ؤ با فقط يه ميل مي بافم&lt;br /&gt;Unravelling fast its true&lt;br /&gt;تند ؤ تند باز مي کنم ش، آره&lt;br /&gt;I'm driving only three wheels these days&lt;br /&gt;اين روز ها دارم فقط با سه تا چرخ رانندگي مي کنم&lt;br /&gt;But my dear how about you?&lt;br /&gt;اما عزيزم تو چي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'm going slightly mad&lt;br /&gt;دارم يه ذره خل مي شم&lt;br /&gt;I'm going slightly mad&lt;br /&gt;دارم يه ذره خل مي شم&lt;br /&gt;It finally happened - happened&lt;br /&gt;آخرش شد، شد&lt;br /&gt;It finally happened - huh hu&lt;br /&gt;آخرش شد،هه هه&lt;br /&gt;It finally happened - I'm slightly mad&lt;br /&gt;آخرش شد، يه ذره خل شدم&lt;br /&gt;Oh dear!&lt;br /&gt;عزيز&lt;br /&gt;Just very slightly mad!&lt;br /&gt;فقط يه ذره خل&lt;br /&gt;And there you have it!&lt;br /&gt;ؤ حالا اين جورش ؤ داري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; The Doors Of Perception&lt;br /&gt;اوايل تير-5شنبه يا جمعه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان عزيز و مخاطبان محترم دادشان در آمده که اين ديوانه بازي چه است که در آورده اي اِي پسر! منظورشان کتاب هام است ، و نمي دانند نصف اطلاعاتي را که براي نوشتن يک چند تا کتاب ديگر جمع کرده بودم هم الان توي بيابان هاي کاشان اند اگر از توي معده و روده و هزارلاي گوسفند هاي کاشان نگذشته باشند و به خاک نپيوسته باشند- به شکل کود حيواني . به دختر خاله مليکا گفتم که مي خواهم زندگي کنم  و وقت نمي کنم اين همه کار را با هم بکنم : ترجمه براي موسيقي ، نوشتن درباره موسيقي  ،  نوشتن آهنگ ، ساز زدن ، سربازي کردن ، دندانپزشکي ، ضبط موسيقي ، تمرين موسيقي با گروه ،  نوشتن ترانه يا ليريک ، مطالعه ، ديدار دوستان ، رفتن به دونوازي تنبور ، به جايي رساندن برنامه هايي که از قبل شروع شده اند ، ورزش ، وبلاگ ، و يک چند تايي کار ديگر . مجبورم که کارهايي را به نفع کارهاي ديگر قرباني کنم  . کتاب ها مال دوره ي خيلي جاه طلبي من بودند . چيزهاي ديگري که دور ريختم از جنسي بودند که من با دنيا سر ِ دعوا داشتم اما مهرورزي عاقلانه تنها راه ِ مقدور پيش رويم است . دورشان ريختم با اين که حتا ارزش  مادي زيادي داشتند . حالا حالم بهتر است . محسن اس ام اس زده که حالت بد ِه ؟ بايد بگويم غمگين و متعجب و شوکه بودم . شوک با يک قدري فکر از بين رفت ، تعجب را يک جمله ساده يک دخترخاله ديگرم از بين برد - مرسي هانيه - و غم مانده . در افسانه  هاي فارسي خدا گل انسان را با دو قسمت غم و يک قسمت شادي ساخت پس اگر غمگينم به تخمم که غمگينم . مدتي است دارم زنانه ديدن دنيا را امتحان مي کنم . چيزها را سعي مي کنم توي دستم بسنجم و نه توي هوا . مراسم نگيرم و حتا کفش ورزشي هم نخرم ، چيز ها را بزرگ و با شکوه نکنم اما يک وقت هايي دلقک توي آينه مي زند بيرون که حتما مرد است . خيلي لطفا مرا ببخشيد   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;م الف به آذين درگذشت . ترجمه اش از اتللو را شبي که شنيدم مرده خواندم . روانش شاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;در روزنامه کارگزاران مطلبي درباره يک نمايشگاه نقاشي نوشتم که سه شنبه قبل چاپ شد، به نظرم ششم تير ماه صفحه هفت. اينترنتم  صفحه باز نمي کند&lt;br /&gt; که لينک بدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;يک آهنگ را در آن ساعت هاي گند غروب گوش کردم ؤ داشت حالم بد مي شد که دوش گرفتن ، خوب شدم&lt;br /&gt;آهنگش را داونلود کنيد، فقط به اسم آناتما پابليش شده و گرنه کار ِ خواهر ِ درامر ِ گروه است . مرسي پيام بابت معرفي آهنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;براي علي : در آهنگ بوي تين سپيريت مي دهد &lt;br /&gt;I don't have a gun &lt;br /&gt;را بهتر است اين طور ترجمه کني : من که تفنگ ندارم&lt;br /&gt;ضمنا يه عکس از کورت کوبين ديدم که لوله يه تفنگ رو کرده بود دهنش - بين کريست و يارو نشسته ، با همون استيلي که احتمالا بعدش شليک کرد ، گيرش بيار باحاله بذاري روي جلد کتاب بعدي ت . ضمنا ايها الناس ! کتاب درختان گريان علي نشاندار دايره المعارف نيروانا است ، يک شعر را هم علي به من تقديم کرده به اسم پول مي دهند  که موسيقي بزنند، عالي ديده، پس کتابش را بخوانيد. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;Anathema &lt;br /&gt;Parisienne Moonlight&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;I feel I know you&lt;br /&gt;حس مي کنم مي شناسمت&lt;br /&gt;I don't know how&lt;br /&gt;نمي دونم چه طور&lt;br /&gt;I don't know why&lt;br /&gt;نمي دونم چرا&lt;br /&gt;I see you feel for me&lt;br /&gt;مي بينم که حس مي کني م&lt;br /&gt;You cried with me&lt;br /&gt;تو با من زار زدي&lt;br /&gt;You would die for me&lt;br /&gt; حاضري برام بميري&lt;br /&gt;I know I need you&lt;br /&gt;مي دونم به ت محتاجم&lt;br /&gt;I want you&lt;br /&gt;مي خوام&lt;br /&gt;To be free of all the pain&lt;br /&gt;که از کل دردي رها شي &lt;br /&gt;You have inside&lt;br /&gt;که درونت ِه&lt;br /&gt;You cannot hide&lt;br /&gt;و نمي توني مخفي کني ش&lt;br /&gt;I know you tried&lt;br /&gt;مي دونم سعي ِت ؤ کردي&lt;br /&gt;To be who you couldn't be&lt;br /&gt;که کسي باشي که نمي توني باشي&lt;br /&gt;You tried to see inside of me&lt;br /&gt;سعي کردي درونم رو ببيني&lt;br /&gt;And now i'm leaving you&lt;br /&gt;و حالا ترک مي کنم ت&lt;br /&gt;I don't want to go&lt;br /&gt;نمي خوام برم&lt;br /&gt;Away from you&lt;br /&gt;ازت دور شم&lt;br /&gt;Please try to understand&lt;br /&gt;به لطف سعي کن بفهمي&lt;br /&gt;Take my hand&lt;br /&gt;دستم رو بگير&lt;br /&gt;Be free of all the pain&lt;br /&gt;از کل درد رها شو&lt;br /&gt;You hold inside&lt;br /&gt;که درونت ِه&lt;br /&gt;You cannot hide&lt;br /&gt;و نمي توني مخفي کني ش&lt;br /&gt;I know you tried&lt;br /&gt;مي دونم سعي ِت ؤ کردي&lt;br /&gt;To feel...&lt;br /&gt;که حس کني&lt;br /&gt;To feel...&lt;br /&gt; که حس کني&lt;br /&gt; ****&lt;br /&gt;قصه هاي من از جنس همين ليريک بودند، خوب کردم پاره شون کردم . درست نيست آدم بد حال شه ، الان که ترجمه ش مي کردم گريه م گرفت . من که تفنگ ندارم&lt;br /&gt;عکسه هم اين نيست که گذاشتم بالا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق عمر جاني کش به ش گفت: نمي توني روي خط بري، کش اين رو نوشت&lt;br /&gt;        JOHNNY CASH &lt;br /&gt;"I Walk The Line"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I keep a close watch on this heart of mine&lt;br /&gt;تمام حواسم به دلم است&lt;br /&gt;I keep my eyes wide open all the time&lt;br /&gt;تمام-وقت چشام تا ته بازه&lt;br /&gt;I keep the ends out for the tie that binds&lt;br /&gt;ته هاي نخي ؤ که متصل مي کنه نگه داشتم&lt;br /&gt;Because you're mine, I walk the line&lt;br /&gt;چون مال من ي  روي خط مي رم &lt;br /&gt;I find it very, very easy to be true&lt;br /&gt;به نظرم درست بودنش خيلي خيلي راحت ه&lt;br /&gt;I find myself alone when each day is through&lt;br /&gt;وقتي هر روز تموم مي شه مي بينم چه قدر تنهام&lt;br /&gt;Yes, I'll admit that I'm a fool for you&lt;br /&gt;آره، قبول دارم که ديوونه ت م&lt;br /&gt;Because you're mine, I walk the line&lt;br /&gt;چون مال من ي  روي خط مي رم &lt;br /&gt;As sure as night is dark and day is light&lt;br /&gt;درست همون قدر که معلوم ه روز روشن ه و شب تاريک&lt;br /&gt;I keep you on my mind both day and night&lt;br /&gt;هم شب و هم روز توي فکرمي&lt;br /&gt;And happiness I've known proves that it's right&lt;br /&gt;و خوشي اي که الان شناخته م نشون مي ده که درست ه&lt;br /&gt;Because you're mine, I walk the line&lt;br /&gt;چون مال من ي  روي خط مي روم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;You've got a way to keep me on your side&lt;br /&gt;يه راهي برا نگه داشتن من طرف خودت پيدا کردي&lt;br /&gt;You give me cause for love that I can't hide&lt;br /&gt;تو براي عشقي که نمي تونم مخفي ش کنم به م دليل مي دي&lt;br /&gt;For you I know I'd even try to turn the tide&lt;br /&gt;براي تو بود که سعي کردم شق القمر کنم&lt;br /&gt;Because you're mine, I walk the line&lt;br /&gt;چون مال من ي  روي خط مي رم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;شنبه&lt;br /&gt;اواخر خرداد&lt;br /&gt;توي مدت کار مطبوعاتي م در پرسپوليس که سردبيرش همزمان مجله اولترا روشنفکري نگاه نو را هم سردبيري مي کرد و ايرانشهر بود که چيزهايي را ياد گرفتم که توي سربازي هم به دردم بخورد . اين دو جا با ورزشي نويس ها همصحبت شدم و تا الان نديده ام کسي به قدر آنها شبيه ارتشي ها باشد . از قديم هم به نظرم مي آمد کساني که خيلي به بدنشان مي رسند کمتر به مخشان مي رسند ، البته الان خودم هم ورزش مي کنم اما من زياده از حد به مخم رسيده ام واين طور تعادل ايجاد مي کنم ، اين در پرانتز بود . از بازي هاي ايران دو تاي آخرشان را مجموعا به اندازه يک ساعت ديدم و اين به ذهنم رسيد  که يک مشت آدم کلافه دارند خيلي پکر و سردرگم دنبال چيزي مي روند که نمي دانند چيست و چون نمي دانند چيست نمي دانند چه بکنند تا آن را به دست بياورند . ياد جامعه افتادم که دقيقا به همين دردها مبتلاست و تقصير را مي اندازد گردن اين و آن . البته حق هم دارد ، علي دايي باسواد بي انگيزه پير بي عرضه  که الکي و در مصاف با رقيب هاي قراضه تر کاپيتان شد شبيه خاتمي نيست ، مي پرسم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115357280197484201?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115357280197484201/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115357280197484201&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115357280197484201'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115357280197484201'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/07/az-awayel-ta-awasete-tir-85.html' title='az awayel ta awasete tir 85'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115255416087203562</id><published>2006-07-10T10:54:00.000-07:00</published><updated>2006-07-10T10:56:00.883-07:00</updated><title type='text'>بايد حذف مي شدند قصه ها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دو سه ماه قبل بود  که متن هايي را نوشتم که بهترين هايي بود که از من بر مي آمدند . تصميم دارم بهتريني باشم که مي توانم . قصه هايم خيلي کار مي بردند ،  متن خوب از اول خوب است .... بايد از اول خوب از کار در مي آمدند،  باي باي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ضمنا اينترنتم مساله دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115255416087203562?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115255416087203562/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115255416087203562&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115255416087203562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115255416087203562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='بايد حذف مي شدند قصه ها'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115159319360078572</id><published>2006-06-29T07:58:00.000-07:00</published><updated>2007-01-22T07:44:30.966-08:00</updated><title type='text'>6/29/2006 yek matlabe ghadimi ke yadam rafte bud publish konam</title><content type='html'>دوستان عزيز و مخاطبان محترم دادشان در آمده که اين ديوانه بازي چه است که در آورده اي اِي پسر!منظورشان کتاب هام است ، و نمي دانند نصف اطلاعاتي را که براي نوشتن يک چند تا کتاب ديگر جمع کرده بودم هم الان توي بيابان هاي کاشان اند اگر از توي معده و روده و هزارلاي گوسفند هاي کاشان نگذشته باشند و به خاک نپيوسته باشند - به شکل کود . به دختر خاله مليکا گفتم که مي خواهم زندگي کنم و وقت نمي کنم اين همه کار را با هم بکنم : ترجمه براي موسيقي ، نوشتن درباره موسيقي ،  نوشتن آهنگ ، ساز زدن ، سربازي کردن ، دندانپزشکي ، ضبط موسيقي ، تمرين موسيقي با گروه ، نوشتن ترانه يا  ليريک ، مطالعه ، ديدار دوستان ، رفتن به دونوازي تنبور، به جايي رساندن برنامه هايي که از قبل شروع شده اند ، ورزش، وبلاگ ، و يک چند تايي کار ديگر . مجبورم که کارهايي را به نفع کارهاي ديگر قرباني کنم . کتاب ها مال دوره ي خيلي جاه طلبي من بودند . چيزهاي ديگري که دور ريختم از جنسي بودند که من با دنيا سر ِ دعوا داشتم اما مهرورزي عاقلانه تنها راه ِ پيش رويم است . دورشان ريختم با اين که حتا ارزش  مادي زيادي داشتند . حالا حالم بهتر است . محسن اس ام اس زده که حالت بد ِه ؟ بايد بگويم غمگين و متعجب و شوکه بودم . شوک با يک قدري فکر از بين رفت ، تعجب را يک جمله ساده يک دخترخاله ديگرم از بين برد - مرسي هانيه - و غم مانده   &lt;br /&gt;م الف به آذين درگذشت . ترجمه اش از اتللو را شبي که شنيدم مرده خواندم. روانش شاد&lt;br /&gt;در روزنامه کارگزاران مطلبي درباره يک نمايشگاه نقاشي نوشتم که سه شنبه قبل چاپ شد، به نظرم ششم تير ماه صفحه هفت. اينترنتم  صفحه باز نمي کند&lt;br /&gt; که لينک بدهم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115159319360078572?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115159319360078572/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115159319360078572&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115159319360078572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115159319360078572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/06/6292006-yek-matlabe-ghadimi-ke-yadam.html' title='6/29/2006 yek matlabe ghadimi ke yadam rafte bud publish konam'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115082797618313707</id><published>2006-06-20T11:14:00.000-07:00</published><updated>2006-06-20T11:26:16.193-07:00</updated><title type='text'>propranolol</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تازه فهميدم چرا نبايد سيگار کشيد:آدم شايد مرض داشته باشد که هی ياد خاطره های بدش بيفتد، من سعی می کنم ديگر اين جور آدمی نباشم، دستکم تا وقتی که حس نناميده نيامده، و سيگار درست مثل فکر کردن به بدترين خاطره ها است حال خودت را شوخی شوخی بد می کنی که چه؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از وقتی اين را فهميدم ديگر قرص ها را هم نخوردم گرچه يکی شان برای مردهای مجرد مفيد است و من فونت لازم برای نوشتن اسمش را ندارم که اِن است:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;propranolol&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115082797618313707?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115082797618313707/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115082797618313707&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115082797618313707'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115082797618313707'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/06/propranolol.html' title='propranolol'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115074466410386440</id><published>2006-06-19T12:11:00.000-07:00</published><updated>2006-06-19T12:17:44.126-07:00</updated><title type='text'>I went down down down through a burning ring of fire</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ليريکم که درباره ی 4 هفته بود تموم شد. از فردا می نشينم به نوشتن تم آهنگ ها. دارم حس می کنم جور ديگری از تجربه ی زندگی در راه است، دو نوازی موفق تنبور-گيتار با کامبيز، خريد قريب الوقوع يک گيتار تازه ، برگشت احتمالی به تهران، و حس آدم نویی بودن که 12 سال است سابقه ندارد همه جديدند ،گر چه عمدتا مطلوب نيستند به جز گیتار، کامبيز و تهران&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115074466410386440?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115074466410386440/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115074466410386440&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115074466410386440'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115074466410386440'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/06/i-went-down-down-down-through-burning.html' title='I went down down down through a burning ring of fire'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115065355579074707</id><published>2006-06-18T10:58:00.000-07:00</published><updated>2006-06-18T11:04:03.156-07:00</updated><title type='text'>No one knows, emruz marge sharyaT ast. la'natesh konid</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;توانایی دوست داشتن و دوست داشته شدن انسانی ترين مقياس برای من در سنجش انسانيت است. دو تا موی سفيد روی شقيقه هام يافتم و حس می کنم توانایی دوست داشتن و دوست داشته شدنم دارد کم می شود صاحبدلان خدا را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115065355579074707?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115065355579074707/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115065355579074707&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115065355579074707'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115065355579074707'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/06/no-one-knows-emruz-marge-sharyat-ast.html' title='No one knows, emruz marge sharyaT ast. la&apos;natesh konid'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115022710504118690</id><published>2006-06-13T12:26:00.000-07:00</published><updated>2006-06-13T12:31:45.053-07:00</updated><title type='text'>Harry Potter</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گياهخوار شده ام؟ بی آن که حواسم باشد يک هفته ای می شود گوشت نخورده ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر جام جهانی را می گئاشتند من برگزار کنم می انداختمش توی ورزشگاه آزادی: توی زمين 120000 تا بازيکن، روی نیمکت اعضای گريفندور، اسليترين ، و آن 2 تا تيم ديگر. در جايگاه تماشاچی ها هم 11 تا هری  و 2 تا دامبلدور،  خودم هم با هرمايونی می رفتم جایی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115022710504118690?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115022710504118690/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115022710504118690&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115022710504118690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115022710504118690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/06/harry-potter.html' title='Harry Potter'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114883969593641311</id><published>2006-05-28T10:53:00.001-07:00</published><updated>2006-06-12T13:21:55.066-07:00</updated><title type='text'>زندگی م منظم می شه</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;NOWHERE MAN&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;HE'S A REAL NOWHERE MAN,&lt;br /&gt;SITTING IN HIS NOWHERE LAND&lt;br /&gt;MAKING ALL HIS NOWHERE PLANS, FOR NOBODY&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;DOESN'T HAVE A POINTS OF VIEW,&lt;br /&gt;KNOWS NOT WHERE HE'S GOING TO&lt;br /&gt;ISN'T HE A BIT LIKE YOU AND ME&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;NOWHERE MAN PLEASE LISTEN,&lt;br /&gt;YOU DON'T KNOW WHAT YOU'RE MISSING&lt;br /&gt;NOWHERE MAN THE WORLD IS AT YOU'R COMMAND&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;HE'S AS BLIND AS HE CAN BE,&lt;br /&gt;JUST SEEMS WHAT HE WANTS TO SEE,&lt;br /&gt;NOWHERE MAN CAN YOU SEE ME AT ALL&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;NOWHERE MAN DON'T WORRY,&lt;br /&gt;TAKE YOU'RE TIME DON'T HURRY&lt;br /&gt;LEAVE IT ALL TILL SOMEBODY ELSE&lt;br /&gt;LENDS YOU A HAND&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم هيچستانی&lt;br /&gt;اون يه آدم هيچستانی ه&lt;br /&gt;که توی سرزمين هيچستانی ش ه&lt;br /&gt;که نقشه های هيچستانی ش ؤ برا هیچ کی می کشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظرگاه نداره&lt;br /&gt;نمی دونه داره کجا می ره&lt;br /&gt;يه خرده شبيه من ؤ تو نیس؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم هيچستانی گوش کن لطفا&lt;br /&gt;نمی دونی چی ؤ داری از دست می دی&lt;br /&gt;آدم هيچستانی دنيا به فرمانته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر قدر که بشه کوره&lt;br /&gt;فقط چيزایی که می خواد می بينه&lt;br /&gt;آدم هيچستانی اصلا من ؤ می تونی ببينی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم هيچستانی ناراحت نباش&lt;br /&gt;سر فرصت ، هول نکن&lt;br /&gt;بذار تا يکی ديگه بياد کمک&lt;br /&gt;++++++++++&lt;br /&gt;به قدری داره زندگی م منظم می شه که تا آخرش ؤ ديگه می شه خوند.&lt;br /&gt;یه نقاشی ؤ که فروردين 1380 شروع کرده بودم امروز تموم کردم.&lt;br /&gt;امير یه هدفون خريد که هم قيمت آخرين کفشمه و مال خودشه اما من خوشحالم-یه دليل خريدنش هم همين بوده حتما&lt;br /&gt;اگر می خواين سيگار رو ترک کنين به آدم های سيگاری توی خيابون نگاه کنيد ، نسخه مجرب ست&lt;br /&gt;مصاحبه م با بی بی سی ؤ نشنيدم، اگر باز شد برام تعريفش کنين&lt;br /&gt;http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/08/printable/040816_a_iran_hospital.shtml&lt;br /&gt;اين ؤ وقت جست و جوی سخنرانی م پيدا کردم، متن حرفام توی فستيوال يوسف اسلام رو هفته بعد همشهری جوان چاپ می کنه&lt;br /&gt;ترانه بالا یه چيز معجزه از بيتلز است هم من دوستش داشتم و هم.پس ترجمه ش کردم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114883969593641311?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114883969593641311/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114883969593641311&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114883969593641311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114883969593641311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/05/blog-post_28.html' title='زندگی م منظم می شه'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115097945064391975</id><published>2006-05-28T04:51:00.007-07:00</published><updated>2007-01-22T07:55:27.393-08:00</updated><title type='text'>زندگی منفی ِ آدم وار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هر دو تا کتابی را که نوشته بودم پاره کردم ريختم دور. يکی شان را ديشب در پادگان برای بار آخر خواندم و ديگری را پريشب در منزل. هر 2  تاشان از متوسط به بالا بودند وهر2 تاشان تکه ها یی از تنم بودند . هر 2تاشان را عاشقانه دوست داشتم و چون به شکل درستشان نبودند بايد دورشان می انداختم. اين کتاب ها بايد باز بارها بازنويسی می شدند و حداکثر چيزی که از زندگی ام می دانم اين است که نمی رسم براشان اين همه وقت بگذارم، پس ريختمشان دور. حالا تکه بزرگی از گذشته ام در  دو سطل زباله در کاشان و در آران آرميده. به احترامشان يک سطر سکوت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کسی نيست تايپ باشگاه دعوا را گردن بگيره؟فصل 2  را هم باز خودم می زنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; سم فيليپس يکی از هنرمندانی است که در فيلم &lt;strong&gt;روی خط می روم&lt;/strong&gt; نقش دارد. او در عالم واقع تهيه کننده ای بود که الويس و جانی کش و کلی غول ديگر را به دنيا معرفی کرد.در فيلم وقتی کش و گروهش برايش يک آهنگ معمولی می زنند، فيليپس می گويد: آهنگی را بزنيد که اگر در آخرين لحظه ی زندگی تان بوديد و داشتيد می رفتيد پيش آقای خدا، به ش می توانستيد بگوييد که آقای خدا! اين زندگی من بود.من آن آهنگ يا ليريک را ننوشته ام، اما درست هر قدر که قصه ای که در مجله زنان فردا شماره 2 چاپ کردم وصيت نامه ی ادبيم است (و تنها قصه چاپ شده اولين رمانم که الان توی سطل است)، اين متن هم وصيت نامه ی موسیقاييم است . کاش هنوز می شد در مطبوعات بنويسم تا وصيت نامه ی مطبوعاتی م را هم چاپ می کردم، البته قرار است يک کتاب به صورت پاورقی ازم در کارگزاران چاپ شود، به شرط اين که آخرين مطلبی را که به شان دادم چاپ کنند &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;em&gt;ديگر وقتم نمی شود زياد-کارهایی را که دوست دارم بکنم. وقتم نمی شود که دوستی های جديدی را بار کنم، وقتم نمی شود که از اميد هايم بنويسم و وفتم نمی شود که بسازم.برنامه ام اين است که از توقعم از اين دنيا و ما فیها بکاهم و  آن را به همين شکلی که هست بپذيرم اما من يک منفی ِ آدمم که منفی ِ کار کرده و منفی ِ دوست داشته و منفی ِ آشنا پيدا کرده و منفی ِ لباس پوشيده ودر زندگی منفی ِ معشوق داشته و با منفی ِ موبايل حرف زده و. فقط توی همه ی اين زندگی منفی ِ آدم وار گيتار بوده و شايد ...  وشايدتر بعضی ... ها&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;        &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115097945064391975?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115097945064391975/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115097945064391975&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115097945064391975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115097945064391975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/05/blog-post_115097945064391975.html' title='زندگی منفی ِ آدم وار'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114986578775038289</id><published>2006-05-28T04:51:00.005-07:00</published><updated>2006-06-19T12:38:54.716-07:00</updated><title type='text'>بهشت مُرده س</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/AUDIOSLAVE-735745.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/320/AUDIOSLAVE-735745.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين ليريک ها رو يا الکي دوست دارم يا به خاطر خاطره هام ه که ترجمه شون مي کنم،بعضي از اين ليريک ها مي تونستن خاطره ساز شوند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين که 3-4 تا پست رو با هم مي ذارم به توي کاشان بودنم بر مي گرده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب هوشيار انصاريفر و ريچارد براتيگن! به اسم صيد قزل آلا در آمريکا را اگر آشنايي جدي با فرهنگ و ادبيات معاصر جهان داريد حتما بايد بخوانيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://kargozaraan.com/85-03-10/P-12.pdf"&gt;روزنامه کارگزاران &lt;/a&gt;روز ها قبل مطلبي درباره متال در ايران چاپ کرد که درش ذکري هم از من شده، به طرز عجيبي تناقض اصلي زندگي من دراين مطلب آمده...متالباز اطو کشيده ام يا داغون؟ اصلا متالبازم يا موسيقي دوست؟ من که اصلا به هيچ کدوم از اين طايفه ها تعلق يا تعلق خاطرندارم. ماه ها قبل با رضا مختاري اين بحث رو باز کردم که ما برده قوت هامون مي شيم، مثلا به خاطر توان تحليل کردنمون تشويق مي شيم،بعدش&lt;br /&gt;هي تحليل مي کنيم و زندگي نمي کنيم، نظري دارين به لطف بگين&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ضبط همه ي درامزهاي همه ي آهنگ ها تموم شد، براي دستکم 2-3 ماه تهران اومدنم وقتم پر شد، گيتار و آواز 8 تا آهنگ رو زدن توان مي خواد شکر که ورزش مي کنم،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درباره ضبط اين ؤ هفته قبل نوشتم:&lt;strong&gt;اصلا فکر نمي کردم تموم شه به اين زودي:امروز 4 تاآهنگ ضبط کرديم. پيام&lt;br /&gt;شاهکار بود مثل هميشه، کلي نوازندگي جدي بود و با اين حساب که 2 تا آهنگ را پيشتر ضبط کرده بوديم 3 تاي ديگر مانده تا کارها برود وزارت ارشاد تا به احتمال مجوز نگيرد. ديروز را سرباز فراري محسوب مي شدم و به روشي بايد زندان نروم، کمک از کسي نشد بگيرم و دلم گرفت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ظاهرا ناشر محترم دارد شگردهاي گيتارم ؤ مي ده چاپ کنن، 2 تا کتاب ديگه م از ارشاد نيومده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سر قضيه روزنامه ايران ناراحت شدم زياد، به فرامرز درباره 3 نفر هشدار داده بودم که يکي شان آدم ناتوان و بي &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جنمي است و2 تاي ديگرناجنس، از اين 2 تا نيما الان توي راديو آزاد است و آن ديگري 1 بار قبلا روزنامه را توقيف کرد، آن بي جنم الان باعث توقيف روزنامه شد منظورم مهرداد قاسمفر است وگرنه ما خانواده نيستاني را دوست داريم زياد. من 4-5 سال توي ايران کار مي کردم، فرامرز سردبير بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;3 Doors Down &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;Here Without You&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;A hundred days had made me older &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين يکصد روزي که از آخرين باري که روي خوب تو رو ديدم&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; گذشته &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;since the last time that I saw your pretty face &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من ؤ پير تر کرده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;A thousand lights had made me colder &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکصد هزار چراغ سردترم کرده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;and I don’t think I can look at this the same &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ؤ به نظرم ديگر نمي تونم مث سابق به ش نگاه کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="center"&gt;But all the miles had separate&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما اين همه مايل که جدامون کرده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;They disappeared now when I’m dreaming of your face &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان که توي رؤياي روي تو ام محو شده ن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I’m here without you baby &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من بي تو عزيز اينجام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;but your still on my lonely mind&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما تو توي ذهن تنهام ي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I think about you baby&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به تو فکر مي کنم عزيز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;and I dream about you all the time&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ؤ همه ش توي رؤياي تو ام&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I’m here without you baby&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من بي تو عزيز اينجام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;but your still with me in my dreams&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما تو توي رؤياهام با مني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And tonight it’s only you and me&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ؤ امشب فقط تو و من ايم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;The miles just keep rolling&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فاصله مايل به مايل تعيين کننده تر مي شه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;as the people either way to say hello&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي مردم راه شون ؤ کج مي کنن که سلام نکنند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I hear this life is overrated&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شنيده م مي گن به اين زندگي بیش از حد بها داده شده &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;but I hope it gets better as we go&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما اميد دارم که در با هم بودنمون بهتر هم بشه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Everything I know, and anywhere I go&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر چي مي دونم، ؤ هر جا که مي رم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;it gets hard but it won’t take away my love&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سخت مي شه اما عشقم ؤ از بين نمي بره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And when the last one falls, when it’s all said and done&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و وقتي آخريش مي افته، وقتي قصه تموم مي شه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;it get hard but it won’t take away my love&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سخت مي شه اما عشقم ؤ نمي بَره &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;Queens of the Stone Age&lt;br /&gt;"In My Head"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ت&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وي مخم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;It's the cruelest joke to play&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ستمگرانه ترين شوخيه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I'm so high, i run in place&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من خيلي هايم ،در جا مي دوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Only a line, we separate, so&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فقط يه خط، جدا مي شيم ،پس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;I keep on playin our favorite song&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;من باز اون آهنگ محبوبم ؤ مي زنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I turn it up while you're gone&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صداش ؤ زياد مي کنم وقتي که رفته اي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;It's all i got when you're in my head &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها چيزي که وقتي تون مخمي دارم همينه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;and you're in my head so i need it&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و توي مخمي پس لازمش دارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;You're the only thing i've got &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;تو تنها چيزي اي که دارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;that i can't seem to get enough&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که به نظرم مي آد هيچ وفت به اندازه ي کافي ازش ندارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;We collide for one embrace, so&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما براي بغل کردنمون به هم مي خوريم، پس&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I keep on playin our favorite song&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من باز اون آهنگ محبوبم ؤ مي زنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I turn it up while you're&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; gone&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صداش ؤ زياد مي کنم وقتي که رفته اي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;It's all i got when you're in my head &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها چيزي که وقتي تون مخمي دارم همينه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;and you're in my head so i need it&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و توي مخمي پس لازمش دارم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Hurry up &amp; wait forever&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زود باش ؤ براي هميشه صبر کن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Hurry up &amp;amp; wait for forever&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زود باش ؤ براي براي هميشه صبر کن&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;Personal Jesus&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مسيح اختصاصی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اجراهای دپش مود و مرلين منسون از اين آهنگ معروفتره اما اصلش مال جانی کش هآهنگ درباره ی عرفان مارکته، مشاورهای روحی مجانی اختصاصی&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Reach out and touch faith&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دستت ؤ دراز کن و ايمان ؤ لمس کن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Your own, personal, Jesus&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مسيح اختصاصی خودت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;someone to hear your prayers,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی که دعاهات ؤ بشنوه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;someone who cares&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی که به ت اهميت بده&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Your own, personal, Jesus&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مسيح اختصاصی خودت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;someone to hear your prayers,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی که دعاهات ؤ بشنوه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;someone who's there&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی که باشه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Feeling unknown&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حس ناشناخته بودن داری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;and you're all alone,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و به کل تنهایی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;flesh and bone,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گوشت و استخونی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;by the telephone,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که کنار تلفنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;lift up the receiver,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گوشی ؤ بردار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;i'll make you a believer&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به يه معتقد تبديلت می کنم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Take second best,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نزديکترين به بهترين ؤ بردار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;put me to the test,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امتحانم کن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;things on your chest,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چيزهایی روی سينه ت سنگينی می کنن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;you need to confess,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که لازمه اعتراف کنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I will deliver,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من عرضه می کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;you know I'm a forgiver&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می دونی که بخشنده گناه هام&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Reach out and touch faith&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دستت ؤ دراز کن و ايمان ؤ لمس کن&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Your own, personal, Jesus&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مسيح اختصاصی خودت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;someone to hear your prayers,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی که دعاهات ؤ بشنوه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;someone who cares&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی که به ت اهميت بده&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Your own, personal, Jesus&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مسيح اختصاصی خودت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;someone to hear your prayers,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی که دعاهات ؤ بشنوه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;someone to care&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی برای اهميت دادن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;AUDIOSLAVE &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;"Heaven's Dead"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بهشت مُرده س&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Anchor the night, open the sky&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لنگرشب ؤ بنداز، آسمون ؤ باز کن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Hide in the hours before sunrise&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ساعت های قبل طلوع ؤ قايم کن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Pray for me not, I won't lose sight&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برا من دعا نکن، از ديدرس دور نمی شم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Of where I belong and where you lie&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از اونجا که مالش م و اون جا که تو آرميدی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Heaven's dead when you get sad&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی ناراحت می شی بهشت مُرده س&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I see your wishes fly&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می بینم که آرزو هات پر ميزنن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Out of time &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بی زمان می رن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;For the best time you've had&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به سمت بهترين وقتی که داشته ای&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Shipwreck the sun, I'm on your side &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خورشيد ؤ کشتی شکسته کن، من طرف ت ام &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;An army of one, onward we'll ride&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لشکر يه نفره، به پيش می ريم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And whisper your songs, birds to the air&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ؤ آهنگ هات ؤ زمزمه کن،پرنده هایی که به آسمون می رن &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;We'll bury all of our burdens there&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کل ملال مون ؤ اينجا دفن می کنيم&lt;br /&gt;I'll take it all, arrows or guns&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه ش ؤ می آرم، تفنگ ها يا کمان ها رو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Hundreds or more to save you from one&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صدها يا بیشتر،تا از يکی حفاظتت کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Save you from one&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از يکی حفاظتت کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And Where I'll be&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ؤ اونجا که هستم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Heaven's dead when you get sad&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی ناراحت می شی بهشت مُرده س&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;AUDIOSLAVE &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;"Be Yourself"&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;خودت باش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Someone falls to pieces&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی جر وا جر می شه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Sleepin all alone&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به کل تنها می خوابه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Someone kills the pain &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی درد ؤ از بين می بره با&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Spinning in the silence&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها توی تخت غلت زدنش &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;To finally drift away&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا دست آخر خودش بره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Someone gets excited&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی توی حياط کليسا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;In a chapel yard&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هيجان زده می شه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Catches a bouquet&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ؤ چند تا گل می چينه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Another lays a dozen&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اون يکی یه دوجين رُزِ سفيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;White roses on a grave&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روی يه قبر می ذاره&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;To be yourself is all that you can do&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خودت باش کل کاريه که می تونی بکنی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Someone finds salvation in everyone&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی توی همه رستگاری پيدا می کنه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And another only pain&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی ديگه فقط درد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Someone tries to hide himself&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی می خواد خودش ؤ قايم کنه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Down inside himself he prays&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ته درون خودش دعا می کنه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Someone swears his true love &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکی به حقيقی بودن عشقش تا آخر زمان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Untill the end of time&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قسم می خوره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Another runs away&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اون يکی در می ره &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Separate or united?&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جدا يا با هم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Healthy or insane?&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سالم يا مجنون؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;To be yourself is all that you can do&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خودت باش کل کاريه که می تونی بکنی&lt;br /&gt;And even when you've paid enough, been pulled apart or been held up&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و حتا وقتی که به اندازه کافی بها رو دادی، جر خوردی يا وا دادی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;With every single memory of the good or bad faces of luck&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با هر خاطره خوب يا روی بدِ بخت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;don't lose any sleep tonight&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امشب بی خواب نشو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I'm sure everything will end up alright&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مطمـِنم همه چی به خوبی تموم می شه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;You may win or lose&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شايد ببازی ، شايد ببری&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;But to be yourself is all that you can do &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما خودت باش کل کاريه که می تونی بکنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;To be yourself is all that you can do&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خودت باش کل کاريه که می تونی بکنی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;AUDIOSLAVE&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حرف ها م ه&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"The Curse"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نفرين&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Help me I don't know what I'm doin&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کمکم کن که نمی دونم دارم چه می کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Help me before I fall to ruin&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کمکم کن قبل از اين که نابود شم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And if I'm blind, I will lead you on&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اگه کورم، باز راهنماتم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Come follow me now, before our time is gone&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا دنبالم بيا ، قبل اون که وقتمون بگذره&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And as you're laughing at this fool tonight&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و درست امشب اگه داری به اين احمق می خندی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Let me rid myself of any line that I might use to trip you up&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بذار خودم ؤ از هر رشته ای که امکان داشت باهاش بخوام به ت برسم خلاص کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And as I'm howling at the moonlight, don't you kid yourself&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و حالا که دارم جلوی اين مهتاب زوزه می کشم، خودت ؤ گول نزن &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I will be your luck and never your curse&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من طالعت خواهم بود ؤ نه نفرينت&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Help me I don't know what I'm saying&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کمکم کن که نمی دونم دارم چی می گم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Sometimes this tongue can be betraying&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعضی وقت ها اين زبون می تونه خاـِن باشه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And if I'm wrong, is that such a crime?&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگه اشتباه کنم، خيلی جرم بزرگيه؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And if you want, you can set my words to right&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اگه بخوای می تونی معنی درست حرفام ؤ برداشت کنی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And if your eyes forget to well&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اگه چشات يادشون بره جاری شن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And if your lies forget to tell&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اگه دروغات يادشون بره گفته شن &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And if our paths forget to cross&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اگه راه هامون يادشون بره به هم برسن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;It doesn't mean you're lost&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;معنی ش اين نيس که گم شدی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;If you're laughing at this fool tonight&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و درست امشب اگه داری به اين احمق می خندی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Let me rid myself of any line that I might use to trip you up&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بذار خودم ؤ از هر رشته ای که امکان داشت باهاش بخوام به ت برسم خلاص کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;And as I'm howling at the moonlight, don't you kid yourself&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و حالا که دارم جلوی اين مهتاب&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; زوزه می کشم، خودت ؤ گول نزن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I will be your luck&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من طالعت خواهم بود &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Cause even at my worst&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چون توی بدترين حالت هم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I will be your luck&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من طالعت خواهم بود &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;never be your curse &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ؤ نه نفرينت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114986578775038289?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114986578775038289/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114986578775038289&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114986578775038289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114986578775038289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/05/blog-post_114986578775038289.html' title='بهشت مُرده س'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115046093776783651</id><published>2006-05-28T04:51:00.004-07:00</published><updated>2006-06-17T10:36:36.676-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/B00005AV4N.08._SCLZZZZZZZ_.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/400/B00005AV4N.08._SCLZZZZZZZ_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جيش شد به پروژه صادق هدايت شدنم، آخه کباب بعد از225 کیلومتر رانندگي مي چسبه. خودم البته مي خواستم ابراهيم گلستان شوم، پست قبلي هم گفتم که گياه خوار شدنم ناخواسته بود، گلستان نشدنم هم به ميل کس ديگر بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پست بالا را نشد ديروز بفرستم، کلي گيتار را ضبط کردم که به درد نخورد اما براي اعتماد به نفسم عالي شد. سر دفاع از پايان نامه ام در دانشگاه يک شبه کار با برنامه ي &lt;strong&gt;ورد&lt;/strong&gt; را ياد گرفتم، ديروز باز يک ساعته کار با &lt;strong&gt;کيکواک&lt;/strong&gt; را .به قول انگليسي ها احتياج مادر اختراع است....مادرش را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ضمنا من اختراع نکردم که&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از يک سال باز کله پاچه خوردم، عجب گياه خواري اي. اما عجيب بعد از دونوازي تنبور و گيتار هر چيزي-از فهوه فوري مزخرف مخصوص اعراب تا کله گوسفند- مي چسبه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علي اس ام اس زده که ترجمه &lt;strong&gt;باشگاه دعوا&lt;/strong&gt; را بذارم اينجا. اگه اهل تايپش هستي، بيا. تازه کتاب &lt;em&gt;جاني تفنگش ؤ ورداشت&lt;/em&gt; از &lt;strong&gt;دالتون ترومبو&lt;/strong&gt; هم هست که&lt;strong&gt; متاليکا&lt;/strong&gt; از روش آهنگ &lt;em&gt;يک&lt;/em&gt; رو ساخته، ترجمه ش خيلي وقته تموم شده و قثط تايپ مي خواد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حدود 12-13 تا ليريک با فضاي مشخصي نوشته م که بايد آهنگ شن ؤ ضبط شن، اين که ضبط کاراي قبلي کند پيش مي ره(که البته اصلا هم کند نيست) حالم ؤ بد مي کنه. اين آهنگ ها و ليريک ها واقعا شنيدني اند.از منظر يه منتقد مي گم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براي درمان اضطراب غير از ورزش راهي هست؟ بگين به لطف&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ترجمه فصل 1 &lt;strong&gt;باشگاه دعوا&lt;/strong&gt; رو مي دارم توي اون يکي وبلاگم، حدود 20-25 فصلش مونده که حجمش ازاين کمتر ؤ بيشتره ،هر کسي حاضره باقيش ؤ تايپ کنه دستش ؤ بگيره بالا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتاب درباره يه نسل از مردهاس که تلويزيون و زن ها بزرگشون کردن و مي خواستند ستاره بشن اما حالا مگس هم روشون نميشينه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فيلم اين کتاب با بازي &lt;strong&gt;برد پيت&lt;/strong&gt; و کلي ستاره ي ديگه رو حامد(گيتاريست گروهمون) به من داد و فيلمنامه ش ترجمه شده ؤ من نخونده م اما رمانش که عاليه و قدري ش ؤ ترجمه کردم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به نظرم ما توي سال هاي جنگ بد جور تربيت شديم، براي ما خوندني ِ ه.گر چه نويسنده ش مي گه صرفا يه کتاب نوشته که مردها ازش خوششون بياد. و جالبه که اين کتاب چند سال قبل از 11 سپتامبر چاپ شده اما کاملا پيغمبروار شبيه اون قضيه رو پيش بيني کرده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ضمنا وقتي اين علامت ؤ ديديد "ؤ" بايد مثل حرف او انگليسي بخونيدش چون در جاهايي خلاصه و لحن محاوره اي ِ ه واژه ي "را" است و در جاهاي ديگر بايد آن شکلي که نوشتم خوانده شود تا ريتم متن به هم نخورد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روزنامه کارگزاران&lt;a href="http://www.kargozaraan.com/85-03-22/P-12.pdf"&gt; يه مطلب &lt;/a&gt;ازم درباره ي جاده هاي کندلوس چاپ کرد. گند بودن فيلم و مضمونش -که به قولي به لجن کشيدن عشق ه-به مشکوک بودن بودجه ساختش بر مي گرده،&lt;br /&gt;وگر نه مي شود فيلم پرفروش مردم پسند ساخت که تم اصلي ش يک ميل عمومي باشد،مثل تم پيدا کردن يک شوهر عاشق پيشه در فيلم ازدواج به سبک ايراني که زنش را ببرد آمريکا. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;باشگاه دعوا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ترجمه:اديب وحداني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نوشته : Chuck Palahniuk&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فصل 1&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تايلر بعد اين که يه تفنگ گذاش توي دهن من ؤ گفت &lt;em&gt;&lt;strong&gt;اولين مرحله ي زندگي جاويدان ت اين ِ ه که بايد بميري&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; برام يه کار پيشخدمتي پيدا کرد. تا خيلي بعدش تايلر ؤ من بهترين دوست هاي هم بوديم. مردم هميشه مي پرسن چيزي از تايلر دردن مي دونم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لوله ي تفنگ داره به پشت گلوم فشار مي آره، تايلر مي گه &lt;strong&gt;&lt;em&gt;ما واقعا نمي ميريم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; سوراخ هاي صدا خفه کن ؤ که توي لوله دريل کرده بوديم مي تونم با زبونم حس کنم. عمده صدايي که شليک اسلحه مي ده از انبساط گازه ؤ از غرش کوچيک صوتي اي که گلوله به خاطر سريع رفتنش مي سازه. براي صدا رو خفه کردن فقط چند تا سوراخ ريز توي لوله تفنگ دريل مي کني،خيلي سوراخ. اجازه مي ده که گاز بره ؤ سرعت گلوله رو از سرعت صوت کمتر مي کنه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوراخ ؤ غلط دريل کن، اون وقت تفنگ توي دستت مي ترکه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تايلر مي گه&lt;em&gt;&lt;strong&gt; اين واقعا مرگ نيست . ما افسانه مي شيم. ما پير نمي شيم.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; با زبونم لوله رو سُر مي دم طرف گونه م ؤ مي گم &lt;em&gt;&lt;strong&gt;تايلر! تو توي اين فکري که مث خون آشام ها فراموش نشدني بشيم&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين ساختموني که روش وايساديم، ده دقيقه ي ديگه نيست مي شه.گاز اسيد نيتريک با خلوص 98 درصد ؤ بر مي داري ؤ با سه برابر خودش اسيد سولقوريک قاطي مي کني. اين کار ؤ توي حموم يخ بکن. بعدش گليسيرين ؤ چيکه چيکه با قطره&lt;br /&gt;چکون مي ريزي روش. حالا نيتروگليسيرين داري. من اين ؤ مي دونم چون تايلر اين ؤ مي دونه. نيتروت ؤ توش خاک اره بريز ،حالا ماده منفجره اي داري که مي شه ريختش توي قالب. خيلي آدم ها نيتروشون ؤ با کتان قاطي مي کنن ؤ توش سولفات منيزيم مي ريزن، جاي اسيد. اين طور هم مي شه. بعضي ها پارافين ؤ با نيترو قاطي مي کنن. پارافين هيش وقت به کارم نيومده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پس تايلر ؤ من روي ساختمون پارکر-موريس واي ساديم ؤ تفنگ توي دهن من ِه ؤ صداي شيکستن شيشه رو مي شنويم. پايين ؤ نيگا. روز ابري اي يه، حتا از اين بلندي. اين درازترين ساختمون دنياس. هميشه باد توي اين ارتفاع سرده. اين بالا خيلي آرومه. احساسي کع داري اين ِ ه که يه ميمون مسافر به فضايي. کاري ؤ مي کني که به ت ياد دادن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه اهرم ؤ بکش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه دکمه رو فشار بده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هيچ چيزش ؤ نمي فهمي ؤ بعد، فقط مي ميري&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صد ؤ نود ؤ يک طبقه بالاي زمين، از لبه ساختمون زمين ؤ نيگا مي کني ؤ خيابون اون پايين يه فرش رنگي ِ ه که کرک هاش آدم هان که واي سادن ؤ بالا رو نيگا مي کنن &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.شيشه ي شيکسته مال همون طبقه اي يه که زير ماس. يه پنجده کناري ساختمون مي ترکه ؤ بعدش نوبت يه فايل به اندازه ي يه يخچال ِ ه که بندازنش بيرون. دُرُس زير ما يه فايل شيش طبقه اي دُرُس از سطح سنگي ساختمون مي افته ؤ وقت افتادن آروم مي چرخه ؤحين افتادن هي کوچيک مي شه ؤ وقت خوردن وسط جمع فشرده اون پايين محو مي شه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه جايي توي صد ؤ نودؤ دو طبقه زير ما ميمون هاي فضايي کميته شرارت پروژه ميهم دارن وحشي مي شن ؤ هر تيکه اي از تاريخ ؤ نابود مي کنن. اعتقاد قديمي اي هس که مي گه هميشه اون کسي ؤ که دوس داري مي کُشي ؛ خُب ،ببين چه جور دو طرفه دُرُس در اومده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي لوله ي تفنگ توي دهنت ِه ؤ لوله ش لاي دندونت ِه فقط مي توني با مصوت ها حرف بزني. به ده دقيقه ي آخرمون رسيديم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه پنجره ديگه ي ساختمون هم مي ترکه ؤ شيشه با منظره پرواز دسته کفتر ها مي پاشه بيرون، بعدش يه ميز چوبي تيره توسط کميته شرارت سانت به سانت از لبه ساختمون مي زنه بيرون تا وقتي که بلغزه ؤ سُربخوره ؤ گرد خودش بچرخه ؤ بعدش يه پرواز جادويي بکنه ؤ گم شه لاي جمعيت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ساختمون پارکر-موريس ظرف نه دقيقه ديگه اينجا نيست. ژلاتين منفجره به ميزان کافي ؤ ور مي داري ؤ مي پيچي دورِ ستون هاي پايه ساختمون ؤ هرساختموني توي اين دنيا با سر مي خوره زمين. بايد اون ها رو با کيسه هاي شني سفت به ستون ها فشار بدي تا انفجار به طرف ستون متمرکز شه ؤ توي گاراژ اطراف ستون پخش نشه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين راهکارها رو توي هيچ کتابي ننوشته ن؛ سه راه ساختن بمب ناپالم: يک، مي توني گازوييل رو با ميزان مساوي شربت پرتقال تغليظ شده مخلوط کني. دو،مي توني گازوييل رو با ميزان مساوي نوشابه رژيمي مخلوط کني. سه، مي توني اون قدر بچه گربه خورد شده توي گازوييل حل کني تا مخلوط سفت شه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از من روش ساخت گاز اعصاب ؤ بپرس. آخ، اون همه بمب احمقانه ماشين&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نه دقيقه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ساختمون پارکر-موريس خراب مي شه، کل صد ؤ نودؤ دو طبقه ش. به آرومي يه درخت که توي جنگل مي افته. الوار. تو هر چيزي ؤ مي توني با سر بزني زمين. غريبه که فکرکنيم اين جايي که الان ما واي ساديم فقط يه نقطه مي شه توي آسمون. تايلر ؤ گوشت ؤ لبه ساختمون ، تفنگ توي دهن من. دارم به اين فکر مي کنم که لوله ش تميزه؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما وقت نيگا کردن به يه کمد ديگه که از گوشه ي ساختمون زد بيرون ؤ قفسه هاش توي آسمون باز شدن ؤ بندهاي کاغذ توي هوا ول شدن ؤ باد بردشون، به کل قضيه قتل-خودکشي تايلر يادمون رفت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هشت دقيقه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعدش دود، دود،دود از پنجره هاي شيکسته شروع کرد بيرون زدن. کميته تخريب مسووليت اوليه رو ظرف تقريبا هشت دقيقه شروع مي کنن.مسووليت اوليه اينه که اساس تحمل بار رو بترکونن، ستون ها بترکن ؤ مجموعه ي عکس هاي پارکر-موريس برن توي کتاب هاي تاريخ.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پنج عکس مجموعه به ترتيب تخريب: اينجا ساختمون سر جاش ِه. ساختمون توي يه زاويه هشتاد درجه اي. بعد يه زاويه هفتاد درجه اي.ساختمون توي زاويه چهل ؤ پنج درجه اي که اسکلتش ديگه تحمل نمي کنه ؤ ساختمون يه قوس جزيي ور مي داره. توي عکس آخرساختمون ، کل صد ؤ نودؤ يک طبقه ش مي افته روي موزه ملي که هدف اصلي تايلر ِه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تايلر مي گه &lt;em&gt;&lt;strong&gt;اين دنياي ماس، ديگه ، دنياي ما. ؤ همه ي اون آدم هاي کهنه مرده ن&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگه مي تونستم بدونم تهِ همه ي اين ها چي مي شه از خوشحال هم خوشحال تر مي شدم که بميرم ؤ حالا توي بهشت باشم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هفت دقيقه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اون بالا روي ساختمون پارکر-موريس ؤ لوله ي تفنگ تايلر توي دهنم ِه . ميز ها ؤ کمد ها ؤ کامپيوترها دارن مث شهاب مي ريزن روي جمعيت اطراف ساختمون ؤ ستون هاي دود دارن از پنجره هاي شيکسته مي رن بالا ؤ سه بلوک پايين تر توي خيابون تيم تخريب ساعت ؤ نيگا مي کنن ؛ همه ش ؤ مي شناسم : تفنگ رو، هرج و مرج رو، انفجار رو،همه ش واقعا موضوع مارلا سينگر ِه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شش دقيقه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اينجا يه جور مثلث جريان داره. من تايلر ؤ مي خوام. تايلر مارلا رو. مارلا من رو. من مارلا رو نمي خوام ؤ تايلر نمي خواد دور ؤ برش باشم،نه که برا هميشه. موضوع اون قدر که به علاقه ربط داره به عشق کاري نداره.درباره ي دارايي ِه، مث مالکيت. بدون مارلا تايلر هيچ چي نداره.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پنج دقيقه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شايد ما افسانه شيم، شايد هم نه. نه، منظورم اين ِ ه که...اما صبر کن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگه کسي نبود انجيل ؤ بنويسه الان مسيح کجا بود؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لوله تفنگ ؤ با زبون سُر مي دم طرف گونه م ؤ مي گم&lt;em&gt;&lt;strong&gt; تايلر! تو مي خواي افسانه شي ،مرد. من تو رو افسانه مي کنم. از اول توي قضيه بودم، همه ش يادم ِ ه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سه دقيقه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فصل 2 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115046093776783651?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115046093776783651/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115046093776783651&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115046093776783651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115046093776783651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/05/225.html' title=''/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-115056529575316373</id><published>2006-05-28T04:51:00.003-07:00</published><updated>2006-06-17T10:28:15.766-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;توي دو ماه گذشته تازه ياد گرفتم جواب ندم، 2 بار با طرف داشتم صحبت مي کردم و به م توهين کرد اما من عاشقش بودم، هنري نکردم که جواب ندادم. يک بار امروز بود که رييس سابفم به م تهمت زد و اين دفعه کار راحتي نبود اما حرفم را فورت دادم. الان 4 هفتهِ سخت است که شنبه صبح ها با تلفن ش از خواب پا نمي شم (رييس م رو نمي گم) و به نظرم دارم ياد مي گيرم که با تلخي ها کنار بيام.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ديشب داشتم فيلم جاني کش رو مي ديدم و اين ديالوگ هاش عجيب شبيه حرف زدن هاي ما بود-البته بعضي از اين حرف ها زده نشد ، اما توي فضاي رابطه موج مي زد. نوشتمشان.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;cash-It's time , it's about time for yyou and me to marry&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;june-go to sleep john&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-I don't want to sleep, I want to marry you and I'm telling you it's the time&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-And I am telling you with 100% certainity it's not the time,it's not about time . It's not about the right quarter to the right time&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-how do you know?&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-you haven't been clean even six months.except the honeymoon , you have not even thought about what you are asking me&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-yes i have . it's all I have thought about&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-how about work, where are we going to live?what about your parents?&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-that stuff would work itself out-people work it out for you and you think you they worked themselves out-you are scared.Scared of being in love, you are scared of losing control. you are scared of living in my big fat shadow. that's your&lt;br /&gt;problem&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;my problem is it's 2 am. my problem is I am asleep. I am on a bus. Rule number one: don't propose a girl on a bus. Rule number&lt;br /&gt;two: don't tell her you are there because you had bad dreams&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کسي اين آلبوم جاني کش رو داره؟at folsom prison&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***جاني کش چه پدرسالاري بوده، بهتر: جاني کش تحت سلطه چه پدرسالاري اي بزرگ شده! فکر مي کنم 2 چيز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; آمريکا را آمريکا کرد: اسب و پدرسالاري. او هم مثل همه پدرسالارها 2 تا زن می خواست. اما معجره شد ؤ بزرگ شد. بعد مرگ زنش 4 ماه زنده موند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***ضمنا وبلاگِ باشگاه دعوا تا حل مسايل فني همين جا است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***ضمنا پست ها به ترتيب تاريخ صدور آپلود نمي&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز ليريک جديد . سطر اولش مال همين پست است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان 4 هفتهِ سخت است که شنبه صبح ها با تلفن ش از خواب پا نمي شم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; فسمت تکرار شونده اش اين است:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; درد مي آد ؤ زخمي نيست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جاي زخمي پيدا نيست.  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;احمق توی آينه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درست 18 تير 78 بود  که تب کردم، مجبورم قسم بخورم چون هيچ شاهدی ندارم. توی زير زمين خونه مون برای يه درس احمقانه به اسم آسيب شناسی دهان 2 داشتم می خوندم-که آخرش با تقلب دزدی (يک پسر داشت به دختری که مهم ترين چيزش يه پاژرو بود تقلب می رساند، من هم از روی اوزدم)فبول شدم. توی گرما ؤ نسکافه به راه و من تب کردم.شانس  پدر مادرم بود که فرداش شنيدم چی شده .تب کردم چون فهميدم بايد صبر ثبر سبر کنيم تا آدم ها جرات کنند که اجازه بدهند اشتباه شود. و از مسير تن اين صبر می گذرد نه فقط از سيستم اعصاب مرکزی. تب داشتم، خواب نداشتم. نشستم توی 10 روز توی مرداد يک رمان نوشتم. داشتم نويسنده می شدم. يک سال بعدش يا بيشتر بود که مجله ای که ميهن من، مادر من؛پدر من و همه چيزم بود توقيف شد. تب داشتم، خواب نداشتم،مجبور شدم دلقک بشم، مسخره تر از خودم.توی آينه نگاه نمی کردم-تا توی کاشان هم آينه نداشتم .خوشبختانه در دانشگاه مشکل پيدا کردم ؤ چند سالی درگير بودم که تحصيلم تمام شود: با تب-بی خواب-دلقک . بعدش ديدم همه وقتی می توانند، ديگر نمی نويسند:بررسی موسيقی متال 2 را نوشتم، تازه تويسنده شدم .بعدش نمی توانستم دنيا را از فيض محروم کنم، برگشتم روزنامه ؤ اين دفعه با گرايش خدمت مستقيم به مردم. اينجا با تب -پرخواب -پرخوردلقک. و در نظر داشته باش که همه ی اين مدت با اضطراب حاد، مثلا طپش قلب ؤ غم به حد گريه در غروب ها، مطبوعاتی شدم تازه. بعدش ديدم بايد روزنامه را ترک کنم،چرا کهتمام شده برام، تمام شدم ،با تب -پرخواب -پرخور-غير دلقک. بعدش که کتاب دومم توقيف شد ناراحت نشدم، ناراحتتر از اين حرف ها بودم اما راهم معلوم شده بودبا تب -بی خواب&lt;br /&gt;-بی خوراک-غيردلقک. رفتم سربازی تا پولمند بشم ؤ موسیقی ضبط کنم ؤ خودم را جمع کنم ، با تب اما دم غروب ديگر گريه ام نمی گرفت ؤ به جاش حالا وقت خواب فکر می کردمزلزله آمده بس که قلبم محکم ؤ تند می زد . يک رمان ديگر نوشتم به اسم حادی،رمان نويس شدم تازه ،با تب -بی خواب -بی خوراک-غيردلقک ، باز خواب و زلزله . بعدش پيدايش کردم، شاعر شدم تازه ،تب تمام -خواب ؤ خوراک به جا - قلب هم مشکلش حل طبعا. حالا که نيست تب برنگشت و قلبم هم پروپرانولول را دارد اما امان از غروب. امشب که می رم کاشان جفت کتاب های رمان چاپ نشده ام- دومی را مطلقا کسی نخوانده- می رود توی سطل آشغال.بدبختی فقط اين نيست که ديگر نمی توانم دلقک شوم ، بی من خوشحاله.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; غروب 27 خرداد    &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-115056529575316373?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/115056529575316373/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=115056529575316373&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115056529575316373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/115056529575316373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/05/2.html' title=''/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114911420564849533</id><published>2006-05-28T04:51:00.002-07:00</published><updated>2006-05-31T15:23:25.660-07:00</updated><title type='text'>به مناسبت روز جهانی مبارزه با دود</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به مناسبت روز جهانی مبارزه با دود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;1- آدامس بخوريد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;2-پروپرانولول بخوريد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;3- مسواک بزنيد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;4- سيگاری ها را نگاه کنيد5&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- هميشه سيگار کشيدنتان را به چند دقيقه بعد موکول کنيد6&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- ورزش کنيد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;7- غذای کم چرب بخوريد8&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- چای را سرد بنوشيد9-نوشابه رژيمی بخوريد&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114911420564849533?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114911420564849533/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114911420564849533&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114911420564849533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114911420564849533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/05/blog-post_114911420564849533.html' title='به مناسبت روز جهانی مبارزه با دود'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114903011403445359</id><published>2006-05-28T04:51:00.001-07:00</published><updated>2006-05-30T16:01:54.050-07:00</updated><title type='text'>دست ؤ پا چلفتي</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt; Radiohead &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;When you were here before, وقتي قبلا اينجا بودي&lt;br /&gt;Couldn't look you in the eyes نمي تونستم توي چشات نيگا کنم&lt;br /&gt;You're just like an angel, درست عين يه فرشته اي&lt;br /&gt;your skin makes me cryپوستت به ضجه زدنم مي ندازه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;You float like a featherمث يه پر&lt;br /&gt;In a beautiful worldتوي يه دنياي قشنگ غوطه مي خوري&lt;br /&gt;I wish I was specialکاش که خاص بودم&lt;br /&gt;You're so fuckin' specialتو خيلي  خاصي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;But I'm a creep, اما من دست ؤ پا چلفتي ام&lt;br /&gt;I'm a weirdoمن مشنگم&lt;br /&gt;What the hell am I doin' here?چه غلطي دارم اينجا مي کنم؟&lt;br /&gt;I don't belong hereمال اينجا نيستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I don't care if it hurts, مهم نيست برام که اذيتم کنه&lt;br /&gt;I wanna have controlمي خوام کنترل کنم&lt;br /&gt;I want a perfect bodyيه تن کامل مي خوام&lt;br /&gt;I want a perfect soulيه جان کامل مي خوام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I want you to notice مي خوام بدوني&lt;br /&gt;when I'm not aroundوفتي حوالي نيستم&lt;br /&gt;You're so fuckin'specialتو خيلي  خاصي&lt;br /&gt;I wish I was specialکاش که خاص بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;But I'm a creep....اما من دست ؤ پا چلفتي ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;She's running out the door ...داره مي ره بيرون از در&lt;br /&gt;She's running out داره مي ره بيرون&lt;br /&gt;she's run, run, run, run... داره داره داره داره&lt;br /&gt;run...مي ره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Whatever makes you happyهر چي که خوشحال ت مي کنه&lt;br /&gt;Whatever you wantهر چي که مي خواي&lt;br /&gt;You're so fuckin' specialتو خيلي  خاصي&lt;br /&gt;I wish I was specialکاش که خاص بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;But I'm a creep....اما من دست ؤ پا چلفتي ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114903011403445359?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114903011403445359/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114903011403445359&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114903011403445359'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114903011403445359'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/05/blog-post_114903011403445359.html' title='دست ؤ پا چلفتي'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114881736019982175</id><published>2006-05-28T04:51:00.000-07:00</published><updated>2006-05-28T04:56:00.213-07:00</updated><title type='text'>اين لالایی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;This Lullaby                                                             &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Where O where have you been my love?                                &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Where O where can you be?                                 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;it's been so long, since the moon has gone.                                 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&amp; 0 what a wreck you've made me.&lt;br /&gt;                                &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Are you there over the ocean?                                 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Are you there, up in the sky?                                 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Until the return of my love                                 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;This lullabye&lt;br /&gt;                                &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;My Hope is on the horizon                                 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Every face, it's your eyes i can see                                 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;I plead, i pray through each night &amp; day                                 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Our Embrace is only a dream.&lt;br /&gt;                                &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&amp; as sure as days come from moments                                 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Each hour becomes a life's time&lt;br /&gt;                                &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;When she'd left, i'd only begun this lullabye&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين لالایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کجا، خب کجا بودی عشق من؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کجا، خب کجا می شه باشی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خيلی از وقتی که ماه رفته گذشته&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ؤ چه داغونم جا گداشتی&lt;br /&gt;تو اونجا فراز دريایی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو اونجا بالای آسمونی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا برگشت عشق من اين لالایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اميدم روی افقه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;توی هر صورتی چشمات ؤ می بينم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; لابه می کنم، هر شب ؤ هر روز دعا می کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بغل کردنمان یه روياس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ؤ  به همون وضوح که روزها رو لحظه ها می سازن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر ساعت یه عمر می گذره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی رفتش من فقط اين لالایی ؤ شروع کردم&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114881736019982175?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114881736019982175/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114881736019982175&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114881736019982175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114881736019982175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='اين لالایی'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114270573049742316</id><published>2006-03-17T23:24:00.001-08:00</published><updated>2006-03-18T10:15:30.560-08:00</updated><title type='text'>خانم !من ناراحتم</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/018459.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/320/018459.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در تاريخي که درج شده گزارشي از من در همشهري چاپ شد از ديدار با تجويدي، روحش شاد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ساتيار امامي آمد از تجويدي عکس بگيرد ، در حيات خانه پيرزن يک عکس قديمي پيرمرد را از طناب رخت آويزان کرد که پيرمرد ناراحت شد، گرچه کار حرفه اي اي کرد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عليرضا شيخ عطار هم از سرمقاله من يک چند جمله اي را حذف کرد که تا آن جايش را که يادم است باز با حروف بولد مي نويسم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ضمنا پاراگراف آخر گزارش به احتمال قريب به يقين کار الف نجوا يا ابوالحسن مختاباد است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شنبه 18مهر1383 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ستون ما&lt;br /&gt;هفتصد و بيست و سه ماه زندگي مشترك&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر مرد بزرگي از ابتدا با حمايت مادرش و بعد همسرش است كه مي تواند رشد كند، ببالد و به جايي برسد. همسران هنرمندها جداي از مشغوليت هاي آدم هاي بزرگ و دغدغه هاي مرسوم زندگي هاي شلوغ آدم هاي مشهور معمولا با خلق و خوهاي خاصي مواجهند كه باعث مي شود زندگي سخت تري را پيش رو داشته باشند و اگر هنرمند خلق و خوي نامناسبي داشته باشد، ده ها بار فشار بيشتري بر زندگي آنان وارد مي شود. علي تجويدي اين بخت را داشت و دارد كه بتواند از همياري و همدلي و همسري كسي بهره ببرد كه در ميان هنرمندان ايران كم مانند است و در ميان همسران موسيقيدان ها، نظير او را فقط مي توان همسر مرحوم محمد مهدي كماليان دانست كه اكنون نيز مشغول ادامه كارهاي همسرش است و با دقت، مراحل تكثير و پخش آثار ضبط شده توسط آقاي كماليان را اداره مي كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در دنيايي كه بهانه هاي مختلف و تربيت هاي نادرست معمولا به آنجا مي انجامد كه ازدوا ج ها به سرعت و سادگي به شكست منتهي مي شود، تماشاي كسي كه 60 سال و 4-3 ماه همراه يك هنرمند بوده است يك اتفاق نادر شمرده مي شود و تقدير از او كه توانسته در كنار همسرش يك زندگي را اداره كند، به تربيت فرزندان بپردازد و در وانفساي سرقت هاي هنري به پيگيري اخبار مرتبط با بازنوازي هاي بي اجازه از كارهاي قديمي آقاي تجويدي رسيدگي كند، از اين باب لازم مي نمايد كه مثال هاي فراواني به چشم نمي خورد تا بتوان ارزش يك مادر، يك همسر و يك همكار را به مردم متذكر شد و يادآوري كرد كه تربيت مناسب جوانان براي ازدواج مي تواند به اينجا منتهي شود كه يك زندگي مشترك 723 ماه دوام بي مساله بيابد و با كمترين چالش و همراه با علاقه، به موفقيت ادامه يابد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زوج تجويدي ها امروز نماينده نسلي قديمي از هنرمندان ايراني اند كه سنت آنها،چنان كه بايد به هنرمندان جوان تر منتقل نشده است و با اين که تقصير جدايي جوانان از اين سنت ها که برآيند عقل جمعی است بيشتر به گردن بزرگترها بايد انداخته شود که با بی همتی هاشان سنت را به درستی به جوانان معرفی نکردند و آن را به روز نکردند، از اين فرصت استفاده کنيم که به ياد داشته باشِم از اين گسست بسياري ازناكامي ها بر آمده است و متاسفانه برمي آيد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;شنيدن از علي تجويدي به مناسبت تقدير از او در چهره هاي ماندگار&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرا دورتر از سر كوچه نبريد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بعد از اسفند 1381 و برگشتن علي تجويدي از بيمارستان تا مدت ها او حاضر نبود كسي را ببيند، چراكه هميشه مرتب و منظم بوده است&lt;/em&gt; علي تجويدي كه چراغ و آيينه و ساعت را دوست داشت، او كه سال هاي دراز صبح زود از خواب بيدار مي شد و با يك چراغ نفتي به زيرزمين خانه اش مي رفت تا بدون ايجاد زحمت براي بچه ها و بيدار كردن آنها ساز بنوازد، الان در هاله اي از نور احاطه شده &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلم براي خيلي ها تنگ شده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوست دارم بيژن ترقي را ببينم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوست دارم معيني كرمانشاهي را ببينم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از ديدن دوستان خوشحال مي شوم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چشم هام نمي بيند كه كتاب بخوانم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دغدغه ام ناراحتي بدني است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يكي از قدرترين هنرمندان موسيقي ايران اگر فقط همين قدر حرف مي زند نه به خاطر اين است كه حواسش به حرف ها نيست ، كه خوب مي شنود و خوب مي بيند و شاگردهاي هميشگي و دوست هاي امروز و آن معدود از دلبستگاني به هنر آقاي تجويدي كه به سراغش مي آيند و چاره مي جويند را به درستي راهنمايي مي كند . مگر به جز درستي مي توان از علي تجويدي توقعي داشت؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اسم آن خيابان الان مولوي است و نام قديم را فقط كهنسال ها به ياد دارند و يك ملك قديمي اعياني بود و يك مرد جوان كه هنر سنتي خانوادگي مينياتور را افسون موسيقي از دستش ربود تا يكي از ماندگارترين صداهاي تاريخ موسيقي ايران را توليد كند و در همدلي همزمان با رقابت با كساني كه تا امروز چندان مشابهاني نداشته اند: ابوالحسن صبا و پرويز ياحقي كه رام نشدني ترين ساز در پنجه آنها نرم و اهلي بود والبته... هست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز قبل آقاي تجويدي براي اولين بار بعد از مدت ها خواست آهنگي از كارهاي خودش را بشنود ، شوكت خانم مي گويد: &lt;em&gt;چهار مضراب خوبي هم بود&lt;/em&gt;. البته او ساز نمي زند و دلخور است كه تجويدي هم ديگر ساز نمي زند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;من 8-37 سال است كه با صداي ساز از خواب بيدار شده ام، زندگي كرده ام، راه رفته ام، نشسته ام، حالا هم كه ديگر تجويدي ساز نمي زند، اذيت مي شوم&lt;/em&gt;. شوكت خانم دلخور است كه او ساز نمي زند، خيلي دلخور است و حق هم دارد. آخر از آن خانه به بعد، آنها به ميدان شهدا رفتند تا ته يك كوچه خلوت، تاريك و آرام، در يك خانه دوست داشتني بين كارخانه برق و كارخانه مسلسل سازي، علي تجويدي ساعت ها به سازش سرگرم باشد و در عين حال امور زندگي را هم رتق و فتق كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علي تجويدي فقط ساز نمي نواخت. او از مديران وزارت اقتصاد و دارايي ( اداره دارايي سابق ) بود و در عين حال تربيت بچه ها را هم برعهده داشت. هيچ وقت با صداي بلند با بچه ها صحبت نكرد. هيچ وقت به آنها دستور نداد و رفتارش شباهتي با پدرهاي ديگر نداشت. با شلوغ شدن اطراف ميدان شهداي فعلي، اطراف يكي از ده هاي قديم تهران - جايي شبيه ته شهر - چند خانه ساخته شد كه به مردم امكان زندگي در بيابان را معرفي كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علي تجويدي آرامش مي خواست و مي خواهد و سكوت را پاس مي داشت و دوست دارد. او به جايي حوالي ميدان شيراز فعلي نقل مكان كرد: خوشا شيراز و وضع بي مثالش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خانه علي تجويدي يك نوع نماد از اين آدم است و از نسلي كه گل هايي را پرورش داد، رنگارنگ و عطراعطر. آشيانه اي كه او و همسرش برگزيده بودند الان در هر طرف با ساختمان هايي چندين طبقه احاطه شده و درخت هاي گلابي و توت و گيلاس و انجير آنجا خشكيده اند. &lt;em&gt;از وقتي تجويدي اين طور شده ديگر دل و دماغ رسيدن به گلخانه و باغچه را ندارم. فقط چند تا گياه توي حياط كاشته ايم كه كف حياط گل نباشد&lt;/em&gt;. خانه، كار يك دوره منحصر به فرد جامعه ايراني است. آن وقت هايي كه ساختن خانه هايي كه مثل خانه هاي خيابان ايران و سرچشمه و خيابان خورشيد بودند، با مصالح بهتر و دقت بيشتر در جزئيات در جاهاي ديگر رواج يافته بود. خانه هاي يك طبقه كه براي رفتن به پشت بام لازم بود از يك پلكان بالا رفت و اتاق ها بزرگ و ميهمانخانه -همان اتاق پذيرايي- بهترين محل خانه بود، چون آن كس كه از در مي آمد عزيز بود و ميهمان شمرده مي شد و دوست داشتن ميهمان يك فريضه ديني و امر بديهي بود. سقف براي بلندبالايي مثل علي تجويدي بايد بلند مي بود و فضا براي او باز.الان آقاي تجويدي منظره حياط خانه اش را كه از دو طرف چپ و راست و به يمن چند طبقه ها از دست داده بود دارد به كلي مي بازد. در سمت جنوبي اين حياط در پايين كوچه دانشور يك ساختمان ديگر را دارند مي سازند و لابد علي تجويدي از اين هم كه ديگر خانه اش چندان آراسته نيست رنج مي برد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از اسفند 1381 و برگشتن علي تجويدي از بيمارستان تا مدت ها او حاضر نبود كسي را ببيند، چراكه هميشه مرتب و منظم بوده است. تحمل نگاه آدم ها به ظاهر نه چندان مرتب فعلي اش را ندارد. "لباس بيمارستان" و "صندلي چرخدار" -ويلچر- و"تخت بيمارستان" و "علي تجويدي" واژه هايي بودند كه او اميد داشت هيچ وقت نتوان با آنها جمله معني داري ساخت و براي رسيدن به اين خواست دروني بود كه علي تجويدي از خير بسياري از سرگرمي هاي متعارف هنرمندان و مردم عادي صرف نظر كرد و حتي سيگار نكشيد - البته ورزش هم نكرد و ادامه ترسش كه از كودكي پا گرفته بود و رجوع به پزشكان را با مشكل روبه رو مي كرد، كمك علي تجويدي شد تا خود را امروز در حال و روزي ببيند كه دارد و ديگر ميل زيادي به ديدن ملاقات كنندگان نداشته باشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا خانه علي تجويدي ديگر چندان آراسته نيست و منظره تيرآهن ها از روبه رو، و سايه ساختمان ها از كنار همه چيز را عوض مي كند. اما او كسي را در كنار خودش دارد كه وسيله اي طراحي كرده تا بتوان تجويدي را به راحتي به داخل حياط برد تا هوا بخورد. او كه مي داند تجويدي از رابطه اش با آدم ها لذت مي برد به خبرگزاري ها خبر داد كه در آشيانه شان به روي همگان از ساعت 5 بعدازظهر به بعد باز است و يك تلفن تنها هزينه قبل از رفتن به منزل بزرگ موسيقي ايران. شوكت خانم خوب مي داند، 60 سال و سه ماه همسري و ياوري، او را به مونس بي بديل موسيقي ايران بدل كرده است. آقاي تجويدي كه سال هاي دراز و گاه، روزي 10 ساعت ساز نواخته بود، آرشيوي از كارهايش فراهم نكرد. شوكت خانم اين كار را كرد و دو نفر از شاگردان علي تجويدي ياري اش كردند. الان هم عمده رسيدگي به اجراهاي بي ضابطه و گاه بي اجازه از كارهاي آقاي تجويدي به عهده شوكت خانم است.آقاي محمدزاده كه قرار بود فقط براي چند روز پرستار استاد باشد و حالا سال هاست كه به خانه استاد مي آيد، كمك خانم تجويدي است. مي گويد: چهار شب در بيمارستان كار مي كنم و فقط دو شب در هفته به خانه مي روم. &lt;em&gt;بودن در كنار آقاي تجويدي زندگي من را متحول كرده است. ديدن چنين آدم بزرگي معني بزرگ بودن را به آدم مي فهماند.&lt;/em&gt; آقاي تجويدي هميشه آقاي محمدزاده را با محبت يا آقا صدا مي كند يا انگار براي بار اول او را ديده باشد، به اسم كامل. البته آقاي تجويدي از آن بيمارهاي عادي هم نيست. به رغم كبر سن، او به خوبي مي داند داروهايي كه بايد روزها مصرف كند در قوطي هاي فيلم عكاسي سفيد است و داروهايي كه براي مصرف شبانه تجويز شده اند در قوطي هاي فيلم عكاسي مشكي است. سليقه اي كه در آرايش خانه مشهود بود و دقتي كه در گزينش واژه ها از سوي خانم شوكت صالحي نشان داده مي شد، اين گمان را تقويت مي كند كه چنين انتخاب متناسبي براي جعبه هاي داروها، كار شوكت خانم است؛ كسي كه از كودكي با ترس آموخته نشده بود و در صحت و سلامت تماشاگر فعاليت هاي آقاي تجويدي بود و ياور او در همه عرصه ها، گرچه خودش چنين ادعايي ندارد.الان يك سال و هشت ماه است كه آقاي تجويدي اصلا از خانه بيرون نرفته است. يك دليل به دلخوري او از ناتواني در پوشيدن لباس رسمي برمي گردد. آقاي محمدزاده مي گويد: نگفتيد كه مي خواهيد عكس بيندازيد وگرنه به استاد لباس رسمي مي پوشانديم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اگر در اين گزارش اسم آقاي تجويدي بدون صفتي كه او ذكر كرد آمده است به حساب بي احترامي نگذاريد كه تجويدي براي مردم مي ساخت و براي مردم مي نواخت واسمش بدون صفت هاي دستمالي شده اي كه براي هر كس بي حساب و كتاب مصرف مي شود، بزرگ است. دليل ديگر كم تواني بدني آقاي تجويدي است كه از چند سال قبل باعث شد ديگر نتواند اتومبيل كلاسيك نارنجي رنگي را كه در پاركينگ خانه جا خوش كرده است حركت بدهد و بعد، طي سال ها اين كم تواني هي بيشتر و بيشتر شد. ويلچر هم براي بلندبالاي موسيقي ايران برازنده نيست و كمتر پيش آمده كه اجازه بدهد او را از خانه بيرون ببرند و در همان معدود دفعاتي كه مي گذاشته، اصلا اجازه نداده كه او را به جايي دورتر از سر كوچه ببرند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقاي تجويدي براي بروبچه هاي مطبوعاتي ايران هم حوصله دارد و هم وقت ،و تقديرهاي خارجي برايش اهميت چنداني ندارد: &lt;em&gt;شما چون ايراني هستيد حسابتان براي تجويدي فرق مي كند&lt;/em&gt;. و لابد حدس زده ايد كه همه نقل قول هاي اين گزارش به جز جمله اول آن از همسر آقاي تجويدي است، فردي كه به وقت اظهار نظر درباره دريافت هديه از همايش چهره هاي ماندگار مي گويد: &lt;em&gt;چه فرقي مي كند. الان كه مي بينيد حالش خوب نيست. اصل موضوع براي ما حال اوست&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و علي تجويدي كه چراغ و آيينه و ساعت را دوست داشت، او كه سال هاي دراز صبح زود از خواب بيدار مي شد و با يك چراغ نفتي به زيرزمين خانه اش مي رفت تا بدون ايجاد زحمت براي بچه ها و بيدار كردن آنها ساز بنوازد، الان در هاله اي از نور احاطه شده. حصيرهاي پنجره هاي اتاق ها پايين است و چراغ ها روشن. سه ساعت كه هر كدام از كشوري براي او رسيده است پيش چشمانش است ودر اتاق چند آيينه را مي شود ديد كه در كنار قاب عكس هاي نوه ها و آثار خطاطي اهدايي علاقه مندان در قفسه ها و در كنار كتاب ها و جعبه هاي فيلم عكاسي قرصها و داروها و دستورالعمل استفاده از آنها آويخته است. حالا كه در چهارمين دوره همايش چهره هاي ماندگار به سراغ استاد آمده اند، او را ياراي شركت حضوري در مراسم نيست؛ مراسمي كه گلستاني از بزرگان علم و فرهنگ و هنر كشور است، اما ساقه سرسبز مراسم در خانه، روي تخت بيمارستان در خانه زير نگاه دقيق شوكت خانم به آرامي خوابيده است و مي گويد: خانم !من ناراحتم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زندگينامه علي تجويدي &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به سال 1298 هجري شمسي در تهران خيابان ري متولد شد و از اوان كودكي زير نظر مستقيم پدرش هادي خان تجويدي كه خود هنرمندي بزرگ و از شاگردان ممتاز كمال الملك و اولين استاد مينياتور در ايران بود، پرورش يافت. چون پدر علاوه بر نقاشي و مينياتور با موسيقي هم آشنايي داشت و در نواختن تار هم تبحري داشت، كم كم فرزندش را با اين ساز آشنا ساخت. در سن 16 سالگي ويولن را ابتدا نزد آقاي سپهري آموخت و سپس مدت دو سال نزد حسين ياحقي به فراگرفتن رديف هاي موسيقي ايراني مشغول شد.تجويدي پس از چندي به استاد ابوالحسن صبا معرفي شد و مدت 8 سال نزد ايشان به آموختن ويولن و سه تار همت گمارد و بنا به توصيه صبا براي تكميل تكنيك هاي نواختن ويولن و آشنايي با موسيقي غرب، چند سالي را نزد مليك آبراهيميان و بابگن تامبرازيان رفت چرا كه استاد معتقد بود براي استحكام انگشتان و آرشه بايد چند سالي نزد يك معلم اروپايي، متد گام هاي موسيقي غربي را بنوازد.ايشان ضمن آموزش در خدمت استاد صبا، در كنار وي به تعليم شاگردان مي پرداخت و در كلاس آزاد موسيقي آن زمان در حقيقت سمت استاديار وي را به عهده داشت. پس از فوت صبا نيز در هنرستان عالي موسيقي ملي، كار تعليم ويولن شاگردان را به عهده داشت. استاد تجويدي به حق يكي از بزرگترين آهنگسازان معاصر اين سرزمين است كه شاهكارهاي بي شماري در پهنه هنر موسيقي از خود به يادگار بر جاي نهاده است آثاري كه نمايانگر استعداد شگرف و متعالي او در هنر آهنگسازي است كه ياد آن هيچ گاه از خاطر هنردوستان وشيفتگان عالم موسيقي اصيل ايراني بيرون نخواهد رفت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114270573049742316?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114270573049742316/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114270573049742316&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114270573049742316'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114270573049742316'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/03/blog-post_114270573049742316.html' title='خانم !من ناراحتم'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114266809337568276</id><published>2006-03-17T23:24:00.000-08:00</published><updated>2006-03-17T23:48:13.380-08:00</updated><title type='text'>بيا کل اين شهر را توي آينه عقب داشته باشيم</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/a.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/320/a.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اول&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فريد هولوکاست يک چيزي را در بازديد از کاشان تعريف کرد که نقل کردن دارد: پاتريشيا خانم از کساني بوده که آمده با فريد درباره ادعاي حاج آقا گارودي مبني بر افسانه بودن هولوکاست حرف بزند و البته فريد آن قدر دوست من - و در نتيجه ، به شکلي طبيعي منطقي - است که گفته اعتراض ما به آگرانديسمان است و نه نفي کل قضيه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پاتريشيا خانم حرف ها را گوش داده و آخر سر گفته که پدرش در هولوکاست مرده، کشته شده.&lt;br /&gt;البته عکس اين بالا من و فريد و مهدي نيستيم، اين دفعه يادمان رفت عکس بيندازيم . در تصوير حسين را مي بينيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يکي از دوستان داشت پس زده مي شد، متني نوشتم که حالا با نرفتن او منتفي شده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متن را برداشتم و عکس فريد با آن آقا را هم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر من را خيلي خوب بشناسيد مي دانيد که هيچ کدام از اين دو ليريک حرف من يا زبان حالم نيست.... و در همين جمله آمد که چرا توضيح دادم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;گيجي گور من مي شود&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سطر اول ليريک اول بود و هنوز دومي را که با جمله ي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نمي خواهم وقيح باشم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اما حتا مردم هم حرفم را مي فهمند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شروع مي شود را کامل ترجمه نکرده بودم که ديدم آن قدر نامتعارف است که نه خواننده بفهمد نه مترجم راضي شود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کينگ کريمسون را به خاطر آهنگش دوست دارم و کويينز آو دِ ستون ايج را اينجا به دليل آن سه سطري که در پستي از پست هاي قبلي آورده ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پس هر دو را نمي نويسم اما اسم آهنگ ها را مي ذارم که اگر خواستيد داونلودشان کنيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;King Crimson : Epitaph&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Queens of the Stone Age: You got something killer there man&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد به اين نتيجه&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; رسيدم که اين ليريک را در وبلاگ بذارم ، جون تپه های سيلک کاشان را ديدم که مصداق درست همين حرف هاست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;گور&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;ديواري که بر رويش پيغمبر نگاشت&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;دارد از شکست درز بر مي دارد&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;بر فراز ابزار مرگ&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;نور خورشيد برق مي زند&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;وقتي تکه هاي هر تن واپاشيده&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;از کابوس ها و از روياها&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;هيچ کس تاج برگ غار را بر سر نمي نهد&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;وقتي که سکوت فريادها را غرق مي کند&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;گيجي گور من مي شود&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;وقتي راهي تکه تکه و شکسته را سينه خيز مي روم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;اگر بسازيم ش مي توانيم تکيه بزنيم و بخنديم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;اما مي ترسم فردا زار بزنم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;آري مي ترسم فردا زار بزنم&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;بين دروازه هاي آهنين تقدير&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;بذر هاي زمان کاشته شد&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;و با کردار آناني که مي دانند&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;و آناني که دانسته شده اند آبياري شد&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;دانش، دوستي کشنده است&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;وقتي کسي نباشد که قواعد را تعيين کند&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;مي بينم تقدير بشريت را که&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;در دستان حمقاست&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;گيجي گور من مي شود&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;وقتي راهي تکه تکه و شکسته را سينه خيز مي روم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;اگر بسازيم ش مي توانيم تکيه بزنيم و بخنديم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;اما مي ترسم فردا زار بزنم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;آري مي ترسم فردا زار بزنم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114266809337568276?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114266809337568276/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114266809337568276&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114266809337568276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114266809337568276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/03/blog-post_17.html' title='بيا کل اين شهر را توي آينه عقب داشته باشيم'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114134217433910562</id><published>2006-02-24T04:59:00.003-08:00</published><updated>2006-03-03T04:55:09.013-08:00</updated><title type='text'>وقتی می خواهی چيز خيلی قشنگی را داغان کنی...تاببينم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعضی وقت ها نمی شود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;من بارها با خودم يادداشت تفاهمی مبنی برقشنگ نبودنم امضا کرده ام&lt;/em&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114134217433910562?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114134217433910562/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114134217433910562&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114134217433910562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114134217433910562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/02/blog-post_114134217433910562.html' title='وقتی می خواهی چيز خيلی قشنگی را داغان کنی...تاببينم'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114078673266520687</id><published>2006-02-24T04:59:00.002-08:00</published><updated>2006-03-03T04:52:42.526-08:00</updated><title type='text'>مشهور به فريد هولوکاست</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/holocost%20.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همان روزهایی که پست قبلی را فرستادم آقای انصاريفر تهران بودند، باز هم انکار کنيد ای انکارکنندگان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;2-&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;3- فريد مشهور به فريد هولوکاست امروز زنگ زد، از وقتی رفته روی آنتن کم زنگ می زنه- می خواست درباره ی پسر يک دوست عزيز که توی کاشان دانشجو است حرف بزند که همخانه شويم. عرض کردم که اگر می خواهيد پسرتان با من بگردد اخلاقش تغيير کند به خاکی زده ايد شايد بدتر هم شود... هه هه. موهامان ريخته اما دلمان زنده س که&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;4- داشتم فکر می کردم چرا سخت ترين کار دنيا موسیقی ساختن است، چون بايد موقع کار همه جا ساکت باشد و نمی شود موسیقی گوش داد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;5-دارم 2 تا کتاب ترجمه می کنم اسمشان را وقتی تمام شدند می گويم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;6- با &lt;a href="http://asadamraee.persianblog.com/"&gt;اسد امرايی&lt;/a&gt; چت می کردم ، گفتم يک کتابم توقيف شده و هرگز چاپ نمی شه، گفت که هرگز قيد چرتی است. يادم افتاد که هرگزنگو هرگز. مرسی از مهناز چتر فيروزه بابت فرستادن فهرست دوست هاش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;7-&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114078673266520687?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114078673266520687/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114078673266520687&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114078673266520687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114078673266520687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/02/blog-post_24.html' title='مشهور به فريد هولوکاست'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-114138813488396646</id><published>2006-02-24T04:59:00.000-08:00</published><updated>2006-03-03T04:15:34.896-08:00</updated><title type='text'>taghVmetoon ro ye negaah konid</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/cashalbum.gif"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/200/cashalbum.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز خودم را آزردم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا ببينم هنوز می توانم احساس کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روی درد تمرکز کردم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روی تنها چيزی که واقعی است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوزن سوراخی را شکافت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چيز کهنه آشنا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می خواهی به کل بکشی اش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما همه اش باز يادم می آید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه شده ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مطبوع ترین ِ دوستانم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر کسی که می شناسم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سر ِ آخر می رود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و همه اش مال تو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ملک طلق ِ خاک ِمن&lt;br /&gt;تو را وا می گذارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو را می آزارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين تاج خار را بر سرم می گزارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين بالای مفرش کذابانم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پر از افکار داغانم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که در تعميرشان ناتوانم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وسط لکه های زمان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;احساس ها محو می شوند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو کس ِ ديگری هستی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من هنوز درست همين جايم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه شده ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مطبوع ترین ِ دوستانم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر کسی که می شناسم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سر ِ آخر می رود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و همه اش مال تو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ملک طلق ِ خاک ِمن&lt;br /&gt;تو را وا می گذارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو را می آزارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;اگر می شد از اول شروع کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک ميليون ماِل آن ور تر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خودم را نگه می داشتم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يک راهی پيدا می کردم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;*************************&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گور پدر چهار استاد، دوست داشتم و اين طور ترجمه اش کردم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شاهنشاه شد ملک طلق، از مصدر هست فعل صرف کردم و چيزهای ديگر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;taghVmetoon ro ye negaah bokonid,emrooz,1384.12.12 خورشیدی2006.03.03 میلادی1427.02.02 قمری &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آهنگ هم مشخصاتش اين است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Hurt by Johnny Cash&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-114138813488396646?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/114138813488396646/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=114138813488396646&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114138813488396646'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/114138813488396646'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/02/taghvmetoon-ro-ye-negaah-konid.html' title='taghVmetoon ro ye negaah konid'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-113957674779219953</id><published>2006-02-10T04:17:00.000-08:00</published><updated>2006-02-10T05:05:47.846-08:00</updated><title type='text'>مهم ترين خاطره عاشورايی من</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/Mobile%20(123).jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/320/Mobile%20%28123%29.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مهم ترين خاطره عاشورايی من&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;يک خاطره مردم آزاری : با بابای يکی از دوستان که از بلاد کفر آمده بود توی هتل هما يا شرايتون قرار&lt;br /&gt;داشتيم ، نمی دانم عاشورا يا تاسوعای پارسال يا سال قبلش بود و مثل همه ی دوست های آن دوستم خوشحال بودم که دارم اين آدم جالب را می بينم، قدری به خاطر خوش گذشتنی که از زمان گذراندن باهاش به تصور می آمد و کمی هم چون يکی از دو تا قهرمان بچگی هايم بود و بر خلاف آقای هويج يا زردک که مجری برنامه های ديدنی ها بود و زياد ديده بودمش ، اسم هوشنگ انصاريفر را صرفا در تيتراژ "آن روی سکه" می شد ديد که آرامش بخش من ساده لوح بود که از ديدن مرگ قهرمان های فيلم ها -حتا در سال های دهه شصت که مرگ عادی شده بود- باز اذيت می شدم، اين برنامه برای من از دو جهت ديگر هم به قول معلم زمين شناسی دبيرستانمان که طبعا ترک زبان بود دارای حاءز اهميت بود: اول که اگر نمی خواستيم آن را ببينيم بايد به شوخی های بی مزه محسن قراءتی می خنديديم (که " افتخار شهری" -در قياس با افتخار ملی- شهر کاشان است) و ديگر اين که رازگشايی می کرد، در کشوری که کسی به خودش زحمت توضيح را نمی داد و هيچ کاری دليل نداشت يا اگر داشت هم نمی گفتند اين کسی که می گفت کاری معجزه وار می کرد و ما را اميدوار می کرد و اين اميد از آن معجزه بيشتر ارزش داشت گر چه دقيقا وقت تايپ همين يادداشت يک دفعه فهميدم چه قدر برامان مهم بود و الان می فهمم نوشتن چه قدر مهم است، با اين که هميشه و حتا به طرز ملال آوری بر اهميت کلمه از خود صادر کردن تاکيد کرده ام&lt;br /&gt;در کافه شرايتون سيگار نمی شد کشيد چون آقای انصاريفر مشکل قلبی دارد -از همين جا ايشان و تمام بيماران را دعا کنيم - و من آن وقت ها خيلی وابسته تر به قضيه بودم و اذيت می شدم و زياد دلم می خواست تند قهوه بخورم و کافه چی دير کرد. وقت رفتن و زمانی که باقی پول آقای انصاريفر را آوردند سکه ها را بر نداشت و اسکناس صد تومانی را نگه داشت و پرسيد: در ايران معمولا چه قدر انعام می دهند؟ و گفتم سکه ها کافی است. اين مهم ترين خاطره روز عاشورا يا تاسوعای من يا خاطره عاشوراييم است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هی بلا سر خودمان می آوريم اگر بلا کم سرمان بيايد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مجمع الجزاير گالاپاگوس اسم محلی است که چارلز داروين نظريه تکامل اش را کشف کرد يا در واقع اسنادی را ديد که او را در اين کار مهمش کمک کرد . تم رايج قصه های کورت وونه گات هم که هميشه پايان دنياست ، علی اصغر بهرامی هم که در ترجمه بی همتاست ،مرواريد هم که کتاب را چاپ نکرده که در نسخه پردازی شاهکار بزند. معتقدم بسيار به مصيبت عادت کرده ايم به طوری که طبق همان نظريه ظرفيت سعادت هی بلا سر خودمان می آوريم اگر بلا کم سرمان بيايد. اين کتاب پر است از هر چيز که کم داريم حتا اگر محيطمان به مان بدهد هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دوشيدن خر نر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;چرا بچه ها وبلاگ نمی نويسند؟ چون در انتخابات ضد حال خوردند؟ يا چون کسی متن هاشان را نمی فهمد؟ &lt;a href="http://www.poonechi.persianblog.com/"&gt;پونه چی &lt;/a&gt;از يکی از مهم ترين و ننوشتنی ترين خاطراتش نوشته و حتا يک کامنت هم نشان نمی دهد که کسی حرفش را فهميده، &lt;a href="http://www.nanarenji.persianblog.com/"&gt;نازک نارنجی&lt;/a&gt; شعرهايی را نوشته که کاملا نشان از ظهور يک شاعر گردن کلفت دارد اما برای قدرت زحمت لازم است، &lt;a href="http://www.ghafeleyeomr.persianblog.com/"&gt;سارا&lt;/a&gt;ی دخترخاله هم که راحت خوش است، &lt;a href="http://nikahang.blogspot.com"&gt;نيک آهنگ کوثر&lt;/a&gt; درباره رازهايی که در گذشته گذاشته بود بگويد نمی نويسد و مرتب بحث آش رشته است. پيمان خودش گفت و نه در وبلاگش بنوشت که مشغول کارهای ديگر است، خدايش کمکش کناد&lt;br /&gt;&lt;a href="http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com"&gt;من&lt;/a&gt; و رضا و خانم کيانی مرتب می نويسيم، البته وبلاگ نويسی من کاری جديد است چون وبلاگ های قبلم آرشيو چيزهای مطبوعاتيم بود&lt;br /&gt;من در گذر سرسری چند ساعته م ديدم آخرين پست ها مال روزهای ملتهب بيست و هفت خرداد و هفته بعدش بود و ديگر هيچ. حدس می زنم چون: اولا دوستان فکر می کردند وبلاگ رسانه است در حالی که دفتر خاطرات يا شبيه آن است. هر قدر خاتمی اصلاح طلب بود وبلاگ هم رسانه است. بعد دوستان توی ذوقشان خورد که تاثير ندارند، دوشيدن خر نر نتيجه نبايد بدهد و نمی دهد هم طبعا. دوما اين که از مد افتاد. سوما ماهواره به زبان فارسی است که کسی نمی گويد اما خيلی ها می بينند. چهارما يافتن بی اف يا جی اف مناسب يا مکان مرتب است. پنجما افسردگی است که از شرايط سياسی بر آمده- اين با يک غوره سردی کردن است که من هم داشتم ، اما قبل از قضيه... آن وقت ها نگران شدن کمتر از الان غصه خوردن شوت مآبانه بود&lt;br /&gt;درباره اين پست آخر نظر می دهيد؟ برايم مهم است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-113957674779219953?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/113957674779219953/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=113957674779219953&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113957674779219953'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113957674779219953'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/02/blog-post_10.html' title='مهم ترين خاطره عاشورايی من'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-113940102083278674</id><published>2006-02-08T02:46:00.000-08:00</published><updated>2006-02-10T05:45:24.373-08:00</updated><title type='text'>بر سر دروازه هستی نوشتيم-غم بی همزبانی کشت ما را</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دومين شعری که نوشتم&lt;br /&gt;رفتن توی تونل حالی داره، به خصوص که توی یه یگان موشکی دم نطنز از خودت خدمت يا اجباری در کنی، توی تنها يگان موشکی ارتش که از اتفاق تنها پادگانی هم هست که به اسم يه شهيد(کبريايی) نامگزاری شده ،که از سپاه هم بیشتر روی نماز حساسند و فرمانده هيات عزاداری راه می اندازد و روزهای سورهای مذهبی مرخصی تشويقی عیدی می دهد و شب ها می رود سر مزار شهدا نماز شب می خواند و همه هم نمی دانند که می خواهد تيمسار شود و شهردار شود. و من از خودم می پرسم چه قدر نفت فروخته شد و چه خرج های مضحکی از جيب مردم و از کيسه های مالياتشان شد تا يکی مثل من نويسنده، آهنگساز يا ترانه نويس شود و در آران و بيدگل دندان های سربازهای عمدتا معتاد را بکشد؟ هميشه از مرگ هراسيده ام که دستانش از ابتذال هم شکننده تر بوده است .... حالا پز روشنفکریم کجا رفت و مرگدوستی؟ زير يک مشت فلز و با چند تا ترکش مردن از هر کاری که احمقانه بنمايد هم مسخره تر است. من خيلی وقت ها محض خنده چيزهای احمقانه نوشته ام - به قول کامبيز توانا جونم نقش دلقک يا احمق نمايشنامه های شيکسپیر را بازی کرده ام - و اين کار را خيلی هم دوست دارم و نمی دانم به خاطر ميل شديدم به ماجرا است يا ناخودآگاه قومی مان متبلور می شود در وجودم که خيلی هم بدم نمی آيد بترکم يا محض تفريح بميرم اما نه اين طوری يا اين جوری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چو ايران نباشد ، نيست که نيست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اين کشور همچين تحفه نيست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اگر به رفتن از اين خاک هم تن بدم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از آن به که خود را به کشتن دهم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين دومين شعر کلاسيکی است که نوشته ام، به بزرگی خودتان ببخشيد که اين طور از آب در آمد اما به خاطر حفظ اخلاق در وبلاگ بود که نخواستم آن اس-ام-اس مشهور را بازنويسی کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;2- &lt;strong&gt;صادق هدايت روشنفکری ما&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از اين آدم که نويسنده خيلی گنده -لغت بزرگ در کشوری که اين صفت را برای دکترها سروش و شريعتی به کار می برند و برای دولت آبادی، خيلی ناجور است برای هدايت - ای است به عنوان شهيد و مظهر حقانيت خودش استفاده می کند اما هدايت را بايد خواند، بعدش هم چيز های ديگر را و همه را هم با همان قدر دقت. در دوران جوانی و برای باز شدن چشم و گوش و شناخت امکانات برای نوشتن هدايت عالی است امادر سطح او ماندن یک جور اصرار در تين ايجريت ! است و به خصوص بدون براهنی خواندن هدايت و به عنوان فحشنامه خواندن وغ وغ ساهاب و به خصوص توپ مرواری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;3-&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-&lt;strong&gt;یه بوس کوچولو&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بهمن فرمان آرا ی لجن در فيلم گندش مهم ترين نويسنده ایرانی را اول در تشبيه نامربوطی نيچه می کند، بعد از زبان يک گاری ران لچر اصفهانی به ش فحش می دهد، بعد می دهد يک فرشته(هديه تهرانی) با لباس سفيد یه بوس کوچولو به نويسنده ای که در ايران مانده(جمشيد مشايخی) بدهد و يک فرشته با لباس سياه یه بوس کوچولو به نويسنده ای که در ايران نمانده(رضا کيانيان) بدهد و بکشدشان. فرشته هم هديه تهرانی. برای اين گندکاری يابو هايی مثل پيام يزدانجو دست می زنند و بعيد نمی دانم هوشنگ گلمکانی و باقی قاطرهايی هم که در نگاه نو آرزو کردند که کاش گلستان حرف هايش را در "نوشتن با دوربين" نمی زدمحمود صدری که از سليم ترين عقل های مطبوعاتی ايران است و سالم ترين هاشان و باسوادترين هاشان هم - و طبعا مثل من جوشی نيست - و اصراری در دوستداری گلستان ندارد دادش در آمد از اين فيلم .آدم از ديدن فحش دادن به آدم ها بدش می آيد و اگر ديديد من با زبان خشنی نوشتم بدانيد که 1- من يک صدم آنچه حق آن آشغال بود ادا نکرده ام چون کی بورد از تايپ آنچه در ذهنم می گذرد شرم دارد و 2-فرمان آرا آدم نيست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;4- هفته قبل ننوشتم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چون آن مزخرف را ديده بودم و در فکر بودم بنويسم که آن ککه خوار چه قدر زهن فءودال سياه-سفيدبينش را&lt;br /&gt;در رنگ لباس فرشته مرگ لو می دهد.در کاشان هم تلفنم قطع است و نمی توانم به اينترنت بيايم پس توفيق اجباری نصيب دوستان می شودضمنا يک کتاب را داشتم ترجمه می کردم که تمام هم شد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;5- بدترين اتفاقی که در اين دو هفته افتاد را هم می نويسم: برادرم از يک خواب خوب بيدارم کرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;6- شعر عنوان از مرحوم ناصر فرهنگفر است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;7&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- آهنگ هم برای داونلود پيشنهاد می دهمA tear for Eddie by Ween&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;8-کتاب هم برای خواندن پيشنهاد می دهم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الف- وقت گل نی: سه قصه خيلی کوتاه از پيمان هوشمند زاده، يک بار در همشهری درباره تصوير کارهايی که می نويسند مطلبی چاپ کردم که هنوز ناراحتم که پژمان راهبر اسمم را پايش نگذاشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ب- پاهای کثيف: ضايع کردن اسم شل سيلورستاین با دادن ترجمه های غلط از ترانه های متوسط با نظر کاظم سادات اشکوری، تازه فهميدم "توليپ" از رومن گاری را فرد اخير بد ترجمه کرده چون نتوانسته غلط های فاحش ترجمه عليرضا برادران را بگيرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين کتاب را برای هديه دادن به يِک هم-دانشگاهی گرفته بودم که زنگ زدن به ش 2-3 سال طول کشيد و بعد مشکلی پيش آمد که او از من توضيحی نخواست و رابطه ما چیزی نزديک به نابود شد ، به همين راحتی يا سادگی. من تا ازم نخواهند به توضيح دادن فکر هم نمی کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پ-پرسيدن راه را دورتر می کنه : اگه توی یه کتاب بنويسند "اونی که عاشق آسمونه حتمن زمين می خوره" از دستش نمی دهم حتا اگر در آخر ببينم که واژه "حتمن" ياد شده از نبود دقت یاد می کند و طراحی ساعد مشکی صرفا فونت بازی است -حيف اما در نهايت، مرسی &lt;a href="http://www.gramata.persianblog.com/"&gt;رضا جان&lt;/a&gt; بابت اين کادو، به م ياد داد از خودم راضی باشم که نوشته هام را چاپ نکرده ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ت- شب مادر: درباره ترجمه ع ا بهرامی می شود و بايد چندين صفحه نوشت و من که دارم به 100000 زحمت متن انگليسی صبحانه قهرمانان را می خوانم هر روز 3 نوبت مترجم بزرگمان را دعا می کنم، بدشانسی بهرامی است که اهل سنت نيستم که 5 بار دعا بشود، نکته در خواندن کتاب توجه به بی سليقگی نشر مرواريد است که مقدمه آزارنده و احتمالا سفارشی مترجم را اول کتاب آورده، شما سرآخر بخوانيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;9-&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; سارا الان شاکی است که &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حرفش را گوش ندادم و از 5 سطر بيشتر نوشتم. هر پست من 7 يا 14 پست است و از هزار پست برتراست... دخترخاله! شاکی باش و تو هم بنويس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-113940102083278674?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/113940102083278674/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=113940102083278674&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113940102083278674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113940102083278674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/02/blog-post_08.html' title='بر سر دروازه هستی نوشتيم-غم بی همزبانی کشت ما را'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-113829012884979894</id><published>2006-01-26T07:33:00.000-08:00</published><updated>2006-01-27T03:15:14.766-08:00</updated><title type='text'>107654</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/bios.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/320/bios.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/Mobile%20(91).jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگر دکتر شدم، از مهمترين مشکل زندگيم که سندرم به تعويق انداختن است ذره ای يا لحظه ای دور شدم و حالم خيلی خوبتر است&lt;br /&gt;الان درست 107654 ناميده می توانم شوم و درست سه سال يا يه خرده بيشتر است که از زندگی عقبم، چون اين مهر مزخرفی را که می خواهم با اسم مبارکم بدهم بسازند را می شد آن وقت ها ساخت و به سربازی رفت و زن گرفت و زندگی راه انداخت و توليد مثل کرد و پول غيرزور طيب طاهر درآورد و پول جمع کرد و پول را برای ارثخوارها گذاشت و بار بچه يا بچه ها را برد و زندگی کرد و آخر سر الک را آويخت می شد&lt;br /&gt;باز بدون آمادگی سراغ زاد و رود رفت و عمری را در آزار نبود استراتژی مشخص در سلوک با همسر عذاب ديد و اشتباه های همه نسل ها را تکرار کرد و حسرت کسی شدن در عالم های غيرپزشکي را در دل نهفت و دم نزد تا داغ دل تازه نشود وزندگی کرد ...&lt;br /&gt;اما من در طلب زندگی کردن، مدتی را وقف خودم کردم و هر آنچه ديدم زيبا بود. نه که کم سختی کشيدم و يا نامهربانی يا بی مهری ديدم يا فحش شنيدم، و نه اين که به هر نوعی از انواع با خوشی ميانه نداشته باشم، بلکه قدری از مشکل اصلی زندگی م را حل کردم: سندرم به تعويق انداختن مسبب بسياری از بدبختی ها و بدبياری هاست و قوت آن با چيزی به اسم ظرفيت خوش بختی نسبت مستقيم دارد،&lt;br /&gt;ديگر درست ياد گرفته ای که چه کنی و چه طور و کجا و چه زمانی اما آن کار را مي اندازی به فردا يا دستکم آن لحظه -که زمان نياز به فکر يا عمل است- را به موضوع لازمه تخصيص نمی دهی و فی الحال حالت بد می شود-چون اضطراب انجام آن کار وارد زندگی ت می شود- و در زمان پيش رو هم باز وقتت حرام می شودآدم اگر از ته دل باور داشته باشد که حق داردخوش بخت باشد و خوش حال باشد، خودش را در دردسری که حداقل اش توصيف شد می اندازد؟ اگر عاقل باشد نه، مگر آن که حق مذکور را نپذيرفته باشد ، روحش توان کشيدن بار خوشی و ناخوشی را، آرامش و عصبيت را، بيماری و سلامت را، زندگی را نداشته باشد.&lt;br /&gt;اگر کسی از ته دل خوش بختی و خوش حالی را به عنوان حق خود باور نداشته باشد هی به جای بدی از خودش و بختش و امکاناتش و ارتباطاتش لگد می زند، رفتار عصبی می کند و پز بد بياری وبدبختی و افسردگی و روشنفکری می دهد، من که از اين کارها می کردم و می دانستم نبايد بکنم و اراده نداشتم يا قطعيت نداشتم اما آن قدر هم صداقت داشتم که نگويم&lt;strong&gt; نمی توانم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;می دانستم هم که اگر ماشين روشن نشود خيلی وقت ها بايد رفت سراغ باک يا موتور، هر قدر با سويچ ور بروی مشکل حل نمی شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پس بعد از 2-3 سال فکر رفتم سربازی که بر خلاف تصورم گلگير يا کاپوت است، با روزنامه هم در ظاهر بای بای کردم گرچه شايد در روزنامه ... صفحه هفتگی موسيقی (از راه دور) بگيرم، به ياد سلام که اولين روزنامه ای بود که درآن صفحه داشتم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-113829012884979894?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/113829012884979894/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=113829012884979894&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113829012884979894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113829012884979894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/01/107654.html' title='107654'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-113820663897216137</id><published>2006-01-25T08:12:00.000-08:00</published><updated>2006-01-25T09:26:39.026-08:00</updated><title type='text'>امروز 10 نخ سيگار فروختم</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/040827_214705.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/320/040827_214705.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من دندان پزشک تر دارم مي شوم، امروز به وزارت لجن در مال بهداشت رفتم تا مجوز لجن در مال موقت مطب را بگيرم و به سازمان لجن در مال نظام پزشکي بروم و شماره لجن در مال نظام پزشکي را بگيرم و مهر بسازم که اين بار لجن در مال نيست ، چون ازش پول در مي آيد و بر خلاف آن دو-سه تا مال واقعي من و ناشي از 7-8- سال تحصيل با اعمال شاقه تحت مديريت شوهر بي سواد خواهرزاده عبدالله جاسبي و در مجاورت عبدالله جاسبي است که مدرک دکتري مديريت اش را از دانشگاه خودش در رشته مديريت گرفته و اثبات مکرر اين نکته است که در ايران همه مشکل را مي دانند اما اراده اي براي حل آن وجود ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از وزارت لجن در مال بهداشت به سازمان لجن در مال نظام پزشکي رفتم و ديدم پول لازم را نياورده ام، فکر مي کردم 15000 تومان لازم است و بايد 25000 مي دادم و 24800 داشتم.به دوستي که آن نزديکي ها دارم و ناشرم است که باهاش يک کتاب توقيف شده و يک کتاب چاپ شده کار کرده ام خجالت کشيدم سر بزنم، چون ماه ها بود بهش سر نزده بودم و حالا بروم پول بگيرم؟ به دوستي که آن نزديکي ها يک کتابفروشي به اسم بلخ را به همراه آقاي مهندس تقريبا خيريه اداره مي کنند زنگ زدم، آن دوست که عقاب علي احمدي نام دارد و از بهترين نسخه پردازهاي ايران است نبود ظاهرا در تدارک کار مهمي است. مي خواستم کار را تمام کنم، پس با خجالت تمام به سمت کتابفروشي آن فرشته پير دل زنده رفتم تا مخ خودم را براي پول قرض کردن بزنم. در کتابفروشي بلخ به هر کس که بگويد پول کتاب خريدن ندارد کتاب را قرض مي دهند. و آقاي مهندس کتاب باز است ، اما يک بار که کتاب هاي ناياب مهدي حاءري يزدي به اسم قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب را به پيشنهاد خودم براي تعليم زبان فارسي به بچه ايراني هاي مقيم کانادا لازم داشتم ( که مي رفت و بر نمي گشت) کتاب هاي بچه هاي خودش را که يادگاري آنها بود ، به من داد و براي اين که معذب نشوم از من 1000 تومان گرفت... يادم باشد کتاب ها را به مهندس پس بدهم ، چون بي فرهنگي که فقط ايستاده جيش کردن نيست. در راه بلخ در بالاي ضلع شمالي دانشگاه تهران يک سيگارفروشي واقع شده که 10 نخ وينستون لايط را 300 تومان خريد اما فتوکپي شناسنامه نبردن در حين تحويل مدارک نتيجه داد. گفتند که فتوکپي همه صفحه هاي شناسنامه را مي خواهند و من با اين که به اندازه 20 سال مهر خورده ام و به نظرم به همين مدت هم ديگر راي نمي دهم حسابي عصبي شدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از بازجويي اي که مرا به کاشان انداخت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;س-به کدام روحاني علاقه داريد؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ج-حضرت آيه الله حسن حسن زاده آملي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ج، واقعي- علامه طباطبايي، معلوم است استاد دکتر شايگان از استاد استاد عسکراولادي سر است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;س- به کدام روحاني سياسي علاقه داريد؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ج- ميرزاي شيرازي-نگفتم ظاهرا فاميلمان است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;،ج، واقعي- آيه الله خميني به خاطر احياي ابن عربي در حوزه ها و اداي احترام به مولانا عبيد زاکاني . معلوم است آن قدر آي کيو دارم که دکتر شوم پس اگر علاقه اي به فقيه عالي قدر داشتم نمي گفتم ، باسواد دانستن کديور و خاتمي هم که به ترتيب کاري مثل دانشجو ناميدن ما در دوره آموزشي و دکتر ناميدن عبدالله جاسبي است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;س- نظرتان درباره انرژي هسته اي و تيم مذاکره کننده؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ج- موضوع تخصصي است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ج، واقعي- موضوع تخصصي است،مگر الان قضيه نداريم؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;س- چرا برادرتان ازدواج نکرده است؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ج- پول ندارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ج، واقعي- پول اضافي ندارد مرتيکه ...-در ادامه بحث آناتومي ، اورولوژي، ژنتيک و سکسولوژي مطرح مي شود، البته در مورد بستگان مسوول محترم نه برادر من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اين پست را براي مادرم که تعريف کردم از خنده نمازش را از اول شروع کرد، دلم سوخت چرا مارلبوروهايي راکه در کاشان به م انداخته بودند همراهم نبرده بودم، ديگر لازم نمي شد با آژانس برگردم خانه پدري و از ابوالفضل که در بقالي ش بهش مي گويند "امير" پول بگيرم تا مجبور نشوم 2 بار پله ها را با دماغسوختگي مضاعف بالا بروم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-113820663897216137?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/113820663897216137/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=113820663897216137&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113820663897216137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113820663897216137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/01/10.html' title='امروز 10 نخ سيگار فروختم'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-113813783890925963</id><published>2006-01-24T13:06:00.000-08:00</published><updated>2006-01-24T13:23:58.933-08:00</updated><title type='text'>مصيبت عادی و بلکه هم عادت می شود</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/040826_014950.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/320/040826_014950.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در پادگان 01 ارتش يک پسر که خودکشی کرد - از يگان پاسدار- ما يک خرده راحت خدمت کرديم، که با توجه به تبعات شليک گلوله ژ3 در دهان، و با توجه به زنده ماندن خودکشی کننده بخت برگشته (گلوله از بينی اش خارج شد و به مغز نرسيد) من ترجيح می دادم کماکان سخت خدمت کنم. دخترخاله ام که از هند آمده بود می گفت ايرانی های دانشجو که پسرهاشان عمدتا برای سربازی نرفتن آغوش گرم خانواده را قبل از 16 سالگی ترک می گويند رفتاری را در اين کشور از خود نشان می دهند که در کنار برخورد غير قابل تحمل و قابل پيش بينی کنسولگری موجب می شود ماموران پليس هند آن قدر دربرخورد گستاخی به خرج دهند که بعضی از ايرانی ها به رغم خواست خودشان در جست و جوی رفتاری مناسب از سوی پليس، خود را از اهالی اسراييل معرفی کنند.امروز در اتوبان قم-تهران عده ای سرباز بی سرعت در عرض جاده قدم می زدند، من هم به اين موضوع هايی که نوشتم فکرمی کردم و به اين که خودم هم که به قدری عاشق اصفهانم که ... هنوز به اين شهر و دوست هايم سر نزده ام در عرض 1 ماه.&lt;br /&gt;خبر سکته فرامرز قراباغی هم شوکه ام نکرد، در سربازی مصيبت عادی و بلکه هم عادت می شود &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-113813783890925963?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/113813783890925963/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=113813783890925963&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113813783890925963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113813783890925963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/01/blog-post_24.html' title='مصيبت عادی و بلکه هم عادت می شود'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-113777434903550970</id><published>2006-01-20T08:15:00.000-08:00</published><updated>2006-01-20T08:25:49.046-08:00</updated><title type='text'>افسانه چوپان و دو اژدها</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/1600/Picture%20623.jpg"&gt;&lt;img style="CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/324/2048/320/Picture%20623.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديشب با دکتر پيام مومنی و يکی از دوستانش به کنسرت گروه اس دی اس رفتيم و نرفتيم .يک بار ديگر برادرم اميرحسين را بخت يار شد - به جای "شانس آورد" - که برای کنسرتی که برگزار نمی شد وقت نگذاشت. من هم همين طور، چون با نيامدنش از غرغر های بی دليلش دور ماندم، بارها پيش آمده کنسرت های راک در ايران برگزار نشده اند و انگار تقصير من است، گر چه تقصير من هم هست : چون در روزنامه هايی که کار می کردم برای حفظ روزنامه از دست ديو های بهانه گير بود که مارمولک بازی در نمی آوردم و يواشکی مطالبِ به ظاهر خطرناک برای حيات روزنامه را چاپ نمی کردم، گر چه صداقت بی آن که فضيلت من باشد ، اخلاقم است (پاورقی 1 را بخوانيد) و تجربه دو بار چاپ سخنرانی هايم در همشهری (به صورت ناقص- امسال ) و صبح امروز (سال هل قبل- کامل، البته سخنرانی در حوزه هنری که به دعوت يک " سخنرانی به هم بزن " حرفه ای سابق و مدير فعلی ماهنامه مقام بود به هم خورد) ثابت کرده است که کار بايد درست طراحی و اجرا شود ، يعنی بايد درباره موضوع گفتمان يا مقال ايجاد و پی گيری شود. اين کار دو راه اصلی دارد :يا بايد جنجال راه انداخت يا بايد مرتب موضوع را تکرار کرد که بر خلاف اولی که محتاج مارموذی بازی است و استفاده از ضعف مديريت ها، دومی به قوت مديريت در تصميم گيری و اجرا احتياج دارد که نادر است . موسيقی هم طبعا چون از همين مديرها برخوردار است از همين نوع ضعف ها در زحمت است، آيا اين طور می شود جلوی فرهنگ غالب جهانی - که به نظر من سياستگزاری شده است اما هيچ قسمت آن سياستگزاری ها برای هيچ تهاجمی به جز تهاجم اقتصادی نيست - ايستاد؟ (پاورقی 2 را بخوانيد) يک جمله هم درباره موسيقی راک در ايران : &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مصطفی فرزانه در گفت و گويی با رامين جهانبگلو درباره صادق هدايت خوانی در قبل و بعد از انقلاب می گويد: &lt;em&gt;مردمی که قديم سراغ هدايت می رفتند نااميدانی در جست و جوی مرگ بودند در حالی که خوانندگان جديد هدايت در پروسه مطالعات روشنفکری شان و با مهم تر شمردن اثر از نويسنده در جست و جوی زندگی بهتر هدايت می خوانند.&lt;/em&gt; در ايران علاقه مندان راک در جست و جوی زندگی و نو آوری در تقابل با فرهنگ خموده موسيقی ايرانی به راک روی می آورند، آنها ونداليست نيستند، فقط نمی دانند چه طور کنسرت بروند چون تا نروند که ياد نمی گيرند .يک جمله هم برای خودم: يادم باشد درباره هدايت بنويسم&lt;br /&gt;پاورقی 1 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنوز يک افسانه امروزی زرويی را نفهميده بودم : افسانه چوپان و دو اژدها &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چوپانی شب در راه می ماند و به غاری پناه می برد که پر از طلا بوده، کيسه اش را از طلا پر می کند و می خوابد و صبح به جرم طلا دزدی دو اژدها می خورندش &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چوپانی شب در راه می ماند و به غاری پناه می برد که پر از طلا بوده، کيسه اش را از طلا پر نمی کند چون افسانه چوپان قبلی را خوانده بوده و صبح به جرم بی عرضه گی و طلا ندزدی دو اژدها می خورندش &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چوپانی شب در راه می ماند و به غاری پناه می برد که پر از طلا بوده، کيسه اش را از طلا پر نمی کند و چون افسانه دو چوپان قبلی را خوانده بوده فقط يک سکه بر می دارد و صبح دو اژدها می خورندش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پاورقی 2 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر به بحث سياستگزاری موسيقی وسياستگزاری فرهنگی علاقه منديد شماره جديد فصل نامه موسيقی آهنگ (ويژه سياستگزاری موسيقی ) را بخوانيد، با آيت الله معين مصاحبه کليدی ای دارم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20442029-113777434903550970?l=maaghoorbaaghehha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/feeds/113777434903550970/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20442029&amp;postID=113777434903550970&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113777434903550970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20442029/posts/default/113777434903550970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://maaghoorbaaghehha.blogspot.com/2006/01/blog-post_20.html' title='افسانه چوپان و دو اژدها'/><author><name>maaghoorbaaghehha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03448750194194593212</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20442029.post-113762568690229525</id><published>2006-01-18T09:33:00.000-08:00</published><updated>2006-01-18T15:08:06.936-08:00</updated><title type='text'>هيچ وقت نمی شود و اگر بشود، درست هم نيست همه خيابان ها را با بنز پر کردن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنوز به چندمين زنگ تبريک تولدم نرسيده بودم که يکی از بچه های قديم همشهری زنگ زد که دو تا از همکارهای قديم را اخراج کرده اند، باقی حرف هايش را يادم نيست چون طرف های ما رسم است اگر کار ناپسندی ببينيم حالمان بد شود ، به بزرگی خودتان ببخشيد اين مدنی نبودنمان را ديگر و کمی سنت هم بد نيست را. من فکر می کنم اگر کسی حتا شامل آخرين نقل وبلاگ آقای &lt;a href="http://www.zaeri.persianblog.com"&gt;سردبير&lt;/a&gt; شود - که از مشکل پوشش برخی از همکاران قبلی گلايه داشت  - به اين دو فرد نمی شد حرف بزند که يکی شان اهل حوالی ميدان شکوفه است و فرزندی دارد که به مدرسه می رود و ديگری به کل شوت است، بايد ببينيدش. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از دعواهای من در ايرانشهر سابق حتا بر سر ادامه کار آدم هايی بود 
